از همین نویسنده
11 آبان» زنان در حاکميت مردانه روزنامه های ايران، ژيلا بنی يعقوب24 مهر» اسرار ربودن موسی صدر از زبان خواهرش، ژيلا بنیيعقوب 21 تیر» همه دختران وطنم در موقعيت زهرا، ژيلا بنیيعقوب 24 خرداد» از ميدان هفت تير تا زندان اوين، ژيلا بنیيعقوب 2 اردیبهشت» احمدرضا دريايی و گناه نابخشودنی من، ژيلا بنیيعقوب
بخوانید!
20 دی » رانندگی با چشمان بسته
19 دی » جنايت مقدس: پرستار جعلی، دکتر قلابی 17 دی » وياگرا می رزمد – طالبان می لرزد! 16 دی » دلم برای عرفات تنگ شده است، بهمن احمدی امويی 10 دی » نقبی به چاه جمکران
پرخواننده ترین ها
» ماجرای حمله به منزل مهدی کروبی از زبان فاطمه کروبی، سحام نيوز
» دو عکس از ابراهيم يزدی پس از آزادی، ندای سبز آزادی » شما چرا...؟! - پیام حسين شريعتمداري به حسن خمینی، کیهان » هاشمي رفسنجاني: سکوت نکنيد، جوانان و دانشجويان اگر مايل به انجام اصلاحاتي هستند بايد منطقي مطرح کنند، ايسنا » دادستان تهران: ۶ نفر از متهمان روز عاشورا به اعدام محکوم شدند، فارس » هواپیمای ایرانی در فرودگاه عوضی نشست! (ویدئو) » ایستگاههای دوچرخه در اصفهان مردانه شد (+ تصویر) » رژيم میداند مردم چقدر خشمگيناند، گفتوگوی پروفسورعلی انصاری با مجله اشترن، برگردان: احمد افرادی آن چهار صد نفر، گزارشی از مراسم هفتمين روز مرگ سعيد امامی، ژيلا بنیيعقوب![]()
به دنبال مسجد جامع ضرابخانه میگشتم. فقط گفته بودند: «خيابان پاسداران... و هنگامی که پرسيده بودم کجای خيابان پاسداران؟ گفته بودند: مسجد معروفی است، معتبر و معروف. معمولا مجلس ترحيم آدمهای مهم و سرشناس را آنجا برگزار میکنند.از هر کس که بپرسی نشانت میدهد.» و از خودم پرسيده بودم: آدمهای مهم و سرشناس؟ آيا اين بار نيز مجلس ترحيم آدم سرشناسی در آنجا برگزار میشد؟ آن روز (جمعه چهارم تيرماه) برای سعيد امامی به مناسبت هفتيمن روز مرگش مجلس فاتحهای ترتيب داده بودند: امامی معروف به اسلامی عامل اصلی قتلهای زنجيرهای و معاون امنيتی وزير اسبق اطلاعات (فلاحيان)و... آيا اينها برای سرشناس بودن کافی نيست؟ از خيابان پاسداران به يک خيابان فرعی و از آنجا به يک خيابان فرعیتر داخل شدم. قبل از آنکه مسجد را ببينم. نيروهايی را ديدم که با لباس کماندويی جلو مسجد ايستاده بودند. میخواستم به طرف بخش بانوان مسجد بروم که صدايی مرا به خود خواند: آهای! صبر کن ببينم. و پيش از آنکه سرم را برگردانم صدای ديگری را شنيدم: ولش کن. بگذار برود. و من هرچه گشتم نه صاحب صدای اولی را پيد اکردم و نه صاحب صدای دومی را... اما چشمهای زيادی را ديدم که هر حرکتی را به دقت زير نظر داشتند و من نيز تحت کنترل اين نگاهها بودم... به جز همان چند کماندو همهشان لباس شخصی بر تن داشتند. در دست برخی از آنها موبايل بود، چند نفرشان هم بیسيم داشتند و تقريبا هيچ کدام تلاشی برای پنهان کردن اسلحههايی که به کمر بسته بودند، نداشتند. از ديدن اين همه نيروی انتظامی و امنيتی يکه خوردم و دهها سوال به ذهنم هجوم آورد. اينها وابسته به کدام نيروی نظامی و امنيتی هستند؟ برای چه کار به اينجا آمدهاند؟... آيا به مجلس ترحيم سعيد امامی آمدهاند؟ آيا آمدهاند که برای او فاتحه بخوانند يا برای برقراری امنيت به اينجا گسيل شدهاند؟ مگر چه کسی يا کسانی در اين مجلس حضور دارند که حفاظت از آنها نيازمند وجود اين همه نيروی امنيتی است؟ به بخش بانوان داخل شدم و گوشهای را برای نشستن انتخاب کردم. تا که نشستم يک زن جوان با يک سينی خرما به طرفم آمد... و بعد هم شيرينی و نوشيدنی آوردند و چند لحظه بعد يک دختر جوان يک جلد قرآن به دستم داد. آيا منظورش اين بود که برای «سعيد امامی» قرآن بخوانم؟ آيا بايد برای او طلب آمرزش میکردم؟ دو دختر جوان پانزده- شانزده ساله در کنارم نشسته بودند. در دست هر دوتاشان قرآن بود: ظاهرا گشوده بودند برای خواندن . اما هر دو به نقطهای نامعلوم خيره شده بودند و گويا اصلا يادشان رفته بود که قرآن را برای خواندن باز کردهاند. آنها به چه فکر میکردند؟ چه نسبتی با سعيد امامی داشتند؟ سر صحبت را با يکی از آنها که شال مشکی و نازکی بر سر داشت ،باز کردم: شما از بستگان آقای سعيد امامی هستيد؟ بله؟ می توانم بپرسم همسرش کدام يکی است؟ همان که آن روبرو نشسته و گريه می کند. به روبرويم که نگاه کردم،چند زن را ديدم که به رديف نشسته بودند و همه هم گريه می کردند.کدام يکی همسر سعيد امامی است؟پرسشم را که تکرار کردم ،دقيق تر نشانم دادند.همان بود که بيشتر از ديگران صورتش را با چادر پوشانده بود و بعد هم دخترسعيد امامی را نشانم دادند که آنسوتر نشسته بود.يازده سال بيشتر نداشت.پيراهنی سفيد پوشيده بود با يک شلوار جين به رنگ سبز.مشغول صحبت با با دختران همسن و سالش بود.شايد هم در حال انجام يک بازی نشسته بود.دختر يازده ساله ی سعيد امامی هر از گاهی سر در گوش همسالانش فرو می برد و چيزی می گفت و بعد همه با هم می خنديدند.البته آرام و يواش.آيا فرزند سعيد امامی می دانست چه اتفاقی افتاده؟ صدای مجری برنامه مرا به خود آورد که از مرگ سعيد امامی به عنوان «مرگ مظلومانه و ناباورانه» ياد میکرد. و من نمیدانم چرا با شنيدن واژه مظلومانه به ياد داريوش و پروانه فروهر افتادم. «فروهر را با ۲۶ ضربه چاقو در طبقه پايين خانهاش کشته بودند و پروانه همسرش را دقايقی بعد با ۲۵ ضربه. آنها هر دو بيمار بودند. فروهر از درد پا میناليد و چندی پيش تحت يک عمل جراحی قرار گرفته بود و همسر ۶۰سالهاش هنگامی که ضربههای چاقو را دريافت میکرد سخت گرفتار آنفلوآنزا بود." اما واژه «ناباورانه» بر دلم نشست به راستی مرگ «سعيد امامی» را چه کسی «ناباورانه» نيافت؟ خبر خودکشی سعيد امامی باورش آنقدر سخت بود که بسياری از شنيدنش شوکه شدند. همه میپرسيدند «چگونه متهمی با اين درجه از اهميت و اطلاعات فراوان که محدود به ماجرای قتلها نبوده و میتوانسته پرده از اسرار بسياری از مفاسد بردارد. امکان میيابد به اين سادگی خودکشی کند؟» «کورش فولادی» نماينده مردم خرمآباد يکی-دو روز بعد از اعلام خبر اين خودکشی گفته بود: «بسياری از مردم وقتی به سراغ من میآيند میگويند او را کشتهاند. نمیگويند خودکشی کرده است...» «پرستو فروهر» فرزند داريوش فروهر نيز گفته بود که: «من کاملا از خبر خودکشی کسی که میگويند نقش اصلی را در قتلهای زنجيرهای داشته شوکه شدهام. نگرانی ما اين است که تمام اطلاعات در مورد پرونده قتلها کاملا مخفی نگه داشته شده...» يک زن از دور به من اشاره کرد که بروم و در کنارش بنشينم. او چه کسی بود که مرا صدا میکرد؟ در اين جمع که کسی مرا نمیشناسد؟ چارهای نبود . بلندشدم و به طرفش رفتم، نزديکتر که شدم شناختمش. او هم خبرنگار بود، خبرنگار يک ماهنامه. خيلی مضطرب بود. گفت: "خيلی میترسم." از چی؟ فهميدهاند ما غريبه هستيم. ببين چطور نگاهمان میکنند. در يک لحظه سنگينی نگاهها را بر خودم احساس کردم. وصله ناجوری در اين جمع بوديم... به جمعيت نگاه کردم: ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر میشدند... از نوع روابط میشد فهميد فقط تعدادی از اين جمع فاميل و بستگان سعيد امامی هستند. شايد چيزی در حدود چهل- پنجاه نفر. اما بقيه چطور؟ آيا اينها همفکران و دوستان سعيد امامی بودند؟در بخش مردان حتما تعداد از اين هم بيشتر بود. صدای همکارم رشته افکارم را گسست: نکند اينها همان «محفلنشينان» باشند... نکند اينها عقبه سعيد امامی باشند؟ «محفل»؟ من اين واژه را بارها با ترکيب ديگری شنيده بودم قتلهای محفلی؟ تا به خودم بيايم همکارم را آماده خداحافظی ديدم.گفت : "من خيلی میترسم... میخواهم بروم." در حالی که به طرف در میرفت چيزهای ديگری هم گفت اما من کلمات آخرش را خوب نشنيدم. چند دقيقه بيتشر نگذشته بود که زن جوانی در کنارم نشست و پرسيد: شما از بستگان حاجآقا که نيستيد؟ حاجآقا؟ حاجآقا امامی را میگويم... فاميلشان هستيد؟ نخير! شما حاجآقا را میشناختيد؟ چه جوابی بايد میدادم؟ دقايقی قبل دو خانم خبرنگار را از مجلس ختم بيرون کرده بودند، چون فهميدهبودند خبرنگارند. دلم نمیخواست مرا هم از جلسه بيرون کنند. میخواستم تا آخر جلسه باشم. "با شما هستم. شما حاجآقا را میشناختيد؟" زن مصرانه سوالش را تکرار میکرد: "شما حاجآقا را میشناختيد؟" بله، من آقای سعيد امامی را میشناسم. "از دوستان حاجآقا بوديد؟" من جوابی ندادم و او بلند شد و رفت. من دروغ نگفته بودم .فقط من نبودم که سعيد امامی را میشناختم. بسياری از ايرانيان و حتی غيرايرانيان در داخل و خارج کشور او را میشناسند. سعی کردم بيوگرافیاش را با خود مرور کنم: «... سعيد امامی يکی از عاملان اصلی قتلهای نفرتانگيز بود... او چند سال پس از انقلاب در حالی که در آمريکا تحصيل میکرد از سوی وزير اطلاعات (فلاحيان) به ايران دعوت شد و بعدها او را به عنوان معاون امنيتی اين وزارتخانه منصوب کرد. شنيده شد که سعيد امامی در گردهمايی ائمه جمعه استان تهران که پيش از انتخابات رياست جمهوری برگزار شده بود، سه ساعت در مخالفت با آقای خاتمی سخن گفته و از ائمه جمعه خواسته بود عليه وی تبليغ کنند. سعيد امامی در تهيه برنامههای هويت نيز که برای تخريب چهرههای سياسی و روشنفکر از تلويزيون پخش میشد، نقش اساسی داشت و او همان کسی است که آقای خاتمی برکناریاش را از مقام معاون امنيتی وزارت اطلاعات به عنوان شرط وزارت برای آقای دری نجفآبادی مطرح کرده بود. شرطی که در دوره وزارت ايشان هرگز تحقق نيافت.» * سخنران مجلس که درباره معاد سخنرانی میکرد، گفت:" اين طور نيست که اگر کسی قتل کند به بهشت نرود، با جلب رضايت و پرداخت ديه میتواند حقالناس را جبران کند." همسر سعيد امامی در ميان هق هق گريه جملاتی را به صورت بريده بريده بيان می کرد: "نمی توانم حرف نزنم...من درد دلم را به چه کسی بگويم؟نمی توانم..." فهيمه دری چه می خواست بگويد؟چه حرفهايی برای گفتن داشت.همچنان گريه می کرد و نام همسرش را صدا میزد:«سعيد، سعيد... نمیتوانم... نمیتوانم ...» سعيد امامی طراح اصلی قتل داريوش و پروانه فروهر بود، کسانی که با نقشه او و ديگرانی که اسمشان برده نشد اين دو را کارد آجين کردند و متعاقب آن محمد مختاری و محمدجعفر پوينده را نيز به خون کشيدند. آيا همسر سعيد امامی میخواهد از فروهرها، مختاریها، پويندهها و شريفها رضايت بگيرد؟ آن روز همسر سعيد امامی بارها گفت: «نمیتوانم». منظورش از اين نمیتوانمها چه بود؟آيا میخواست بگويد نمیتوانداز خانواده مقتولان رضايت بگيرد... يا او اصلا به چيزهای ديگری فکر میکرد... همان زن جوان دوباره در کنارم نشست و گفت: شما حاجآقا را نمیشناسيد... آقا پسر حاجآقا سعيد گفتهاند شما خبرنگاريد، لطفا جلسه را ترک کنيد چون ايشان راضی نيستند شما در اين مجلس باشيد. حاجآقا سعيد راضی نيست؟ نخير... آقا پسرشان راضی نيستند. ببخشيد پسرشان چند سال دارند؟ سيزده سال. او از کجا فهميد که من خبرنگارم... من میخواهم با اين آقا پسر چند جملهای صحبت کنم... چه میخواهی بگويی؟ به خودش میگويم مطمئنی میخواهی با پسرش صحبت کنی؟ بله مطمئنی؟ باخودش.؟ نفهميدم چرا بارها اين سوال را تکرار کرد، رفت دنبال پسر سعيد امامی... سخنران مجلس که يک روحانی به نام «زمانی» بود حالا ديگر در وصف سجايای اخلاقی، تقوا و ايمان سعيد امامی سخن میگفت... سخنران مجلس از عرفان سعيد امامی هم سخن میگفت... اشارهای هم به عرفان دکتر چمران کرد... نفهميدم چرا نام چمران را به ميان کشيد... درباره کربلا و سالار شهيدان هم حرفهايی زد. زن جوانی که رفته بود پسر سعيد امامی را بياورد به من گفت متاسفانه آقا پسر حاجآقا را پيدا نکردم. نمیدانم چطور شد که سخنران سخنانش را به امام علی(ع) کشاند و گفت: حاجآقا سعيد عاشق علی(ع) بود... دقايقی بعد هم گفت: حاجآقای سعيد نماز شبش ترک نمیشد. و من همان موقع به ياد سرمقالههای روزنامه کيهان افتادم که پس از اعلام خبر خودکشی سعيد امامی از او به عنوان جاسوس اسراييل ياد کرده بود. سرمقالهنويس کيهان سعيد امامی را با کشميری مقايسه کرده بود که توانسته بود اعتماد فراوانی را به خود جلب کند به طوری که برخی از بزرگان حاضر بودند در نماز به وی اقتدا کنند... سرمقالهنويس کيهان او را عضو کليدی باند مخوفی دانسته بود که در وابستگیاش به اسراييل ترديدی، نمیتوان داشت. سخنران ذکر مصيبت میگفت و حاضران در مجلس بر سعيد امامی میگريستند... وی در پايان از سربازان گمنام امام زمان و برخی از مسوولان که در اين مراسم شرکت کرده بودند، تشکر کرد. از مسجد که بيرون آمدم «حسينيان» رييس مرکز اسناد انقلاب اسلامی را ديدم که از قسمت آقايان خارج شد. در بيرون مسجد يک ايستگاه تبليغاتی داير شده بود که کتابهای مذهبی میفروخت. قصد داشتم به طرف ايستگاه تبليغاتی بروم که سه مرد به طرفم آمدند، هر سه لباس شخصی پوشيده بودند يکی از آنها گفت: کارت شناسايیات را بده ببينم. يکی ديگر از آنها نيز کيفم را گرفت و بازرسی کرد. به اطرافم نگاه کردم در هر سو خبرنگاری را به بازجويی گرفته بودند. در راه بازگشت اين پرسش يک لحظه مرا رها نکرد: چهارصد نفری که در مجلس ترحيم سعيد امامی حضور داشتند، چه کسانی بودند؟... آن چهارصد نفر همه ذهنم را به خود مشغول کرده بود. يادم آمد که چند روز پيش يک روزنامه صبح نوشته بود: «کسانی که سعيد امامی را میشناختند وی را سخنوری توانا و ماهر توصيف کردهاند... او همواره سعی بر جذب مجموعهای خاص داشت.» به راستی از آن «مجموعه خاص» کسی يا کسانی در ميان آن چهارصد نفر نبود؟
Copyright: gooya.com 2009
|
||||||