پنجشنبه 30 شهریور 1385

پيرامون ِ لابهء روشنفکران در زندان و مدح ِ مداحان استبداد، ف. م. سخن

در مقاله‌ی قبلی‌ام، "ديروز و امروز ِ رامين جهانبگلو"، اشاره‌ای داشتم به اعترافات ِ دانشمند کمونيست، احسان طبری و کتاب‌هايی که ده دوازده سال پيش تحت عناوين "لابه" و "کژراهه" به نام ايشان منتشر شد. ادامه‌ی اين بحث را لازم می‌دانم برای آگاهی‌ی آن دسته از جوانانی که به هر دليل گمان می‌کنند اگر در مقابل فشارهای فزاينده‌ی حکومتی کوتاه بيايند و دست به توجيه و تفسير ظلم بزنند فضای لازم برای فعاليت آنان فراهم خواهد شد. جوانانی که در اظهار نظر حُسن نيت دارند ولی از تجربه‌ی سياسی بی‌بهره اند. تعطيل روزنامه‌ی "شرق" به‌ترين نمونه‌ای‌ست که اين روزها شاهد آن هستيم. ممکن است بخواهيم به هر قيمت بمانيم، اما ماهيت حکومت ِ جور اين اجازه را به ما نخواهد داد. آخرالامر هم تبديل به سربازانی خواهيم شد که راه دشمنان آزادی را برای دست‌يابی به اهداف‌شان هموار می‌کنيم و لعن تاريخ را بر خود می‌خريم.

درمقابل ظلم بايد ايستاد. برای ما روشنفکران و نويسندگان، نبايد فرق کند که اين ظلم را چه کسی و به چه دليل روا می‌دارد. ظلم ِ خوب و بد نداريم. زندان و شکنجه‌ی خوب و بد نداريم. ما وظيفه داريم عليه ظلم قلم بزنيم. اگر اين کار را نکنيم و ميان انواع و اقسام ظلم و شکنجه فرق بگذاريم، اگر توجيه ايدئولوژيک يا سياسی بکنيم، اگر در مقابل برخی سرکوب‌ها سکوت و در مقابل برخی ديگر فرياد کنيم، عاقبت خودمان گرفتار همان ظلم و شکنجه و سرکوب خواهيم شد. اين يک واقعيت تاريخی‌ست. کافی‌ست نگاهی به تاريخ کشورهای استبداد زده بيندازيم و چگونگی بسط وگسترش سرطان ظلم را در بدنه‌ی حکومت و جامعه شاهد باشيم. ظلم يک بيماری مهلک است که اگر در همان مراحل اوليه درمان نشود، به سرعت رشد می‌کند و فراگير می‌شود. سلول‌های سالم و ناسالم را به صورت کور می‌بلعد و حتی خود را نابود می‌کند.

حزب توده‌ی ايران، در يکی دو سال بعد از انقلاب، در مقابل ظلم حکومتی سکوت اختيار کرد، و عاقبت خود در پنجه‌ی مهيب آن گرفتار شد. حزب توده، ظلم را به خوب و بد تقسيم کرد. اگر طناب ِ دار خلخالی به گردن طرفداران نظام شاهنشاهی می‌افتاد خوب بود و حتی می‌بايست برای‌ش کف زد و آن مرد مجنون را رئيس‌جمهور کرد. اگر نظاميان کودتای نوژه به زندان می‌افتادند و شکنجه می‌شدند، خوب بود و جای تقدير داشت. اگر صادق قطب‌زاده رو به دوربين تلويزيون نطق غرا می‌کرد و به انفجار جماران اعتراف می‌نمود، حزب از خوشحالی در پوست نمی‌گنجيد چرا که او از نظر حزب يک سرسپرده‌ی امپرياليسم بود و آقای ری‌شهری حق داشت به هر طريق ممکن زبان او را باز کند. اگر آيت‌الله‌العظمی شريعتمداری ترسان و لرزان در مقابل دوربين تلويزيون از حضرت امام می‌خواست تا تحرکاتی را که عليه او می‌شود پايان بخشد، لبخند فاتحانه بود که بر لب توده‌ای‌ها می‌نشست چرا که کمر حزب خلق مسلمان شکسته بود و بازويی از بازوهای متعدد اختاپوس ضدانقلاب قطع شده بود...

اما داستان به محققی و قطب‌زاده و شريعتمداری ختم نشد و شتر ری‌شهری دَر ِ خانه‌ی حزب نيز نشست. آن جا بود که آه از نهاد توده‌ای‌ها برخاست و تازه پی بردند اين شمشير دو دَم که زمانی خود مستانه می‌گرداندند چقدر تيز و خون‌ريز است. بسياری از سران و اعضای حزب به دست جنايت‌کاران گرفتار آمدند و همان بلايی که بر سر دشمنان حزب آمده بود، بر سر خودشان آمد؛ و چه بلای جان‌سوزی.

امروز، دوستان جوان ما، که برای دريافت مجوز سفر به کشورشان، گاه از لاريجانی تعريف و گاه از وزارت اطلاعات تمجيد می‌کنند، گاه بر جنايت‌های حکومت چشم می‌بندند و گاه سرکوب آزادی‌خواهان را به هزار ترفند، توجيه و تفسير می‌کنند بايد گوشه چشمی به آن روزگاران داشته باشند و يادآوری‌های ما نيز از همين روست که چشم‌ها باز شود و تجربه‌ی آن دوره‌ی تاريخی فراموش نشود.

از کسانی که اعتراف کردند، و نه تنها اعتراف کردند بل‌که جهت فکری و فلسفی‌شان را تغيير دادند، زنده‌ياد احسان طبری بود. اين دانشمند مارکسيست که نظريات فلسفی‌اش در سطح جهان سوسياليستی آن روزگار مطرح بود و ديدگاه‌هايش در معتبرترين نشريات علمی و دانشگاهی منتشر می‌شد، خود بر دو واقعيت تاريخی چشم بسته بود: جنايت‌هايی که در دوران بعد از انقلاب بالشويکی در کشور شوراها می‌شد و جنايت‌هايی که بعد از انقلاب اسلامی در کشور خودش می‌شد. همين چشم بستن باعث شد تا او نيز در دام ظلم گرفتار آيد و جهانی را از دانش و معلومات بی‌نظيرش محروم کند.

احسان طبری در زندان، "لابه" و "کژراهه" را نوشت. از کژراهه بيش‌تر از لابه سخن رفته است و کم‌تر کسی می‌داند که در اين مجموعه‌ی مثلا شعر و نثر چه نوشته شده است. دستگاه اطلاعاتی، لابه را در دو جلد منتشر کرد. جلد اول آن نسبت به جلد دوم انسجام بيش‌تری داشت و جلد دوم که پريشان‌گويی‌های بعد از سکته‌ی مغزی طبری را در بر می‌گرفت چنان رسوا و دردناک بود که انتشارش نه تنها برای نظام آبرو نخريد بلکه آبرويی هم اگر داشت به بدترين شکل ممکن بُرد.

نويسنده‌ی "نوشته‌های فلسفی و اجتماعی" را چنان زير فشار شکنجه پــِرِس کردند که چنين گفت و نوشت:

"انقلاب اسلامی در خط سرخ پيش می‌رود
در خط سرخ بر زمينه سياه کفر
رزم‌کنان، سرودخوان، يورش‌بران
در سايه پرچم محمدی...
بی کجروی بسوی دوزخ چپ يا راست، شرق يا غرب
برای رهايی تمام بشر، تمام جهان
و يگانگی همه اقوام در اسلام
پيش می‌رود" (۱)

اگر کمونيست نباشيم، آيا بايد بر اين "شعر" لبخند بزنيم و آن را تعبير و تفسير کنيم و حرف خود طبری بدانيم و بی‌اعتنا از کنار شکنجه‌ای که منجر به سرودن آن شده است بگذريم، يا اين‌که به عنوان يک "انسان"، -نه يک مسلمان، نه يک کمونيست، نه يک با دين يا بی‌دين-، بايد بر اين ظلم اشک بريزيم و از غم آن بی‌خواب شويم؟ چطور می‌توان اين جملات را خواند و حتی در عين مخالفت با مرام و مسلک ِ طبری آه از نهاد بر نياورد:

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


"ای خداوند!... اميد است که مشيت تو از عذاب زندگی رهايم سازد و در جهان عدل و رحمتت جايم دهد و مهر تو مظلوميت و حقارت مرا چاره کند (۲).

حال ببينيد که شاعر ِ کاسه‌ليس ِ نظام، حميد سبزواری، مست از پيروزی اسلام بر کفر، در مقدمه‌ی همين کتاب چه دُرّی افشانده است:

"اشعاری که گواه بر دگرگونی انديشه و عمل احسان می‌دهد فراوان است. او می‌خواهد به همه و همه آگاهی دهد که: از همه دعويهای خود خالصانه عدول کرده، با شرمندگی رو به خدا آورده، به اميد عنايتی به در خانه خدای خويش بازگشته است" (۳).

آيا سخنان حميد سبزواری، ما را به ياد بعضی سخنان که اخيرا در باره‌ی اعترافات جهانبگلو زده شد نمی‌اندازد؟

***

۱- لابه، دفتر اول، نشر ميثاق، چاپ اول، پاييز ۱۳۷۳، صفحات ۵۱ و ۵۲
۲- همان، صفحه‌ی ۱۸۵
۳- همان، صفحه‌ی ۳۳

[وبلاگ ف. م. سخن]

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'پيرامون ِ لابهء روشنفکران در زندان و مدح ِ مداحان استبداد، ف. م. سخن' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2010

Served by C#1 Server #1 in 0.002 seconds