جمعه 28 مهر 1385

چگونه می‌توان طنزنويس شد و طنزنويس ماند؟ با يادی از عمران صلاحی، طنزنوشته‌ای از ف. م. سخن

فکر کرديم يک بحث ممتع و عالمانه در باره‌ی اين موضوع به راه بيندازيم که چگونه می‌توان طنزنويس شد و طنزنويس ماند؟ کلی نـُـت‌ها و مينوت‌ها و وريقه‌هايمان را جا به جا کرديم و مانند علما بر مخده تکيه زديم و عينک پنسی‌مان را بر روی بينی جا به جا نموديم و با خط شکسته و لرزان بر اين کتاب و آن کتاب حاشيه زديم که به اين سوال تاريخی پاسخ دهيم

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

[وبلاگ ف. م. سخن]

آمدم چيزکی در باره‌ی عمران صلاحی و مرگ نابهنگام‌اش بنويسم ديدم دير شده است و کم‌کم به مراسم چهلم داريم نزديک می‌شويم و خلاصه بهتر است اصلا به روی‌مان نياوريم که جناب عزرائيل بالاخره در بازی گرگم به هوا موفق شد پيراهن ِ آق عمران را بگيرد و زور زورکی او را به آن دنيا ببرد. هر چه هم گفت Stop, Stop اثر نکرد و ملک‌الموت کار خودش را کرد. خدايش بيامرزد که طنزنويس بود و خداوند طنزنويسان را دوست دارد. الان هم احتمالا در بارگاه الهی بساط طنز و لطيفه‌های بی‌تربيتی جور است و خداوند و ملائکه –حتی اخموترين‌شان که همان حضرت عزرائيل باشد- دُور ِ طنزپرداز شهير ِ ما جمع شده‌اند و دارند قاه‌قاه به کارهای ما مردم ايران‌زمين می‌خندند. به قول قدما دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره و همگی ما بالاخره مثل آن خياط در کوزه خواهيم افتاد، گيرم خودمان جای خياط را گرفته باشيم و دانه دانه سنگ‌ريزه‌ها را به کوزه بيندازيم و اصلا يادمان برود که مرگ برای خود ما هم هست و فردا پس‌فردا کسانی برای ما همين مرثيه‌ها را خواهند سرود و يادنامه‌ها را منتشر خواهند کرد. اگر به بهشت‌زهرا برويد می‌بينيد که کارگرهای افغانی بعدازظهرها قبرهای روز بعد را آماده می‌کنند و بعد با شيلنگ آب، دست و روی‌شان را می‌شويند و کار را تعطيل می‌کنند. مردم هم با يک اندوه غريبی از پشت پنجره‌ی اتوبوس‌ها به اين قبرهای آماده خيره می‌شوند و در حالی که به نی ِ سانديس‌شان مک می‌زنند فکر می‌کنند کدام بخت‌برگشته‌ای فردا در اين قبرهای تنگ جا خوش خواهد کرد. بدبخت‌ها خبر ندارند که قبرکن، اين قبر را برای خودشان کنده است و فردا خود ِ حضرت‌شان ابتدا روی تخت ِ سنگی‌ی غسالخانه جلوی چشم همان‌ها که در اتوبوس بغل دست‌ش نشسته‌اند شست‌وشو خواهند شد و تمام زار و زندگی‌شان در معرض ديد عموم قرار خواهد گرفت و بعد بر روی برانکار با يک هُــل، از تونل مرده‌شورخانه خواهند گذشت و باز به دست همان آدم‌ها که خود را برای تقسيم ارث و ميراث و جنگ و جدال‌های حقوقی آماده کرده‌اند تا دم ِ آمبولانس حمل خواهند شد و بعد هم به سه سوت به دست قبرکن بی‌رحم خواهند افتاد و در سينه‌ی خاک جای خواهند گرفت. يک کلمه گفتيم عمران صلاحی نمی دانيم چرا اين‌همه ياد مرگ و مير و درگذشتگان ِ جنت‌مکان و خلدآشيان افتاديم. می‌خواستيم از "پوست موزی که ميرزا جواد خان مُجابی به زير پای او انداخت" و خون شهيدی که در مقابل آفتاب رنگ باخت سخن بگوييم که توسن سخن ما را بُرد به قبرستان و آن‌جا با سر زد زمين.

باری. اکنون که برای فشاندن اشک و گرياندن قلم دير شده، می‌توانيم به سبک ادبا، مطلبی بنويسيم برای يادنامه‌ی او که به تنها چيزی که ربط ندارد، خود ِ آن مرحوم ِ مغفور ِ درگذشته است و مثلا از طنز در ايران باستان سخن می‌گويد، و عرضه می‌کند مثلا نتايج تحقيق در باره‌ی اولين "اسمايلی" که مردم زمان هخامنشی بر روی کتيبه‌های سنگی نقش کردند. بعد از کمی سَبُک سنگين کردن، گفتيم کار را کمی معاصر و جنجالی کنيم تا خوانندگان زياد خميازه نکشند.عنوان مطلبی به ذهن‌مان آمد از اين قرار: "از طنزنويسی تا ماهی‌صفت شدن فاصله يک تار موست!" ترديد ندارم که روح عمران از خواندن چنين مطلبی شاد می‌شود و کلی به ما آفرين و احسنت می‌گويد و با آن چشمان سخاوت‌مند و مشوق به ما نگاهی می‌اندازد و از چنين مطلب تحذيری‌ی هشداردهنده‌ای کلی لذت می‌برد. اما ناگهان چيزی مثل برق ما را گرفت و صدايی در درون‌مان ندا در داد که به قيمت شادی روح عزيز از دست رفته نبايد زندگان از دست نرفته را برنجانيم و بدتر از آن اوشان را عليه خود بشورانيم. مثل دکتر مودت و "چشم برزخی‌اش" تصاويری جلوی چشم‌مان آشکار شد، و شخصی مثل جمشيد مشايخی مدام ما را از کار بد برحذر داشت و آن قدر کرد تا وحشت وجودمان را فراگرفت و مثل بهروز دچار تيک عصبی شديم. طوری شد که بعد از افطار اصلا رغبت نکرديم کانال دو را بگيريم و سريال محبوب‌مان را تماشا کنيم. پيش خود گفتيم به ما چه که يکی طنزنويس است و ديگری ماهی‌صفت، و طنزنويس به ماهی صفت استحاله می‌شود؟ به ما چه که يکی از جای‌گاه عُبيد، به سن ِ شکوفه نو و برنامه‌های برادران رسولی سقوط می‌کند و آن ديگری دخو بودن را ول می‌کند و مثلا می‌شود سيد کريم. تازه بايد خدا را شکر کرد که کسی نخواسته است پا در جای پای هوتن بگذارد! اصلا اين حرف‌ها يعنی چه؟ به قول حضرت حافظ: ناگهان پرده بر انداخته‌ای! يعنی چه؟! / مست از خانه برون تاخته‌ای! يعنی چه؟!

گفتيم نه! اين چنين مطلب‌نويسی‌ئی به ما نيامده است و خدای ناکرده کار دست‌مان می‌دهد. ما که مقامی در جای‌گاه رفيع طنزنويسان نداريم يکهو با يک تی‌پا به قعر سرنگون می‌شويم و چه بسا مجبور شويم برای توبه، خودمان از هوتن تقليد کنيم! الان هم که بازار رفيق و رفيق‌بازی گرم است و يار و يارکشی برقرار. يکی می‌گويد گردو، ديگری جواب می‌دهد شکستم؛ باز طرف می‌گويد گردو، آن يکی دوباره جواب می‌دهد شکستم؛ آن‌قدر رجز می‌خوانند و قدم‌به‌قدم جلو می‌آيند که يکی پايش را محکم می‌کوبد روی پای ديگری و فاتحانه می‌گويد زدم سرت رو شکستم! و يار می‌کشد. اين می‌کشد برای فلان رسانه‌ی دور و زمانه؛ آن می‌کشد برای فلان رسانه‌ی باب روز. بعد ميدان رزم تبديل به محفل بزم می‌شود و دو طرف روبوسی می‌کنند و دست می‌اندازند گردن هم می‌روند ساندويچ‌فروشی سر خيابان جشن کوچکی برپا کنند. اين وسط هم يک عده ها‌ج‌ و واج نگاه می‌کنند به فعل و انفعالات عجيب غريب که مثلا چگونه دشمن آشتی‌ناپذير، يک‌شبه، تبديل به دوست جون‌جونی می‌شود و از آن طرف، کار ِ دوست جون‌جونی و اهل‌بخيه و ايضا جبهه و جنگ رفته يک‌دفعه از روی سايت، ببخشيد از روی زمين محو می‌شود. بگوييم کار فلاور دلار (بر وزن پترو دلار) است باز جنگ و دعوا می‌شود. اصلا به ما چه! مگر ما اين‌جا آمده‌ايم که راجع به اين اتفاقات خارق عادت چيز بنويسيم؟ خير! آمده‌ايم در باره‌ی عمران صلاحی و حکايت او بنويسيم. روح پر فتوح آن مرحوم هم دست از سر ما بر نمی دارد و آخرش می‌دانيم که کار دست‌مان خواهد داد.

باز هم باری. فکر کرديم يک بحث ممتع و عالمانه در باره‌ی اين موضوع به راه بيندازيم که چگونه می‌توان طنزنويس شد و طنزنويس ماند؟ کلی نـُـت‌ها و مينوت‌ها و وريقه‌هايمان را جا به جا کرديم و مانند علما بر مخده تکيه زديم و عينک پنسی‌مان را بر روی بينی جا به جا نموديم و با خط شکسته و لرزان بر اين کتاب و آن کتاب حاشيه زديم که به اين سوال تاريخی پاسخ دهيم. پاسخ‌مان آماده شد ديديم اين قدر مقدمه‌مان طولانی شده که جايی برای اصل موضوع نمانده است. مدتی هم بود ننوشته بوديم (مردم فکر می‌کردند رفته‌ايم "سيت دان پليز کمدی" و نان در آوردن اما غافل بودند که دنبال بدبختی‌هايمان هستيم) ترسيديم بگويند فلانی دچار سَلـِـس‌القول (بر وزن سَلــس‌البول) شده است. فکر کرديم بهتر است اصل متن را چند روز ديگر ارائه دهيم تا خوانندگان عزيز هم زياد جای خالی ما را احساس نکنند. اميدوارم تا آن روز يکی از آن خانه‌های شطرنجی بهشت‌زهرا نصيب ما نشده باشد! با درود به روح عمران صلاحی و بدرود!

[وبلاگ ف. م. سخن]

Copyright: gooya.com 2010

Served by C#1 Server #1 in 0.003 seconds