جمعه 3 آذر 1385

ايدئولوژی، زنجيری گران بر ذهن و انديشه روشنفکر (بخش پايانی)، ف. م. سخن

[وبلاگ ف. م. سخن]

داستانی‌ست مشهور که شاگردان طب از روی کتاب جالينوس به تشريح جسدی مشغول بودند که ناگاه به موردی برخوردند که با کتاب استاد نمی‌خوانـْـد. معلم در مواجهه با پرسش و حيرت شاگردان با چهره‌ای حق‌به‌جانب نهيب برآورد که ايراد از جسد است و نه از کتاب! حکايت ايدئولوژی و روشنفکران نيز چيزی شبيه به همين داستان است: ايدئولوژی، کتاب استاد است و روشنفکر ِ ايدئولوژی‌زده، معلم، و هر جا که واقعيت با کتاب نمی‌خواند تفسير است و توجيه است و دست و پا زدن‌های تئوريک برای بيرون آمدن از مخمصه‌ی عدم سازش ِ واقعيت با "کتاب". مثلا اگر در جامعه‌ای برده‌داری وجود نداشته باشد و سلسله مراتب پنج‌گانه‌ی طبقاتی‌ی مندرج در "کتاب"، با آن جامعه جور در نيايد، بالاخره شيوه‌ی توليد ِ ديگری کشف و در استدراک کتاب گنجانده می‌شود؛ يا اگر لازم باشد جامعه‌ای بدون طی مسير سرمايه‌داری و به ضرب و زور کودتا و نيروی نظامی به سوسياليسم برسد باز اشتباه از کتاب نيست و بعد از بحث و جدل فراوان راه رشدی پيدا می‌شود که نياز به عبور از سرمايه‌داری نداشته باشد و يک‌ضرب، خلق را به سوسياليسم برساند! دکتر شريعتی در اين زمينه به نمونه‌ی جالبی اشاره می‌کند: "هرگز يک مقاله، يک کنفرانس نديده‌ام که از طريق تحليل ديالکتيکی تاريخ و بر اساس بينش مارکسيستی جامعه‌شناسی بتواند پيدايش فاشيسم را در ۱۹۳۳، در آلمان پيشرفته صنعتی و فکری و فرهنگی، تحليل کند و بگويد چه بود و چرا... در آلمانی که بايد پيش از همه انقلاب کمونيستی به وقوع بپيوندد، به جای پرولتاريا فاشيسم، به قدرت می‌رسد و بيش از هر جای ديگر نهضت پرولتاريايی و نهضت سوسياليسم را نابود می‌کند" (۱).

به راستی در اين ميانه، تکليف کسی که خود را روشنفکر سوسياليست می‌داند چيست؟ آيا صفت سوسياليست، زنجيری آويخته بر ذهن و انديشه‌ی او نيست؟ آيا صفت سوسياليست مانع از اعتراض او به ناهمخوانی‌ها و توجيه‌گری‌ها نيست؟ آيا صفت سوسياليست مانع از بيان واقعيت‌های پيچيده اجتماع و هستی نيست؟ آيا صفت سوسياليست موجب هم‌راهی با جريانی که مسيری نادرست در پيش گرفته نيست؟

قصد ما بيان اين واقعيت‌ست که روشنفکری که خود را به يک ايدئولوژی متصل می‌کند، نمی‌تواند روشنفکر به مفهوم دقيق کلمه باشد. مثال‌های خود را از روشنفکران سوسياليست آغاز کرديم تا گمان نرود که نقد ما صرفا بر اصطلاح "روشنفکری دينی"، آن هم به دليل ِ سراسر کذب ِ "ناسازگاری و ضديت با دين" است. قصد ما بيان اين واقعيت‌ست که هر نوع روشنفکری‌ی ايدئولوژيک – چه دينی و چه غيردينی – ناقض کار روشنفکری‌ست.

***

در ميان متفکران کمونيست، شايد هيچ‌کس به اندازه‌ی احسان طبری شايسته‌ی نام روشنفکر نباشد. او نه تنها انديشمند و عالم و نويسنده و شاعر و فلسفه‌پژوه، بل‌که يک کمونيست فعال حزبی‌ست. خوش‌بختانه او در زمان حياتش به چنان مقامی در حزب توده ايران -و بل‌که احزاب کمونيستی جهان- رسيد که می‌توانست جسته و گريخته به بيان مطالبی خارج از چهارچوب‌های صُـلب مارکسيستی-لنينيستی-استالينيستی بپردازد و نشان دهد هر زمان که آتش فروخفته‌ی روشنفکری در ذهن و انديشه‌ی انسان شعله می‌کشد، کسی را توان اطفاء آن نيست؛ گيرم قيد سنگين ِ تفکر کمونيستی و وابستگی حزبی بر گردن شخص افتاده باشد و زبان در کام و قلم بر کاغذ با احتياط بسيار بگردد.

اتفاقی افتاد در تابستان ۱۳۶۰ که در آشوبی که آن روزگار مجاهدين و حکومت برپا کرده بودند چندان به چشم نيامد اما اعضا و هواداران اهل تفکر حزب توده ايران را به شدت تحت تاثير قرار داد. مقاله‌ای منتشر شد از احسان طبری زير عنوان "در باره نقد شعر" در دفتر چهارم شورای نويسندگان و هنرمندان ايران که در آن با چنين جملاتی از سهراب سپهری ياد شده بود:
"می‌خواهم دو شعر از سهراب سپهری که يکی از بزرگترين شعرای معاصر ماست در توصيف تخيل شاعرانه بخوانم. تخيل را سهراب سپهری با خواب ديدن همانند می‌کند: آدميزاد، اين حجم غمناک، روی پاشويه وقت، روز سرشاری حوض را خواب می‌بيند..." (۲)

برای کسانی که ضمن حزبی بودن، دستی در ادبيات و هنر داشتند، اين جمله به‌رغم توجيه نقادانه‌ی بعدی‌اش که "ما اين نوگويی و طرفه‌گويی يک انديشه کهنه را جانشين نوآوری به معنای اصيل واژه نمی‌کنيم..." بسيار عجيب می‌نمود و از آن عجيب‌تر نقل قول طبری از شاعری که شايد به هر انديشه‌ای در جهان می‌توانست نزديک شود، الا انديشه‌ی سخت و انعطاف‌ناپذير سوسياليستی:
"در جهان و زندگی يک نظام موسيقی‌وار از زيبايی وجود دارد که شاعر آن‌را به انحاء مختلف صيد می‌کند و در زبان عصر خود می‌گنجاند و نمی‌توان تحول سبک ديد و تعبير شعری را در ادوار مختلف عجيب دانست. به قول شاعر معاصر سهراب سپهری که چون اين روزها با مجموعه آثارش آشنايی يافتم از او در اين سخنرانی باز هم ياد خواهم کرد: چرا مردم نمی‌دانند / که لادن اتفاقی نيست..." (۳)
"يکی از بزرگترين شعرای معاصر" ناميدن ِ کسی که منتقدان او را به "بودا" تشبيه می‌کردند از طرف کسی که خود از بزرگ‌ترين تئوريسين‌های مکتب مارکسيستی-لنينيستی بود به‌راستی شگرف می‌نمود (و کافی بود اين اظهار نظر را هر کس ديگری جز طبری بکند تا بلافاصله مورد تکفير حزبی قرار بگيرد).

جايی که مثلا محمد حقوقی در باره‌ی سپهری می‌نويسد:
"شاعری که اگر بتوان او را انسانی باورمند خواند، صرفا به اعتبار جوهر همه دينهاست و نه يک دين خاص. هرچند منظر نگاه بودا در ديده او جلوه بيش‌تر دارد. زيرا آنجا که در «شرق اندوه» می‌گويد: قرآن بالای سرم / بالش من انجيل / و بستر من تورات / و زيرپوشم اوستا و بر چنين بستر و بالينی، به خواب می‌رود، جز اولين رويای بودا را در «نيلوفر آب» نمی‌بيند..." (۴)
متفکری مارکسيست چون طبری نمی‌تواند بدون انگيزه‌های قوی‌ی درونی، چنين اشاره‌ای به کسی مثل سپهری داشته باشد. به يقين اين متفکر نتوانسته خود را در حصار ايدئولوژی محدود ببيند و همينجاست که شعله‌ی روشنفکری در ذهن و تفکر او زبانه می‌کشد.

احسان طبری گه‌گاه به لحاظ تئوريک هم به مسائلی اشاره می‌کند که نشان‌دهنده‌ی مبارزه سخت ِ ايدئولوژی محدودساز با شيوه‌ی مرزشکن ِ روشنفکری در درون اوست. وقتی می‌نويسد:
"با اين حال مکاتب مدرنيستی هم اکنون جايی در تاريخ هنر گشوده و خواسته يا ناخواسته منشاء خدماتی به هنر و جامعه هستند..."(۵)
نيمه‌ی روشنفکر اوست که قلم را در دست‌ش می‌چرخاند، گيرم نيمه‌ی ايدئولوژيک برای توجيه اين طرز تفکر از اين و آن هم فاکت بياورد: "لنين تاکيد می‌کند که "امر هنری" به هموارسازی مکانيکی شيوه‌ها و سليقه‌ها تن درنمی دهد و در اين گستره نمی‌توان مسائل را طبق "رای اکثريت" حل کرد و ناچار بايد ميدان وسيع‌تری به استعدادها و برخوردهای فردی داد..."(۶)
حتی اگر لنين فرمان می‌داد که امر هنری بايد با رای اکثريت حل شود، به يقين آتش روشنفکری که در درون طبری شعله‌ور بود اين فکر را می‌سوزاند و نهايتا آن را به نفع خود تفسير می‌کرد!

اين همان طبری روشنفکر است که در مقدمه کتاب "چشمان قهرمان باز است"، زير عنوان "يک روشنگری لازم برای خوانندگان"، خوانندگان را از گمراهی به دست خود ِ روشنفکرش باز می‌دارد!:
"گويا «الههء» قصه‌نويسی غالبا مرا در اين راه برده است: قصه برای من به شيوه پيشينيان خصلت تمثيلی داشته است و قصه‌های واقع‌گرايانه در باره مسائل جاری در ميان آنها نادر است، اگرچه هست. طبيعی است که نويسنده، ژانـْــر قصه‌های تمثيلی، تعليمی، فلسفی و تاريخی خود را ابدا مطلق نمی‌کند، ولی آنرا نيز افزاری برای رازگويی جانها می‌داند و برآنست که با زبان و ادبيات کلاسيک فارسی و خاورزمينی ما پيوندهای بسيار دارد. نويسنده ژانر واقع‌گرايانه را برای عصر ما و کشور ما ضرورتر ميشمرد و سبک و زبان آرکائيک (کهن‌بودهء) خود را ابدا بعنوان سرمشق يا توصيه‌ای ارائه نمی‌نمايد..." (۷)
نيمه‌ی روشنفکر طبری از نيمه‌ی ايدئولوژيک‌اش به شدت می‌ترسد و دائما سعی دارد خود را نزد اين دومی پاک و غيرروشنفکر جلوه‌گر سازد. برای تبرّی جستن از امر مفسده‌انگيز روشنفکری و عذرخواهی از محضر مبارک ايدئولوژی، او حتی در ابتدای داستان "بيگانه‌ای بنام آقای سياه‌پوش" خود را موظف به ارائه‌ی چنين توضيحی می‌بيند:
"قصه کافکائی «بيگانه‌ای بنام آقای سياه‌پوش» از تصاوير و مقولات قصه‌ای در بُعد تعميمی فلسفی استفاده می‌کند... نويسنده ميخواست با تکنيک خاصی اين واقعيت را در راستاها و رويه‌های متضاد آن نشان دهد و تمام درد و پرخاش درونی خويش و عصر خود را در اشباح اين قصه بازتاب بخشد. او شايد موفق نشده است ولی اميد است دريافت و پندار خوانندگان او را موفق نمايد..." (۸)

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


***

...در ميان متفکران مسلمان ِ دو دهه اخير، شايد هيچ‌کس به اندازه‌ی استاد دکتر عبدالکريم سروش شايسته‌ی نام روشنفکر نباشد. او نه تنها انديشمند و عالم و نويسنده و شاعر و فلسفه‌پژوه، بل‌که يک مسلمان خلاق و سابقا فعال در نظام حکومتی ايران است. متاسفانه ايشان نه تنها به بالاترين مقامات حکومتی دست نيافت بل‌که بيان انديشه‌های نو باعث شد تا از راس به زير سقوط کند و امروز به خاطر تفکرات‌ش حتی امنيت جانی نداشته باشد. سروش کسی‌ست که ميان روشنفکری و ايدئولوژی گير کرده و در حال دست و پا زدن دائم است(۹). او به کـَـنده شدن از ايدئولوژی و پر کشيدن در فضای بی‌کران روشنفکری قادر نيست و بيش‌ترين انرژی‌اش را صرف توضيح و توجيه ايدئولوژی خود و رنگ روشنفکری زدن به آن می‌کند. اين انتخابی‌ست خود خواسته، بی هيچ ايرادی بر آن...

نيمه‌ی روشنفکر سروش از نيمه‌ی ايدئولوژيک‌اش به شدت می‌ترسد و دائما سعی دارد خود را نزد اين دومی پاک و غير روشنفکر جلوه‌گر سازد. آری او روشنفکری‌ست که زنجير گران ايدئولوژی بر ذهن و انديشه‌اش پيچيده و خلاقيت‌ش را محدود کرده. کاش اين زنجير را به کناری افکـَـنـَـد؛ کاری که طبری نکرد و خلاقيتی را که می‌توانست در آزادی بروزش دهد با خود به گور برد...

[وبلاگ ف. م. سخن]

۱- مجموعه آثار، جلد ۱۷، صفحه‌ی ۸۵، به نقل از مقاله‌ی "اولين فاشيست شيطان است"، نوشته‌ی اکبر گنجی در نشريه‌ی کيان شماره‌ی ۳۹، آذر و دی ۱۳۷۶، صفحه‌ی ۲۲
۲- دفتر چهارم شورای نويسندگان و هنرمندان ايران، تابستان ۱۳۶۰، صفحه‌ی ۱۴، و نيز نوشته‌های فلسفی و اجتماعی، بخش دوم، انتشارات پيک ايران، چاپ اول، آبان ۱۳۶۱، صفحه‌ی ۴۰۰
۳- همان، صفحه‌ی ۸، و نوشته‌های فلسفی و اجتماعی، بخش دوم، صفحه‌ی ۳۹۵
۴- شعر زمان ما (۳): سهراب سپهری، محمد حقوقی، انتشارات نگاه، صفحه‌ی ۴۷
۵- نوشته‌های فلسفی و اجتماعی، بخش دوم، به مشخصات بالا، صفحه‌ی ۳۳۵
۶- همان‌جا
۷- چشمان قهرمان باز است، مجموعهء داستان از احسان طبری، انتشارات پيک ايران، چاپ اول، آبان ۱۳۶۱، صفحه‌ی ۵
۸- همان، صفحه‌ی ۲۰۱
۹- به کتاب‌ها و مقالات متعدد ايشان مراجعه کنيد. تقريبا بدون استثنا اثری از اين دست و پا زدن در آن‌ها مشاهده می‌شود.

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'ايدئولوژی، زنجيری گران بر ذهن و انديشه روشنفکر (بخش پايانی)، ف. م. سخن' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2010

Served by C#1 Server #1 in 0.003 seconds