"رفقا، دوستان، همميهنان!
با کمال افتخار اعلام ميکنيم:
جويبار کوچک «گروه آزادی و برابری» به رودخانه خروشان حزب توده ايران میپيوندد..."
اعلاميهی پيوستن گروه آزادی و برابری به حزب تودهی ايران با اين جملات احساسی آغاز میشد. آذر ۵۸ بود و ده ماهی از انقلاب میگذشت. حزب با مسرت بسيار اين پيوستن را تبريک گفت. شاعر بزرگ، هوشنگ ابتهاج شعری به اين مناسبت سرود:
"راه جنگل اوهام، گم است.
سينه بگشای چو دشت
اگرت پرتو خورشيد حقيقت بايد.
وقتی از جنگل گم
پا نهادی بيرون
و رها گشتی
از آن گره کور گمار،
ناگهان
آبشاری از نور
بر سرت میريزد..."
سپيدهی سامانی هم شعر "سرافراز آمديد" را سرود:
"مانند يک پرنده به پرواز آمديد
تا سوی آشيانهی خود باز آمديد..." (*)
از جنگل ِ گم، ديگران هم کمکم پا بيرون گذاشتند تا آبشار نور بر سرشان بريزد: دی ماه ۵۸، گروهی ديگر از هواداران سازمان چريکهای فدايی خلق در بابل به حزب پيوستند.
اما اين گسستنها و پيوستنها به راحتی انجام نمیشد. در شمارهی ۴۲ نشريهی "کار"، چريکها به گسستگان از سازمان هجوم آوردند و با طرح سوال "چه کسانی به حزب توده پيوستهاند؟" کار آنها را "ناجوانمردانه" خواندند. ۱۷ خرداد ۱۳۵۹، "با انتشار شماره ۶۱ نشريهی "کار" ارگان سازمان چريکهای فدايی خلق سرانجام جوانههای مثبتی که از مدتی پيش در نقطهنظرهای اين سازمان ديده میشد به ثمر نشست و سازمان فداييان در مشی عمومی خود تجديدنظر کرد و جانب انقلاب را گرفت. با انشعاب گروه کوچکی از اعضا و هواداران سازمان، اين سازمان به دو گروه "اقليت" و "اکثريت" تقسيم شد..." (**)
اين عين جملاتیست که در کتاب "چهل سال در سنگر مبارزه"ی حزب توده آمده. جانب انقلاب کدام بود؟ کانديدا کردن آيتالله خلخالی برای انتخابات رياست جمهوری؟ تخريب بیرحمانهی مهندس بازرگان و ليبرالها؟ مسلح کردن سپاه پاسداران به سلاح سنگين؟ مائوئيست ِ آمريکايی خواندن ِ دانشجويانی که برای بازگشايی دانشگاهها تلاش میکردند (***) و...
دنبالهی ماجرا را همه میدانيم. حزب و فدائيان با تمام وجود، جانب انقلاب و خط امام را گرفتند و کوشيدند مواضع جمهوری اسلامی را در منطقه، به نفع اتحاد جماهير شوروی تقويت کنند، اما انقلاب و خط امام نه تنها جانب آنها را نگرفت بلکه به محض احساس بینيازی، به آنان هجوم بُرد و سرکوبشان کرد.
حزب و فدائيان، اشتباه کردند. اشتباهی که حزب يک بار در سالهای ۲۴-۲۵ مرتکب شد، يک بار در مرداد ۳۲، يک بار موقع انقلاب شاه و ملت، يک بار سال ۵۷، و اکنون دو تشکيلات به هم پيوسته باز اذعان میکردند که در رابطه با جمهوریاسلامی و خط امام اشتباه کردهاند.
قصد ندارم وارد جزئيات شوم، ولی به اين نتيجه میخواهم برسم که اين اشتباهات را يک فرد مرتکب نمیشد که هزينهی آن متوجه خودش شود؛ يک حزب و گروه مرتکب میشد که هزينهی آن، جان هزاران جوان بیگناه بود؛ هزينهی آن، سرنوشت تيره و تار يک ملت بود؛ هزينهی آن دهها سال سلطهی استبداد بود. و اين هزينهی کمی نبود...
***
فرخ نگهدار اين بار به عنوان يک جمهوریخواه، باز هم اشتباه میکند. اشتباه او و ديگر "مشارکتطلبان" در اين است که ايران را در سازمانها و تفکرات سياسی خود محدود میبينند و با چشم بسته از دهها ميليون مردم سخن میگويند. در اثر درگيری فکری هر روزه در محيطی بسته، باور دارند که چشم ايرانيان به مشارکتطلبان و تحريمگرايان و سلطنتخواهان دوخته شده و مردم الگوی سياسیشان را از اينها میگيرند.
اين يک فرض اشتباه است.
اشتباهی که به نااميدی هر سهی اين جريانها منجر شده است. مردم، يعنی همين آدمهای معمولی که هر روز دور و بر خودمان میبينيم: بقال و سيگارفروش و روزنامهفروش و کتابفروش و ميوهفروش و کارگر و راننده و کارمند و فروشنده و امثال اينها. با تکتک اينها که صحبت میکنی اکثرشان يک چيز میگويند: "انتخابات، بازی بزرگان است و به ما مربوط نمیشود!" و به اين بازی، خيلی تلخ میخندند و سخت اعتقاد دارند که حکومت هر که را بخواهد از توی صندوقها بيرون میآورد. اينها همان کسانی هستند که سيزده ميليون جمعيت تهران را تشکيل میدهند. اينها همان کسانی هستند که رایشان بايد به صندوقها ريخته شود تا برندهی انتخابات معلوم گردد. اينها نه به مشارکتطلبان چشم دوختهاند، نه به تحريمگرايان، و نه به سلطنتخواهان؛ کار خودشان را میکنند. برای درک اين مطلب لازم نيست متخصص جامعهشناسی باشيم؛ کمی صحبت، سر ِ درد ِ دلها را باز خواهد کرد. اگر هم بخواهی هر کدام از اين گروهها را تبليغ کنی، تو را با طنز و تمسخر پس میزنند. سخن گفتن از سوراخ در فيلتر و شکاف در حاکميت و فشار از پايين و پيروزی تاکتيکی با اين مردم جداً جرئت میخواهد! حتی روشنفکران هم با ديدن رفتار و گفتار افراد مشارکتی و مشارکتطلب بخصوص موقعی که خشم بر آنها غلبه میکند، از خير سوراخ در فيلتر شورای نگهبان و شکاف در حاکميت و پيروزی تاکتيکی میگذرند (نمونهاش واکنش اخير عضو مشارکت در برابر حرکت دانشجويان معترض اميرکبير و اظهارات آقای ميردامادی).
"کار اصلی ما توليد راهبردها برای بسط اصول و عناصر جمهوريت و مردم سالاری در نظام سياسی کشور است. کار ما توليد طرحها و نقشههای عملی و حصول پذير برای تحقق ايده آلهای جمهوری خواهانه است..."
اين حرفها به درد محافل روشنفکری میخورد؛ به درد پلنومها و کنگرههای حزبی. حرفهای قشنگ و عميقیست ولی با واقعيت طرف نيست. آنچه مردم عادی میگويند، رنگ و لعاب روشنفکری ندارد ولی عين حقيقت است؛ حقيقتی تلخ و دردناک که با پوست و گوشت و خون احساس میشود.
آقای نگهدار و تمام کسانی که برای کشور دل میسوزانند بايد مردم و خواستههايش را باور کنند. اين باور متاسفانه وجود ندارد. پاسخ "چه بايد کرد؟"، لازم نيست حتما در گزينههای موجود فکری ميان گروههای سياسی باشد. اين همان اتفاقیست که در سال ۵۶ افتاد. مردم خودشان راه افتادند و مسيری را برگزيدند و گروههای سياسی عقب افتادند و تحليلهایشان با واقعيت منطبق نمیشد. امروز هم برای چندمين بار همين اتفاق تکرار میشود. مردم امروز راه سکوت ِ ظاهری و ترصد ِ فعال را برگزيدهاند و اين راه خطايی نيست. به گفتهی همان رفقايی که آقای نگهدار روزگاری به آنها پيوستند، حمله و عقبنشينی و ترصد، سه بخش مکمل در امر مبارزهاند. اکنون نيز دورهی ترصد است. البته در همين دوره، اتفاقاتی میافتد و اخگرهايی میدرخشد که شب تيره را روشن میکند و مردم آن را با چشم خود میبينند و لمس میکنند و به آينده اميدوار میشوند: حرکت شجاعانهی دانشجويان اميرکبير يکی از اين اخگرها بود که در آسمان تيرهی سياست ايران درخشيد و چشمها را خيره کرد. اين فريادها اگر حکام مستبد را از خواب غفلت بيدار کند، راه اصلاح واقعی گشوده میشود -که با تمام وجود اميدواريم چنين شود-؛ وگرنه باز مردم راه خود را میروند و مسير ديگری انتخاب میکنند؛ مسيری که هيچکس قادر به پيشبينی آن نيست.
|
advertisement@gooya.com |
|
|
|
آقای نگهدار مینويسند:
"دوست دارم اين بار آرزوی خود را برای اين انتخابات با صدای بلند فرياد کنم. فرياد کنم که در انتخابات شوراها دلم میخواهد دست فرشتگان و ملائک از آستين درآيد و، هر آنجا که نامزدی مورد اعتماد و خادم هست، تمام صندوقهای رای را بسودش پر کند. دلم میخواهد با صدای بلند آرزو کنم که، در تهران، فرشتگان و ملائک آنقدر رای بسود ائتلاف، به پيش کسوتی شيخ مهدی کروبی، به صندوقها بريزند که تمام رقبا مايوس شوند. آرزو دارم من هم، مثل همه آن فرشتگان و ملائک، مثل همه دخترها و پسرها و پدرها و مادرهای جان سوخته، مثل همه فدائیها و تودهایها و ملی مذهبیها و تحکيم وحدتیها و ديگران، مثل همه جمهوریخواهان، فردای روز انتخابات لبخندی بر لبانم بنشيند و بگويم: "خوب شد که اين ها آمدند. اگر آنها میآمدند بدتر بود. حالا ببينيم اينها چه میکنند".
آقای نگهدار سخت اشتباه میکنند! اشتباه میکنند چون يک روشنفکر منفرد نيستند و به عنوان فردی شناخته میشوند که در گذشته مسئوليتی سنگين بر عهده داشته و اين مسئوليت و خطاهای پيوست ِ آن باعث کشته شدن بسياری از فرزندان اين مرز و بوم شده است. آقای نگهدار، يک روزنامهنگار آزاد نيست که بگويد زمان شاه به نمايندگان رستاخيز بايد رای میداديم، امروز هم به اينها بايد رای بدهيم. آقای نگهدار، يک نويسندهی آزاد نيست که بگويد بايد در اين انتخابات شرکت کنيم تا روی دار و دستهی احمدینژاد کم شود. آقای نگهدار نبايد با فرشتگان و ملائک کار داشته باشد، بلکه بايد واقعيات را ببيند. فرشتگان و ملائکه سالهاست که از اين مملکت پرکشيده و رفتهاند. با ديدن وحشیگریها، تبعيضها، فقر، بیکاری، بيماری، فريب و ريا و هزار آلودگی ديگر فرشتگان و ملائکه از اين مملکت گريختهاند. الان ما ماندهايم و ملتی جوان و خميده زير بار سنگين زندگی. ملتی که بايد خود تصميم بگيرد و خود اجرا کند. به دخترها و پسرها و فدائیها و تودهایها و ملی-مذهبیها و تحکيم وحدتیها کاری ندارم ولی خرج کردن از حساب پدر و مادرهای جانسوخته را برای اين که فرشتگان و ملائک رای به سود ائتلاف به پيشکسوتی شيخ مهدی کروبی بريزند انصاف نمیدانم. لبخند بر لب پدرها و مادرهای جانسوخته با پيروزی اصلاحطلبان ِ قدرتطلب و شيخ کروبی آن هم در انتخابات بیاهميت شورای شهر نخواهد نشست. لبخند واقعی را در زمان ديگر خواهيم ديد؛ زمانی که دير و زودش معلوم نيست ولی سوخت و سوز قطعا نخواهد داشت.
(*) يادنامه پيوند، چاپ اول، ۱۳۵۹، صفحات ۱۹ و ۲۰
(**) چهل سال در سنگر مبارزه، چاپ اول، مهر ماه ۱۳۶۰، صفحهی ۳۶۹
(***) همان، صفحهی ۳۷۳