چهارشنبه 29 آذر 1385

ناسزا گفتن و لگد زدن، يا انتقاد صريح و بی‌پرده؟ ف. م. سخن

[وبلاگ ف. م. سخن]

اين بار ِ دوم است که به من می‌گويند: "ناسزا می‌گويی و لگد می‌زنی"؛ بار اول آقای ابراهيم نبوی در باره‌ی من نوشتند تو که می‌توانی خوب بنويسی چرا ناسزا می‌گويی و لگد می‌زنی. بار دوم هم آقای معادی در انتقاد از مطلب "آقای نگهدار! باز هم اشتباه می‌کنيد!" عين همين افعال را در مورد من به کار بردند.

در جواب آقای نبوی نوشتم که احتمالا ايشان مرا با کس ديگری اشتباه گرفته است چرا که من حتی در تندترين نوشته‌هايم به کسی ناسزا نگفته‌ام و دور از جان، لگد نزده‌ام؛ در جواب آقای معادی هم می‌توانم با قاطعيت بگويم که در انتقاد من به آقای فرخ نگهدار، نه تنها ناسزا و لگدی نيست، بل‌که هر چه هست، دوستی است و انتقادی که دو انسان اهل فکر می‌توانند به يک‌ديگر داشته باشند. دليل اين ادعا هم خود ِ آن نوشته و شکل و محتوايش.

آقای معادی در نقدشان زير عنوان "آقای ف.م.سخن به کجا چنين شتابان" می‌نويسند از مقاله‌ی من "با همه زبان نرم‌اش، خشونت وتعصب و خودمحور ديدن و اجازه نظر به ديگران ندادن و ايجاد خفقان می‌بارد". اگر ايشان روی اين مقاله‌ی بخصوص انگشت نمی‌گذاشتند، شايد می‌شد تصور کرد نگارنده در جايی ديگر چيزی نوشته که خشونت و تعصب و خودمحور ديدن و اجازه نظر به ديگران ندادن و ايجاد خفقان از آن می‌بارد، اما در اين مقاله، کوچک‌ترين نشانه‌ای دال بر اين موارد وجود ندارد و انسان گـُمان می‌بَرَد که اين مقاله هم با مقاله‌ی ديگری اشتباه گرفته شده است! بالاخص نتيجه‌گيری‌های ذهنی نويسنده مثل "خونخواهی شهيدان، انتقام سرنوشت تيره و تار يک ملت" -که عينا ً در گيومه آمده-، يا "همه به جز من نمی‌فهمند"، يا "آرزوی تکرار سال ۵۶ و بهمن ۵۷"، -که هر چند در گيومه نيست ولی اين طور به نظر می‌رسد که از نوشته‌های اين‌جانب استخراج شده است-. اين‌ها همه تصورات نادرست آقای معادی‌ست و هيچ مشابهتی با طرز فکر من ندارد. خون‌خواهی و انتقام و تکرار سال ۵۶ و ۵۷ خواست هيچ انسان خردمندی نيست. مجازات قانونی تبه‌کارانی که دست به جنايت و شکنجه زده‌اند يا باعث تباهی کشور و عقب‌ماندگی ملت شده‌اند در دادگاه‌هايی که قانون‌شان مبتنی بر حقوق بشر و زير نظر ناظران بی‌طرف بين‌المللی‌ست البته آرزوی من و بسياری ديگر است که با خون‌خواهی و انتقام که از آن بوی بَربَریّت و وحشی‌گری می‌آيد زمين تا آسمان فرق دارد. "همه به جز من نمی فهمند" هم استنباط غلط ِ آقای معادی‌ست و اتفاقا اعتقاد من به "همه" و "فهم ِ جمعی" آن‌قدر زياد است که به راحتی می‌توانم به توده‌گرايی متهم شوم. نشانه‌ی آن هم همين انتخابات اخير و يا رياست جمهوری، که بيش از اصرار بر عقيده‌ی خودم، به رفتار عامه‌ی مردم نظر داشته‌ام. اگر هم در مورد شرکت يا عدم شرکت در انتخابات چيزی ننوشته‌ام به همين لحاظ بوده است. در جايی که مردم کار خود را می‌کنند، نوشته‌ی امثال ما بدون انعکاس در مطبوعات داخلی هيچ اثری بر آن‌ها نخواهد داشت.

اما هدف از نوشتن آن مقاله چه بوده که چنين انتقادی را در پی آورده؟ نگارنده می‌خواسته بگويد:
- حزب توده در مقاطعی از تاريخ، مثل سال‌های ۲۴ و ۲۵ و مرداد ۳۲ به گفته‌ی سران و تاريخ‌نويسان‌اش اشتباه کرده است (۱).
- در سال ۵۸، گروهی از چريک‌ها به حزب توده پيوسته وگفته‌اند که در گذشته اشتباه کرده‌اند.
- حزب توده و سازمان فدائيان اکثريت، بعد از سرکوب سال‌های ۶۱ و ۶۲ گفته‌اند در حمايت از جمهوری اسلامی اشتباه کرده‌اند.
- گروه بزرگی از اعضای حزب توده و سازمان فدائيان اکثريت، بعد از فروپاشی شوروی و نظام‌های کمونيستی بلوک شرق به صراحت گفته‌اند در وابستگی به احزاب برادر اشتباه کرده‌اند.
- چند سال بعد، مقارن پيروزی اصلاح‌طلبان حکومتی، گروه ديگری از همين اعضای سابق گفته‌اند در اتخاذ روش‌های مبارزاتی با جمهوری اسلامی اشتباه کرده‌اند.
سپس از آقای نگهدار -به عنوان شخصيتی که در گذشته از رهبران فدايی بوده- خواسته شده، اين‌بار به عنوان يک متفکر جمهوری‌خواه، اشتباه ديگری مرتکب نشود، و به بچه‌هايی که در زمان ايشان –با فکر و انديشه‌ای متفاوت- کشته شده‌اند و به پدر و مادرهای جان‌سوخته‌ای که داغ آن فرزندان را هنوز بر دل دارند توجه داشته باشند؛ هر چند دور و زمانه عوض شده است اما مراقب باشند با گفتن بعضی چيزها دل اين پدرها و مادرها بيش‌تر نسوزد.

به آقای نگهدار توجه داده شده که يک نويسنده‌ی آزاد نيستند. يک نويسنده‌ی آزاد می‌تواند امروز يک طور بينديشد و فردا طوری ديگر. به فرمان او کسی اسلحه به دست نگرفته يا اسلحه بر زمين نگذاشته است که مسئوليتی متوجه‌اش باشد؛ به فرمان او کسی امروز زنده‌باد و فردا مرده‌باد نگفته است که نگران عواقب آن باشد. يک نويسنده‌ی آزاد می‌تواند بگويد در هر انتخاباتی بايد شرکت کرد. فرق نمی‌کند انتخابات ِ رستاخيز شاه باشد، يا خبرگان جمهوری‌اسلامی. خواننده هم می‌تواند نوشته‌ی اين نويسنده را بخواند و در انتخابات شرکت کند يا نکند. اگر فردا همين نويسنده بگويد نبايد رای داد، کسی نمی‌تواند او را مواخذه کند که چرا ديروز چنين گفتی و امروز چنين می‌گويی. می‌تواند بگويد فکرم عوض شده است؛ ديروز آن‌گونه فکر می‌کردم امروز اين‌گونه، و اين حق من است.

اما مسئول يک سازمان سياسی، وقتی می‌گويد فلان کار را بکنيد و بَهْمان کار را نکنيد، هزار مسئوليت به همراه دارد. او با يک تصميم می‌تواند هزاران نفر را نجات دهد، يا به قتل‌گاه ببرد. دور و زمانه هم که عوض شود، و از گذشته‌اش هم که فاصله گيرد، مسئوليت معنوی او نسبت به افرادی که جان‌شان را از دست داده‌اند از ميان نمی‌رود. او بايد چنان سخن بگويد و چنان رفتار کند که از ارزش و اعتبار کاری که گذشتگان کرده‌اند کاسته نشود و حرمت خون‌شان پای‌مال نگردد. امروز شيخ کروبی و آقای خاتمی و جناب حجاريان، فرشتگان و معصومين سياسی هم که بشوند، همين‌ها ديروز در مقطعی از تاريخ کشور، مستقيم يا غيرمستقيم، با مسئوليت کم يا زياد، در کشته شدن آن جوانان نقش داشته‌اند. آخرين شاهد هم خاک گـُل‌گون ِ خاوران است. پس، بايد به عنوان يکی از رهبران سابق، کل اين مجموعه را در نظر داشت نه فقط مقتضيات امروز را، و متناسب با آن بايد سخن گفت. اين آن چيزی بود که ما در باره‌ی آقای نگهدار نوشتيم و خواستار توجه به آن شديم.

آقای معادی مرا با آقای حسين شريعتمداری مقايسه کرده‌اند: حسين شريعتمداری‌يی که در کيهان به افشای نيمه‌ی پنهان ديگران مشغول است. نوشته‌اند: "آقای سخن در نقد نوشته آقای نگهدار اگر می‌نوشت که به اين دلايل من معتقدم نبايد رای داد و نبايد در انتخابات شرکت کرد، دلايل قوی می‌آورد. چنان‌که اين روزها عارف و عامی چنين می‌گويند، نه که جای ايراد نداشت بلکه بايد از وجود محترمشان تشکر می‌کرديم. اما حالا نمی‌کنيم. چون حالا در نقش حسين شريعتمداری وارد شده، پرونده رو می‌کند. تو دهان اين دولت و هرکس که نظرش مانند ايشان نيست می‌زند. می‌تازد. خط و نشان می‌کشد..."

آن‌چه آقای معادی می‌گويد به نظر من منصفانه نيست، نه از آن جهت که مرا با حسين شريعتمداری مقايسه می‌کند، بل از آن جهت که يک نوشته انتقادی را به پرونده رو کردن و تو دهان زدن و خط و نشان کشيدن تشبيه می‌کند. کاش يک مورد نشان می‌دادند که کدام پرونده را رو کرده‌ام، توی دهان چه کسی زده‌ام، به که تاخته‌ام، کجا خط و نشان کشيده‌ام که لااقل بتوانم جواب دهم و ترمزدستی را خودم بکشم. آيا منظورشان اين چند جمله‌ای‌ست که در باره‌ی حزب توده ايران و جانب‌داری از انقلاب نوشته‌ام: "جانب انقلاب کدام بود؟ کانديدا کردن آيت‌الله خلخالی برای انتخابات رياست‌جمهوری؟ تخريب بی‌رحمانه‌ی مهندس بازرگان و ليبرال‌ها؟ مسلح کردن سپاه پاسداران به سلاح سنگين؟ مائوئيست ِ آمريکايی خواندن ِ دانشجويانی که برای بازگشايی دانشگاه‌ها تلاش می‌کردند؟"
اين‌ها همه در کتاب‌های خود حزب مندرج است. آيا تحقيق در گذشته و نشان دادن نقاط ضعف برای جلوگيری از تکرار آن در آينده، پرونده رو کردن و نيمه‌ی پنهان نوشتن است؟ مثلا اگر امروز کتابی به نام "حزب توده ايران در مهاجرت" منتشر می‌شود و در آن اسنادی از آرشيوهای دولتی آلمان دموکراتيک درج می‌گردد، استناد به آن‌ها برای درس گرفتن، نام‌ش پرونده رو کردن است؟ من چنين اعتقادی ندارم و فکر می‌کنم اگر اهل سياست ما امروز به اين مسائل توجه کنند، فردا کم‌تر گرفتار اشتباه خواهند شد.

از اين کتاب اسم بردم، چند خط از آن را ذکر می‌کنم تا ببينيم اين اشتباه‌ها، چه به روز حزب و اعضای آن و بل‌که کل ملت ايران آورد. حزب به چه توهم‌هايی دل‌خوش بود و اين توهم‌ها با حزب و اعضای آن چه کرد. اشتباه‌ها از اين‌جا شروع شد که :
"از ديدگاه حزب توده، هم‌اکنون مرحله دوم انقلاب ايران آغاز می‌شود، چرا که اين انقلاب توده‌ای، ملی و ضدامپرياليستی هر چه بيشتر خصلت ضدانحصاری و بعضا ضدسرمايه‌داری بخود می گيرد. تضاد اصلی در عرصه سياست، تضاد ميان نيروهای طرفدار [آيت‌الله] خمينی (رفيق کيانوری آنها را نوعی نارودنيک‌ها می‌نامد) و بورژوازی ليبرال است (نماينده اين جناح بازرگان است). حزب توده به موقع خط [آيت‌الله] خمينی را بطور نسبی مترقی ارزيابی کرد..." (۲)

امکانات حزب برای تاثيرگذاری در حکومت ازين قرار بود:
"رفيق کيانوری اطلاع داد که هم‌اکنون [در ايران] سازمان امنيت جديدی تشکيل می‌شود که يکی از هواداران حزب توده برای رياست اين ارگان در نظر گرفته شده است...(۳)"
"با شورای انقلاب هم روابطی موجود است. رفيق کيانوری شخصا با دو تن از اعضای شورای انقلاب مذاکراتی انجام داده است. [آيت‌الله] خمينی به تقاضای مجدد کتبی حزب جهت مذاکره پاسخ منفی نداده است، ولی تاريخ مشخصی را هم اعلام نکرده است. با وجود اين با شخص [آيت‌الله] خمينی نيز روابطی موجود است و ايشان به دوام اين رابطه علاقمندند...(۴)"

و نشانه‌های تاثير بدين قرار:
"جالب است که آيت‌الله خامنه‌ای، که در مقام جانشين مرحوم آيت‌الله طالقانی مهم‌ترين خطبه‌های نماز جمعه را در مسجد [دانشگاه] تهران برگزار می‌کند، در خطبه‌های دو سه هفته اخير خويش ديگر حمله‌ای به اتحاد جماهير شوروی و افغانستان نکرده است... (۵)"

آيا ذکر اين ساده‌انديشی‌ها پرونده رو کردن است؟ پس چگونه بايد از تاريخ درس گرفت؟ اگر بچه‌هايی که امروز با پول خارجی راديو و رسانه به راه می‌اندازند، يک بار تاريخ راديو "پيک ايران" و تعطيلی آن را در بلغارستان بخوانند حواس‌شان را جمع نخواهند کرد و آسيب کم‌تری در آينده متحمل نخواهند شد؟

و بالاخره اشاره‌ای بکنيم به مُعضَل ِ اسم مستعار و مطلب را خاتمه دهيم. آقای معادی می‌نويسند:
" من که به هر دليل جرات ندارم و مصلحت خود نمی‌دانم که هويتم را فاش کنم و دارم با اسم مستعار می‌نويسم حق نيست که به کسانی که شناسنامه دارند تنه بزنم و متلک بگويم. در حالی که معلوم نيست کارنامه خودم چيست. اين اولين ايراد من است به نوشته آقای ف. م. سخن. به باورم اين شيوه در عين آن که مدنی نيست، جوانمردانه هم نيست. چرا که طرف نقد نمی‌تواند بپرسد ببخشيد شما کجا تشريف داشتيد... اين شرط مروت و شرط مدنيت نيست. اين با آن ادعاها که معمولا در مقالات بيش‌تر افراد و از جمله نويسنده ف.م. سخن وجود دارد نمی‌خواند. چه رسد که جنابشان از اين فرصت قرار داشتن در تاريکی و روپوشيده قضاوت کردن و ديگران را در مقام متهم نشاندن حداکثر استفاده را می‌کند و به ديگران هم لگدها می‌پراکند. از جمله آن نويسنده‌ای که گفته بايد به حزب رستاخيز هم رای می‌داديم. از جمله به نويسنده آزاد ديگری که گفته برويم رای بدهيم که رويشان کم شود. به نظر آقای ف. م. سخن همه اين آقايان که با نام حقيقی خود در ميدانند و مينويسند اشتباه می‌کنند و فقط ايشان که از مردم بازار و کوچه نظرسنجی کرده درست می‌گويد..."

لازم است باز تذکر دهم که اين‌جانب نه به کسی طعنه زده‌ام، نه متلک گفته‌ام، نه عمل ناجوانمردانه کرده‌ام، نه کسی را در مقام متهم نشانده‌ام و نه لگدی پرا[ﻜ]نده‌ام. دقيقا همان‌طور نوشته‌ام که با اسم واقعی بايد نوشت؛ با احساس مسئوليت تمام؛ انگار همه‌ی اين اشخاص روبه‌روی من نشسته‌اند و من با ايشان گفت‌وگو می‌کنم.

اسم واقعی اگر برای بررسی کارنامه لازم است، دست‌کم بايد متعلق به کسی باشد صاحب شهرت و نام، وَاِلا اسم واقعی‌ی نويسنده‌ای گم‌نام چه چيز را در باره‌ی او مشخص می‌کند؟ من اگر به جای "سخن"، همين نام "مرتضی معادی" را اختيار می‌کردم، امروز همه گمان می‌بردند که نام واقعی من همين است. اما مهم‌تر از نام واقعی و نام مستعار، احساس مسئوليت نويسنده است. من در تمام نوشته‌هايم اين احساس مسئوليت را داشته‌ام و هرچند نام مستعار باعث شده تا کم‌تر خودسانسوری کنم، ولی کوچک‌ترين اثری بر اين حس مسئوليت نداشته است. يکی دو بار اشتباه کرده و تند رفته‌ام و بابت آن هم معذرت خواسته‌ام. در چنين وضعيتی بيان نام واقعی چه فايده‌ی ديگری دارد؟ جز آن که مثلا به خاطر فلان مطلب طنز، بيايند و -در به‌ترين حالت- ما را گرفتار کنند و به توبه و سکوت وادارند؟ يا روانه‌ی قبرستان کنند؟ چه چيز عايد کسی خواهد شد؟

با اسم مستعار نوشتن، معنی‌اش در تاريکی نشستن و بی‌مسئوليتی نيست. به قول استاد ايرج افشار "از وقتی که روزنامه‌نگاری آغاز شد و بازار سياست گشاده، «نام قلمی» يا «مستعار» وسيله‌ای شد که در جرايد برای مخفی نگاه داشتن نام نويسنده به کار می‌رفت. مانند «دخو»، نامی که علی‌اکبر دهخدا برای خود برگزيد..."

تعداد کسانی که با نام مستعار می‌نوشتند کم نبود چنان که ايشان ذکر می‌کنند:
"نامهای مستعاری که بزرگان ادبی و سياسی به کار گرفته اند امروز دشواريی است برای کتابداران و شرح حال نويسان و ديگر محققانی که به نوشته‌های جرايد و مجلات می‌خواهند استناد کنند. شايد کمتر می‌دانند که «جويا» نام مستعار محمد قزوينی، «م. چيره» نام مستعار مصطفی فاتح، «مرزبان رازی» نام مستعار سعيد نفيسی بود..."

آيا به اعتقاد آقای معادی، انتخاب نام مستعار توسط علی‌اکبر دهخدا و محمد قزوينی و سعيد نفيسی برای در تاريکی نشستن و اتهام پراکندن بود؟ يا به دليل محدوديت‌های سياسی و خطراتی که متوجه‌شان بود ناچار به استفاده از نام مستعار بودند؟

تمام شماره‌های نشريه‌ی "کاوه"، حاوی مقالاتی‌ست که نام نويسندگان آن در زمان انتشار مشخص نبوده و پس از سال‌ها، معلوم شده آن مقالات را تقی‌زاده و قزوينی و خود جمال‌زاده نوشته‌اند.

"در تهيه و انتشار مجله دنيا، بجز دکتر تقی ارانی، از همان آغاز، ايرج اسکندری، با نام مستعار «ا. جمشيد» و بزرگ علوی، با نام مستعار «فريدون ناخدا» شرکت فعال دارند... گهگاه در ميان نويسنده‌ها و مترجم‌ها، نام‌های واقعی يا مستعار مانند: حسين افشار، د.رجبی، نورالله بهبهانی، عباس قزل‌اياغ، ايراندخت، ا.نور، م.ن.ا.خ نيز ديده می‌شود..."(۶)

آيا به اعتقاد آقای معادی اين اشخاص که شايد هرگز نام واقعی‌شان مشخص نشده و با نام مستعار مطالب ِ يکی از روشن‌گرترين و تاثيرگذارترين نشريات کشورمان را می‌نوشتند در تاريکی نشسته بودند و لگد می‌پراندند؟

آيا نويسندگان نشريه‌ی "نويد"، به اعتقاد آقای معادی بايد با نام واقعی می‌نوشتند تا کارنامه‌ی گذشته‌شان مشخص شود؟ حيدر مهرگان بايد با نام رحمان هاتفی می‌نوشت تا به خواننده ثابت کند حق انتقاد و اظهارنظر دارد؟ ثابت کند فلان زمان، فلان جا بوده است و فلان کار را می‌کرده است؟ آيا با اين کار رفتارش مدنی و جوانمردانه می‌شده است؟

محمد رحيم گردان سپهر، علينقی پژوهش‌پور، حسنعلی کيوان‌پژوه، بت‌شکن، که بود؟ همان راستگووسکی بود؟ راستگووسکی که بود؟ همان نويسنده‌ی البعثةالاسلاميه الی البلادالافرنجيه؟ همان هادی صداقت، نويسنده‌ی توپ مرواری؟ همان صادق هدايت؟ آيا محمد رحيم گردان سپهر در تاريکی نشسته بود و بی هيچ مسئوليتی قضاوت می‌کرد و اتهام می‌زد؟ يا دليل ديگری درميان بود و به فرجام کار می‌انديشيد؟

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


دليل و فرجام آن را همه می‌دانيم و بهتر است سخن را کوتاه کنيم.
با سپاس از آقای معادی به خاطر نقدشان که انگيزه‌ی نوشتن اين سطور را فراهم آورد.

***

۱- آقای معادی در نوشته‌شان قيد کرده‌اند "خيانت حزب توده به مصدق". من هرگز کلمه‌ی خيانت به کار نبرده‌ام. خيانت اتهامی‌ست بسيار سنگين که متاسفانه خيلی راحت به اين و آن نسبت داده می‌شود. در مورد دکتر مصدق، حزب تلاش کرده است اشتباه خود را جبران کند. گفت‌وگوهای تلفنی روزهای ۲۷ و ۲۸ مرداد حزب با دکتر مصدق که خانم مريم فيروز در کتاب خود به روشنی به آن اشاره داشته‌اند و قصد و اراده‌ی حزب برای جلوگيری از کودتا، بيان‌گر اين تلاش است. اعلاميه‌ی بسيار مهم و فراموش شده‌ی حزب در روز ۲۹ مرداد (فردای کودتا)، که نسخه‌ای از آن چند سال بعد از انقلاب به دست آمد، و تلاش حزب برای مخفی کردن و نجات جان دکتر فاطمی مويد اين نظر است. به اين‌ها اضافه کنيد خيل آزادمردان و افسران دلاوری که با سرافرازی و افتخار در مقابل جوخه‌های اعدام ايستادند و در راه آرمان و عقيده‌شان مردانه جان باختند.
۲- حزب توده ايران در مهاجرت؛ مطالعه‌ای بر اساس اسناد منتشر نشده آلمان شرقی، قاسم نورمحمدی، نشر اختران، چاپ اول، ۱۳۸۵، صفحه‌ی ۲۵۳، از اسناد دولتی جمهوری دمکراتيک آلمان در باره احزاب و سازمان‌های توده‌ای در آن کشور
۳- پيشين، صفحه‌ی ۲۵۲
۴- پيشين، صفحه‌ی ۲۵۸
۵- پيشين، صفحه‌ی ۲۶۹
۶- دُنيای ارانی، باقر مومنی، انتشارات خجسته، چاپ اول، ۱۳۸۴، صفحه‌ی ۱۵

[وبلاگ ف. م. سخن]

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'ناسزا گفتن و لگد زدن، يا انتقاد صريح و بی‌پرده؟ ف. م. سخن' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2010

Served by C#1 Server #1 in 0.005 seconds