
|
advertisement@gooya.com |
|
| |
اصلاحات برگردان واژه ی انگليسی رفرم ( Reform ) است به معنای دوباره شکل دادن يا تغيير شکل دادن يا بازسازی و در فرهنگ غرب معنا و مفهوم ويژه ای دارد که آن را از سطح يک واژه ی معمولی فراتر می برد و به يک اصطلاح يا گفتمان ويژه تبديل می کند .
در پی جنبش نوزايی يا رنسانس ( Renaissance ) که يک نهضت نوزايی فرهنگی و هنری و فلسفی در اروپا بود و از قرن چهاردهم ميلادی آغاز شد و از پايان قرن پانزدهم و نيمه ی قرن شانزدهم اوج گرفت در باورهای سنتی و کلاسيک دين مسيح هم تزلزلی به وجود آمد و به تدريج موجب تغيير و تحولات شگفتی در مسيحيت ارتدکس شد و موجب تولد و پيدايش مسيحيت پروتستان شد . سهم عمده ی اين تغيير و تحولات و اصلاحات مذهبی در فرهنگ غرب بر عهده ی شخصی ست به نام مارتين لوتر.
مارتين لوتر يک کشيش متجدد و نوانديش آلمانی بود که در سال های پايانی قرن پانزدهم ( ۱۴۸۳ ) در شهر آيزلين متولد شد . او به سال ۱۵۰۱ در دانشگاه ارفورت در رشته ی هنر به تحصيل پرداخت و پس از دريافت مدرک ليسانس به خواسته ی پدرش در رشته ی حقوق ثبت نام نمود اما پس از دو ماه ترک تحصيل کرد و وارد خانقاه اگوستين در ارفورت شد . او پس از دريافت رتبه ی کشيشی و آغاز تحصيلات خود در رشته ی الاهيات در سال ۱۵۱۱ به رم فرستاده شد . در سال ۱۵۱۲ لوتر موفق به دريافت درجه ی دکترا در الهيات و دريافت کرسی استادی در دانشگاه شد . در طی دورانی که او در دانشگاه کتاب مقدس تدريس می کرد هر چه بيش تر به اختلاف نظر خود و کليسا و آبا آن پی برد . رفته رفته تغيير و تحولی در انديشه های دينی لوتر پديد آمد و دامنه ی اين تغييرات هر روز گسترده تر شد . در سال ۱۵۱۷ لوتر طبق رسوم دانشگاهی آن دوران به منظور ايجاد بحث ، اعلاميه ای بر اساس ۹۵ تز در زمينه ی کاربرد دريافت ماليات از سوی کليسا و نقش پاپ صادر کرد . اين اعلاميه در جامعه ی آن زمان آلمان سر و صدای زيادی ايجاد کرد و با اقبال افکار عمومی و واکنش تند و تيز کليسا مواجه شد . اين اتفاق را آغاز جنبش رفرماسيون يا اصلاحات مذهبی می نامند. کليسای رم لوتر را کافر اعلام کرد و خواهان تحويل او به رم و مجازات اش شد . فريدريش سوم حاکم آلمان از تحويل لوتر به رم سر باز زد و خود او هم بر باورهای خود پا فشاری کرد و حاضر نشد ادعاهای خود را پس بگيرد . در اقدامی ديگر او معصوميت پاپ را زير سئوال برد و سرانجام مصوبه ی پاپ را که حاوی تبعيد او بود به همراه رساله ی احکام شرعی در برابر دروازه ی شهر ويتنبرگ به آتش کشيد و به طور رسمی از کليسای ارتدکس رم جدا شد .
يکی ديگر از شخصيت های برجسته ی جنبش اصلاح طلبی مذهبی در اروپا متکلم نامدار فرانسوی ژان کالون ست که در قرن شانزدهم به دنيا آمد و در رشته ی حقوق و الاهيات تحصيل کرد . او در سال ۱۵۳۳ از کليسای کاتوليک کناره گرفت و در دهه ی پنجم قرن شانزدهم ژنو را به صورت کانون آموزش های اصلاح طلبانه در آورد . تاثير آموزه های او در دين مسيحيت و جنبش اصلاح طلبی به حدی ست که مکتب او را به تنهايی کالونيسم نيز می نامند .
به اين ترتيب جنبش رفرميسم مذهبی به طور تمام قد در مقابل کليسا ايستاد و سرانجام موفق شد به حاکميت چند صد ساله ی کليسا و سازمان انکيزيسيون ( inquisition ) کليسايی يا تفتيش عقايد و جور و فساد و رياکاری و تظاهر مذهبی و دين فروشی ارباب کليسا پايان دهد . با اين اتفاق که به تدريج در طی چند قرن پديد آمد و هرروز نيرومند تر شد و به پيش آمد شاخه ی جديدی در دين مسيحيت به وجود آمد به نام پروتستانيسم که همان طور که اشاره شد کالون يکی از شخصيت های برجسته ی آن ست. پروتستانيسم که از واژه ی پروتست١ به معنای اعتراض تشکيل شده است مسيحيت را از شکل يک دين رازآميز و استوره ای و تارک دنيايی به دينی دنيايی تبديل کرد و سرانجام نهاد دين از نهاد حکومت جدا شد و زمينه های پيدايش سکولاريسم و شکل گيری دموکراسی در مغرب زمين فراهم شد . دقت شود که در اين جا از نهضت نوزايی دينی تنها به عنوان يکی از عوامل پيدايش دموکراسی نام می برم و به ديگر عوامل پيدايش دموکراسی نمی پردازم چون موضوع اين مقاله فقط در مورد اصلاحات دينی ست . آشکارست که در تمام اين دوران در کنار جنبش نوزايی مذهبی ، رنسانس در تمام زمينه های علمی ، فلسفی ، هنری و ادبی پيشرفت های درخشانی داشت و موجب تحولات شگفتی شد . با ظهور متفکرانی چون روسو ، ولتر ، دکارت ، کانت ، اگوست کنت ، هگل ، فيخته ، شوپنهاور ، نيچه ، هايدگر و ديگران چهره ی مغرب زمين به کلی دگرگون شد . فيزيک و شيمی و زيست شناسی ، جانور شناسی ، روان شناسی ، جامعه شناسی و نجوم متحول شد و با پيدايش دانشمندانی چون کپرنيک ، گاليله ، نيوتن ، چارلز داروين و کمی بعد تر در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم زيگموند فرويد ، مارکس و انيشتين زلزله ای در تمام عرصه های علمی پديد آمد .
اکنون پس از اشاره ای فشرده به گوشه ی مهمی از تحولات غرب و جنبش اصلاح طلبی در اروپا می پردازم به آن چه در ايران جنبش اصلاحات و اصلاح طلبی دينی ناميده می شود . اصلاح طلبی را در ايران می توان از حرکت و انديشه های سيد جمال الدين اسدآبادی آغاز کرد و به پيش آمد تا برسيم به آيت الله طالقانی و مهندس بازرگان و برخی از افراد نهضت آزادی و ملی مذهبی ها مانند حبيب الله پيمان ، يداله و عزت اله سحابی ، مصطفی چمران ، دکتر علی شريعتی ، عبدالکريم سروش ، هاشم آغاجری ، محسن کديور ، حسن يوسفی اشکوری ، سعيد حجاريان ، محمد خاتمی ، علی رضا علوی تبار ، اکبر گنجی و ... . من در اين جا وارد جزييات انديشه های هر يک از اين بزرگواران نمی شوم که از حوصله و فرصت اين مقاله ی کوتاه خارج ست ، تنها به اين نکته ی کلی بسنده می کنم که تلاش هر يک از آنان مصروف اين گشته است تا دين اسلام در ايران را که از دوران صفويه در دامن قشری گری مذهبی و خرافات و موهومات افتاده بود و نقطه ی اوج اين سقوط در دوران قاجاريه بود و به زعم آنان از مسير درست و واقعی اش منحرف شده است ، باز گردانند به شکل واقعی اش و ديگر اين که اسلام را با عقلانيت مدرن و انديشه های جديد تطبيق دهند تا به کار دنيای امروز بيايد و از خطر انزوا و مسخ و نسخ رهايی يابد و گره های زندگی اجتماعی و فردی امروز مسلمانان را باز کند . يعنی آنان سعی داشتند تا همان کاری را که لوتر و کالون و انديشه مندان ديگر مسيحی در دين مسيحيت انجام دادند در دين اسلام انجام دهند . به تعبير ديگر آنان پيشاپيش حرکت های خود نويد جنبش پروتستانيسم اسلامی را می دادند و خود را پايه گذاران اين جنبش می ناميدند و می نامند . البته هر يک از اين متفکران از زاويه ی ديد خود و با روش های ويژه خود سعی در اين کار داشتند و دارند .
جنبش اصلاحات و اصلاح طلبی مذهبی اما در سال های اخير به ويژه از سال ۱۳۷۶ مطرح شده و بر سر زبان ها افتاده است . پس از پيروزی محمد خاتمی در دوم خرداد سال ۱۳۷۶ ياران و هواداران خاتمی در گفتارها و نوشتارهاشان به ويژه در روزنامه هايی که در فضای به نسبت آزاد پس از دوم خرداد پديد آمدند خود را اصلاح طلب ناميدند و با تکرار اين اصطلاح که بسيار مايل بودند آن را با جنبش اصلاحات اروپا مقايسه کنند آن را به نام خود سکه زدند . آنان ديگر حتا مايل نيستند از اسلاف خود همچون شريعتی ، آيت الله طالقانی ، مهندس بازرگان و سلسله جنبان اين نوع حرکت ها سيد جمال الدين اسدآبادی ياد کنند زيرا انديشه های بسياری از اين متفکران چون در فضای پيش از انقلاب شکل گرفته و رايج بوده است و با جنبش های چپ گرا پيوند و نزديکی داشته است با هدف اين ها تناقض دارد و نمی تواند تامين کننده ی هدف های سياسی / استراتژيک شان در اين زمان باشد . برای مثال انديشه ی دکتر شريعتی هيچ سنخيتی با دموکراسی و حقوق بشر نداشت که سهل است حتا به شدت با آن مخالفت داشت . شريعتی از امت اسلامی و تشيع به عنوان يک حزب تمام و ايدئولوژی اسلامی سخن می گفت و می توان انديشه های اش را هم سو دانست با ايده های راست سنتی که امروز در ايران حاکميت و قدرت را در دست دارند و رقيب اصلاح طلبان به حساب می آيند و در سرکوب آنان نقش مهمی داشته اند . او هيچ اقبالی به دموکراسی که آن را دست آورد جهان فتنه انگيز و فاسد غرب می دانست نشان نمی داد و سعی در تخطئه ی آن داشت و نفوذ انديشه های ليبرالی و دموکراتيک را به درون جامعه ی ما همچون ويروس و ميکروبی ويران گر می دانست که غرب فتنه انگيز با هزار ترفند و توطئه سعی در تحميل آن به کشورهای ديگر جهان به ويژه کشورهای جهان سومی و اسلامی داشت . از همين جا می توان به ميزان صداقت اصلاح طلبان امروزی پی برد که حتا حاضر نيستند تاريخچه ی خود را بپذيرند و سعی می کنند با پاک کردن قسمتی از اين حرکت هر چه را به مذاق شان خوش می آيد برجسته و مطرح کنند . آنان تاريخ يک صد ساله يا نيم قرنه ی خود را سانسور می کنند ( و يا سعی می کنند چهره ها را به گونه ای ديگر بازسازی کنند تا با انديشه های خودشان سازگار باشد ) و حتا سعی می کنند فعاليت های گذشته ی خود در سال های آغازين انقلاب را که دير زمانی از آن نگذشته است و در حافظه ی بسياری از ايرانيان حتا جوانان کم سن و سال مانده است به دست فراموشی بسپارند و صدای اش را در نياورند ، آن گاه برای نشان دادن حقانيت شان راه دور می روند و خود را می چسبانند به جنبشی که ۶ قرن پيش در اروپا جريان داشته و جهان را زير و زبر کرده است و از بنيان با جنبش اصلاحات باسمه ای شان که يک دهه هم نپاييد و به بن بست رسيد تفاوت داشته است . غافل از اين که آن جنبش جهان گير و بنيان کن حتا با ساختار اجتماعی و فرهنگی و تاريخی ما تفاوت فاحش داشته و دارد و از اساس از جنس ديگری ست .
آنان از همان سپيده دم دوم خرداد تلاش کردند آن ماجرا را يک جنبش بزرگ اجتماعی / رفرميستی و چيزی همپا و همتای جنبش نوزايی مذهبی اروپا به رهبری مارتين لوتر و چيزی شبيه انقلاب کبير فرانسه معرفی کنند تا بر قدر و اعتبار جنبش و ياران و هم فکران شان بيفزايند . آنان با تاريخ سازی و بازسازی مفاهيم انقلاب اسلامی و چهره های مورد نظرشان بر اساس الگوی انقلاب فرانسه و جنبش رفرميسم مذهبی اروپا سعی در جعل تاريخ و ساختن يک فضای مجازی برای مخفی نگاه داشتن حقايق تلخی می نمودند که نبايد آشکار می شد . حتا برخی ياران عبدالکريم سروش که نظريه پرداز اصلاحات مذهبی و نظريه پرداز اصلاح طلبان بود و در سال های پيش از دوم خرداد در چند مورد با محافظه کاران مذهبی که قدرت در دست شان ست درگيری و مشکل پيدا کرده بود و سعی می کرد تفسير يا به قول خودشان قرائتی نوين از دين اسلام ارائه دهد او را مارتين لوتر ايران نام دادند . سعيد حجاريان يکی از رهبران و نظريه پردازان اصلاحات ، انقلاب اسلامی ايران را با انقلاب فرانسه و در موارد متعددی ماجراهای پس از دوم خرداد را با ماجراهای انقلاب کبير فرانسه مو به مو مقايسه می کرد . او نمونه های فراوانی از کتاب هجدهم برومر مارکس که در مورد سقوط باستيل و کودتای ناپلئون و اعدام روبسپير ست را يادآوری می کرد و آن ماجراها را با ماجراهای پس از انقلاب ايران به ويژه ماجراهای پس از دوم خرداد مقايسه می کرد . برای نمونه او پس از شکست اصلاحات و سرکوب اصلاح طلبان و دستگيری روزنامه نگاران و تعطيلی مطبوعات ، به منظور اميد بخشيدن به مردم افسرده و مايوسی که از اصلاحات نا اميد شده بودند سعی می کرد فاز جديدی برای نيرو بخشيدن به جنبش باز کند . برای اين منظور و فرار از تئوری هايی که طی چند سال بارها و بارها در روزنامه های اصلاح طلب تکرار شده بود و سرانجام شکست خورده بود او بحران بيکاری در ايران را خطر بزرگی برای حاکميت به رهبری محافظه کاران می دانست و يادآور می شد که لشکر بيکاران به ويژه حاشيه نشينان شهری و لمپن ها سرانجام موجب سقوط حکومت می شوند . او اين پديده را با وام گرفتن از انقلاب کبير فرانسه و مفاهيم آن همچون بناپارتيسم تفسير و معنا می کرد . همچنين او و بسياری از اصلاح طلبان مانند اکبر گنجی آن جمله ی معروف ورينو خطيب زبردست فرانسوی را که بعدها توسط هاناآرنت به انقلاب های ديگر تعميم داده شد ( اين انقلاب ست که فرزندان خود را می بلعد ) بارها و بارها برای ماجراهای پس از انقلاب يادآوری کردند و حذف برخی انقلابيان و رهبران انقلاب مانند آيت الله منتظری و آيت الله طالقانی و مهندس بازرگان و بنی صدر و عبدالله نوری را مصداق سخن ورينو و آرنت می دانستند .
اکبر گنجی در موارد بسياری عاملان و آمران قتل های زنجيره ای را با اصلاحات خود ساخته ای همچون عالی جناب سرخ پوش ، عالی جنابان خاکستری و شاه کليد با استفاده از القاب کاردينال های مسيحی در دوران انقلاب فرانسه و ترميدور وحشت و خون و دوران روبسپير بيان می کرد . آيا تمام اين واژه سازی ها و اصطلاح سازی ها از سر اتفاق با تاريخ اروپا به ويژه انقلاب فرانسه هم خوانی و شباهت داشت ؟! آيا همين عالی جناب سرخ پوش که در آن دوران به ويژه انتخابات مجلس ششم آن همه مورد تهاجم قرار گرفت و از او تصويری جنايت کار و مستبد و چپاول گر ترسيم شد نيست که در انتخابات رياست جمهوری نهم به بت آقايان اصلاح طلب تبديل شد ؟ آيا هم او نيست که اکنون چهره ای انسانی و رحمانی و آزادی خواه و دموکرات پيدا کرده است ؟!!
از سوی ديگر اين کيمياگران مذهبی۲ که اين لقب بيش تر شايسته ی آنان ست تا اصلاح طلبان و رفرميست های مذهبی که از ابتدا به دنبال تصفيه حساب با حريف نيرومند خويش بودند و سعی می کردند در ساختار قدرتی که از دست داده بود ند جايی برای خود دست و پا کنند و آزادی و دموکراسی و حقوق بشر را بهانه کرده بودند سعی در نجات برخی از چهره های خود و تطهير آنان داشتند . چهره هايی همچون عبدالله نوری ، آيت الله طاهری اصفهانی ، مهدی کروبی و علی اکبر محتشمی که اين دو نفر اخير به ويژه هرگز هيچ سنخيتی با دموکراسی و نوگرايی و مدرنيسم نداشته اند و ندارند . آنان حتا با رسانه های پر حجم خود که در اثر سال ها خفقان و سرکوب مورد توجه مردم تشنه و خفقان زده قرار گرفته بود چهره ای متفاوت از آيت الله خمينی ترسيم کردند . آنان از همان ابتدا دوم خرداد را به عنوان بيت ترجيع ترجيع بند خود قرار دادند و با تکرار و تکرار و تکرار ، آن را به يک واقعه ی بزرگ و تحولی شگفت تبديل کردند و آن را انتخاباتی آزاد قلمداد کردند که مردم از روی شناخت و آزادانه به برنامه های اصلاح طلبانه محمد خاتمی رای داده اند . در حالی که تا دو هفته پيش از انتخابات دوم خرداد اکثريت مردم ايران حتا نام خاتمی را نمی دانستد تا چه رسد برنامه ها و انديشه های اش را بشناسند . رای مردم در دوم خرداد همان گونه که بارها از سوی بسياری از صاحب نظران اشاره شد در واقع نه ای بود بزرگ به حاکميت مطلق گرايانه ی راست های انحصار طلب و اعتراضی به سرکوب و خفقان مفرط . در واقع مردم ايران از سر ناچاری و استيصال برای اعتراض به استبداد به مردی رای دادند که ناشناخته بود و نقطه ی مقابل حاکميت به حساب می آمد و مورد خشم و غضب راست های افراطی قرار گرفته بود. به ويژه که تبليغات سنگين و بی امان حاکميت توتاليتر و رقيب خاتمی در هفته های منتهی به دوم خرداد برای بيرون راندن او از صحنه و منصرف کردن اش ، او را به فردی مظلوم نزد مردم مبدل ساخت و در کانون توجه ملت ايران نشاندش و با منطق بد ، بهتر از بدتر ست مردم يک پارچه پای صندوق ها رفتند و رای خود را به نفع او به صندوق ريختند تا بل که گره از کار فرو بسته شان گشوده شود . در واقع هيچ نشانی از آزادی خواهی و مردم سالاری و نجات ايران از چنگال استبداد و اصلاح حکومت و تبديل آن به حکومتی دموکراتيک و آزاد از ابتدا در دستور کار آقای خاتمی و پروژه ی به اصطلاح اصلاح طلبی او و ياران اش نبود و اين مهم در پايان کار ايشان به خوبی روشن و آشکار شد . آقای خاتمی لحظه به لحظه در مقابل تهاجم حريف کوتاه آمد و عقب نشست و به سرعت شعارها و سخنان زيبای دوران کانديداتوری اش را فراموش کرد و رفته رفته با گروه راست افراطی هم صدا و در پايان با آنان يکی شد و در پايان کارش برای دفاع ار پروژه اتمی از هيچ تلاشی فروگذار نکرد . حتا اکنون نيز می بينيم که او برای نجات حکومت مطبوع اش به نيويورک و اروپا سفر می کند تا با مقامات غربی در مورد انرژی هسته ای چانه زنی کند و چهره ی تخريب شده ی حاکميت از سوی محمود احمدی نژاد را دوباره بزک کند .
به اين ترتيب اصلاحات حکومتی در ايران که از آغاز با جعل تاريخ و تاريخ سازی قلابی و حذف و سانسور قسمت هايی از تاريخ تنها با هدف نجات حکومت طراحی و آغاز شده و دولت مستعجل بود ، همان طور که اشاره شد هيچ ربطی به جنبش رفرميسم مذهبی در اروپا که حاصل تلاش چند قرن متفکران ، فيلسوفان و روشن فکران و انديشه مندان بود و برخاسته از نيازهای طبيعی ، تاريخی و اجتماعی آنان بود و از دل مطالبات مردم سر بر کشيده بود نداشته و ندارد . ساختار دين اسلام با ساختار دين مسيحيت تفاوت ماهوی و اساسی دارد و مسلم است که نمی توان برای نوزايی آن از همان راهی رفت که متفکران و متکلمان مسيحی رفتند . دين مسيح يک دين از اساس راز آميز و استوره ای و تارک دنيايی بود و هيچ ميلی به دنيا و تشکيل حکومت و پرداختن به سياست نداشت اما ابزار دست سياست بازان و حاکميت کليسا قرار گرفته بود . پس تلاش رفرميست های مذهبی اين بود که ابتدا دين را از چنگال خودکامه گان رها کنند و ننگ سياست و قدرت طلبی را که از اساس در دستور کار آن نبوده است از آن بزدايند و ديگر اين که آن را از شکل يک آيين تارک دنيايی و قدسی که هيچ نسبتی با دنيا و زندگی دنيايی ندارد و به کار ساختن دنيا نمی آيد در آورند و با اصلاحاتی که در آن پديد می آورند آن را برای پذيرش دموکراسی و حاکميت قانون البته به شرط جدايی نهاد دين از دولت آماده کنند . در مقابل دين اسلام از همان آغاز و از اساس دينی سکولار و دنيوی بوده است و اگر برای آخرت برنامه هايی داشته است از دنيا غافل نبوده است و از همان ابتدا با سياست در آميخته و بنيان گذارش در فکر تشکيل حکومت اسلامی بوده است و به اين کار توفيق يافته بود . پس روشن ست که تلاش اصلاح طلبان حکومتی در ايران برای جدايی دين از سياست به تاسی و تقليد از متفکران اروپا از اساس تلاشی عبث و بيهوده است . از اين گذشته نه علی شريعتی با کالون قابل مقايسه است ، نه عبدالکريم سروش به عنوان نظريه پرداز اصلاحات به سوی دموکراسی با مارتين لوتر و نه رهبران جمهوری اسلامی با دانتون و روبسپير و رهبران انقلاب فرانسه . اينان نه دانش و بينش گسترده ای آن انديشه مندان را داشته اند و دارند و نه جسارت و تهور و بی باکی آنان را . نهايت کار علی شريعتی وصله پينه ی افکار چپ مارکسيستی با انديشه های اسلامی بود که هيچ سنخيت و تناسبی با هم نداشتند و سر از بنياد گرايی مذهبی در آورد و سرانجام در انقلاب اسلامی متبلور شد و ديديم ثمرش را ! و نهايت پروژه ی اصلاحی و آزادی خواهانه ی عبدالکريم سروش هم بر اساس همان الگوی استادش وصله پينه و سر هم بندی کردن انديشه های ليبرالی و نسبی گرايانه و پلوراليسم با اسلام بود که اين يکی هم سر از دوم خرداد در آورد و در قامت رعنای جناب خاتمی متبلور شد و بی راهه و کج روی اش را آشکارا ديديم . بی راهه ای که در نهايت با ياس و نا اميدی مردم به محمود احمدی نژاد انجاميد . دکتر سروش تلاش فراوان کرده و می کند تا فقاهت را که آن را علمی دنيايی می نامد از دين حذف کند يا آن را کم رنگ نمايد و به جای قوانين فقهی ، قوانين مدرن در دنيای امروز را جايگزين نمايد . او سعی می کند اسلام را در شکل عرفانی و معنوی اش معرفی کند و به جای فقه و سياست بيش تر بر جنبه ی اخلاقی اسلام تکيه می کند و تلاش مضاعف او مصروف اين می شود تا دين را با عقلانيت فلسفی آشتی دهد . اما اين تلاشی عبث و نافرجام ست چون فقه جزو اساس دين اسلام ست و اگر آن را از دين جدا کنيم ديگر چيزی از آن باقی نمی ماند . از اين گذشته تلاش برای پيوند دين و عقلانيت اسلامی يک بار در قرن های اوليه ی اسلامی از سوی متکلمان موسوم به معتزله انجام گرفته و ناکام مانده است . اسلام عرفانی هم برداشتی هنرمندانه و کاملن شخصی از دين ست که تنها در دايره ی تنگ گروه کوچکی از عارفان محدود مانده و هيچ کس ديگر از مردمان چنين تجربه ای را از سر نگذرانده اند . وانگهی اين نوع تجربه ی معنوی که درون گرايانه و فردی ست نمی تواند در ساختن دنيا و ايجاد حکومت مدرن و زندگی اجتماعی کوچک ترين تاثيری داشته باشد ، اگر چنين بود حرکت عارفان مسلمان به يک جنبش اجتماعی تبديل شده بود و چهره ی مسلط و ملموس اسلام را دگرگون می کرد نه اين که تجربه ای باشد برای عزلت و انزوا و خانقاه نشينی و مردم گريزی و گوشه نشينی . تجربه ی تاريخی شکست عارفان در مقابل فقيهان در عرصه ی اجتماعی مويد اين نکته است . دکتر سروش چون به فقه تسلط کافی ندارد نتوانست مانند مارتين لوتر که فقيهی متبحر و کار کشته بود در ساختار فقهی موجود تحولی به وجود آورد پس سعی کرد با تئوری های عارفانه و نظريه های مدرن فقه را دور بزند و آن را حذف کند که در نهايت ناکام ماند.
از سوی ديگر اوج درگيری های دکتر سروش با روحانيان حاکم باز می گردد به سال های ۱۳۷۳ و ۱۳۷۴هجری که بارها سخنرانی های اش توسط گروه انصار حزب الله بر هم زده می شد و در حاد ترين ماجرا آنان در تهديد جناب ايشان جوخه ی دار بر سر در دانشگاه تهران نصب کردند . و در مقابل ، ايشان تنها بسنده کردند به حمله های لفظی به گروه های فشار آن هم در حاشيه ی سخنرانی هاشان و فاشيست خطاب کردن اين گروه ها و به در گفتن تا ديوار بشنود . اقدام ديگر ايشان خلاصه شد در فرستادن چند نامه ی اديبانه و حکيمانه و سپس عاشقانه همراه با پند و اندرزهايی که دوران اش قرن هاست به سر رسيده است به ترتيب خطاب به رياست جمهوری وقت آقای هاشمی و بعد به آقای خاتمی و سپس خاموشی و سکوت . گويی يک حاکميت توتاليتر بنيادگرا را که به ابزارها و تکنولوژی و رسانه های مدرن و نيروی نظامی و انتظامی و از همه مهم تر به مذهب عوام گرا به عنوان يک ابزار مهم سياسی مجهز ست و پول و سرمايه ی بی کران در اختيار دارد می توان با پند و اندرزهای خردمندانه و حکيمانه ی سنتی از نوع اندرزهای حکيم سنايی و سعدی و ناصر خسرو به راه آورد آن هم جايی که آقايان خودشان خداوند پند و اندرز و موعظه و منبر هستند . به هر حال اين ها اوج چالش ايشان با حاکميت بوده است اما هرگز جرات مواجهه و انتقاد از مديران بلند مرتبه ی نظام و ايجاد تحول اساسی در ساختار فقه و حقوق مدنی و ساختار سياسی را نداشته اند . آن وقت اين اقدامات از سر استيصال کجا و اقدامات شگفت و بی باکانه ی لوتر که شرح اش رفت کجا ؟!
با اين همه در پايان اين مقاله اشاره کنم که جدای از جنبش اصلاح طلبان حکومتی که توسط کيميا گران مذهبی چند صباحی در اين ديار پا گرفت و به سرعت رو به خاموشی رفت يک جنبش اصيل اصلاحی در ايران وجود دارد که از بطن خواسته ها و مطالبات مردم سرچشمه گرفته است و خاموش شدنی نيست . اين جنبش البته يک جنبش اجتماعی ست و ربطی به نوگرايی و بازسازی مذهب ندارد . سر آغاز اين جنبش را می توان از دوران جنگ های ايران و روسيه و اقدامات عباس ميرزا نايب السلطنه در اعزام محصل به فرنگ و پس از آن اقدامات ميرزا تقی خان امير کبير و تاسيس دارالفنون دانست يعنی آغاز گاه مواجهه ی ايرانيان با غرب و انديشه های مدرن و نقطه ی آغاز بيداری که برجسته ترين نمود آن انقلاب بزرگ مشروطه و آغاز جنبش آزادی خواهانه ی ايراينان بود و هر چند که آرمان بزرگ انقلاب مشروطه که همانا برقراری دموکراسی و حکومت پارلمانی و قانون بود هنوز به طور کامل در ايران تحقق پيدا نکرده است و با فراز و فرود های بسياری همراه بوده است اما راه اين اصلاحات تدريجی که ريشه های بنيادی / اجتماعی دارد هنوز بسته نشده است . در واقع می توان وقايع پس از مشروطه تا امروز ، از فرار محمد علی شاه و تشکيل پارلمان گرفته تا فتح تهران به دست آزادی خواهان و ماجراهای تبريز واصلاحات نصفه نيمه و مدرنيزاسيون رضا شاهی و باز سازی ايران توسط او و جنبش ملی شدن نفت و مبارزات مردم ايران پيش از انقلاب و حتا خود انقلاب ۱۳۵۷( هر چند از همان آغاز به بيراهه کشيده شد ) و حتا دوم خرداد که حرکتی خود جوش و مردمی بود و ربطی به خاتمی و اصلاح طلبان حکومتی نداشت و آنان آن حرکت را به نام خود سکه زدند را ، همه گی مراحل تکامل تدريجی به سوی دموکراسی دانست که البته به نظر من هنوز تا رسيدن به شرايط مطلوب و وصول به سر منزل مقصود فاصله ی زيادی هست .
شهرام عديلی پور
Sh_adilipoor@yahoo.com
---------------------------------------
۱ - protest
۲- اين تعبير را از دوست گرامی ام دکتر مهران معمارزاده وام گرفته ام .