پنجشنبه 17 اسفند 1385

برای خواهرم، شادی صدر، ابراهيم نبوی

شادی صدر
شادی صدر از آن هاست که مثل مورچه هايی که توش زمستان شان را دانه دانه جمع می کنند و خردی قد و بالای شان را با بلندی همت غريب شان جبران می کنند، ذره ذره اعتبارش را جمع کرده است و اين اعتبار بی ترديد سرمايه ای بزرگ برای خودش و همه زنان ايرانی است

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

شادی صدر برای من مثل يک خواهر کوچک است، خواهری که حداقل هجده سال است خوب می شناسمش، اگرچه او را هم مثل خواهران ديگرم چهار پنج سالی است نديدم. شادی از آنهاست که از سن دوازده سيزده سالگی تمام وجودش و فکرش و روحش را خودش معماری کرده و ساخته است. وقتی هنوز هجده سالش نشده بود، اولين کارهايش را با سروش نوجوان شروع کرد. در همان روزها که محسن مخملباف قهر کرد از حاجی زم و عطای حوزه را به لقای آن بخشيد و داستان واجبی های ارسالی حوزه به جبهه های جنگ رفت توی شعرنوی مرحوم حسن حسينی و خرمالوهای حياط حوزه هنری وارد ادبيات معاصر شد.

محسن که قهر کرد، آن نوزده نفر حوزه ای ها هم قهر کردند و شدند بی خانمان، البته آن روزها حاجی زم، مثل امروز هاشمی رفسنجانی بود و محسن مخملباف و بچه های حوزه کمابيش شبيه احمدی نژاد، با اين تفاوت که بچه های چپ مذهبی آن روزها که زير بال و پر حوزه هنری رشد کرده بودند، هنوز نمی دانستند آزادی چيست و شايد اگر هم می دانستند، موضوع اصلی زندگی شان نبود. فريدون عموزاده خليلی و قيصرامين پور و مهرداد غفارزاده با معرفی محسن مخملباف آمدند به هفته نامه سروش که من در آن روزها دبير سينمايی اش بودم و مصاحبه ای با مخملباف کرده بودم که باعث شده بود مجله دولتی سروش برود به چاپ دوم. قيصر و فريدون و مهرداد زدند و سروش نوجوان را درآوردند، يکی شان شاعر بود و دو تای ديگر قصه نويس. فريدون بيشتر درگير ادبيات نوجوانان بود و تقريبا دو دهه ای از عمرش را گذاشت برای اين کار. آخرش هم سروش غيبی آن روزها چلچراغش با کمی قرتيگری اصلاح طلبی مدروز پسند روشن شد.

شادی صدر آن روزها هنوز بچه بود، خواننده سروش نوجوان بود و طبعا بچه پرروی پانزده شانزده ساله ای با ۱۵۰ سانت قد و سه متر رو و ده متر زبان و يک دنيا ادعا. و شايد همين بلندپروازی بود که يکباره باعث شد وسط آن همه آدم پرواز کند و اوج بگيرد و آشيانش را بغل خانه عقاب بسازد. اگرچه شادی آن روزها همه کارهای مطبوعاتی را می کرد، اما عشق اصلی اش داستان نويسی بود. و اين ماجرای آن سالها بود، سالهايی که کسی نمی خواست ماندلا شود، همه می خواستند مارکز شوند. بالاخره ماندلا شدن زندان رفتن داشت، ولی مارکز شدن دردسر کمتری داشت. واقعيتش را بخواهيد چنان سياست گريزی در بروبچه ها افتاده بود که کسی عارش می آمد ادبيات را نردبان سياست کند.

زمان گذشت و موجودی شکيباخو و مهربان سروکله اش پيدا شد و خواست که مجله ای به نام همشهری راه بيندازد، ماهنامه همشهری با فرمی جديد و نو و ادبياتی تازه، اين داستان مقارن بود با حضور خاتمی در ارشاد و کمابيش بيرون زدن بچه های کيهانی درست و حسابی و راه افتادن دو قلوهای کيان و زنان، شادی صدر به ماهنامه همشهری آمد و آنجا برای خودش کيا و بيايی داشت، هنوز بيست سالش نشده بود که پنج سالی سابقه مطبوعاتی داشت. در همشهری ضميمه ای برای نوجوانان درآورد و کارهای خوبی را هم آنجا می کرد. وقت دانشگاه شدنش که شد رفت سراغ رشته حقوق، انگاری که می دانست که يک روزی بايد وکيل آدمهای بزرگتر از خودش بشود و شبی يا شبهايی را در اوين سرکند.

شايد مهم ترين ويژگی ماهنامه سروش سروقيافه آن بود، يک نابغه جوان که از سروش کارش را شروع کرده بود به نام هادی فراهانی و حالا از کاريکاتوريست ها و گرافيست های مطرح و خوب کاناداست، طرح های روی جلد را می زد و يک پسرک اهل ساری سبيلو به نام حسين نيلچيان هم صفحه آرای مجله بود. اين حسين نيلچيان دو خصوصيت ديگر هم داشت، اول اينکه عکاس بسيار خوبی بود و ديگر اينکه عاشق شادی کوچولويی شده بود که هم داستان نويسی را دوست داشت و هم می خواست نويسنده بزرگی شود. حسين نيلچيان هفت تا کفش پاره کرد و ساعتهای مدام مسير نارمک را با شادی صدر پياده رفت و آنقدر زبان ريخت تا دخترک را راضی کرد و شدند زن و شوهر. پدر و مادر شادی را در خانه شان ديده بودم، هر دوشان معلم و از آن آدمهای شريفی هستند که تمام زندگی شان خلاصه شده بود در دختر ها و پسری که داشتند، فکر می کنم دو دختر بود و يک پسر. هنوز عشق شادی روزنامه نگاری نبود، اگرهم بود، نويسندگی و داستان نويسی نسبت به اين دو ارجح بود.

روزنامه همشهری شايد چهارراه روشنفکری جديد کشور است، با اعضای هيات تحريريه اش، امروز راحت می شود يک دولت مقتدر تشکيل داد، فقط همين اسم ها را مرور کنيد، احمد ستاری، ماشاء الله شمس الواعظين، فاطمه راکعی، فريدون عموزاده خليلی، بهروز گرانپايه، علی اصغر رمضانپور، سعيد پور عزيزی، اکبر گنجی و دهها نفر ديگر که در ساختمان شماره چهار کوچه تنديس خيابان جردن، روزنامه نويسی ايران را شکل می دادند. شادی صدر آمد به گروه گزارش و در کنار خيلی های ديگر قرار گرفت. مثل هميشه تميز و خوب و مرتب کار می کرد. نمی دانم چه مدتی آنجا بود، اما می دانم که درس را جدی گرفته بود. روزنامه همشهری که قطارش راه افتاد، زمين و زمان لرزيد و کرباسچی رفت زير فشار، هيات تحريريه اوليه آمدند بيرون و اول از همه اکبر گنجی و شمس و من هم که دست به استعفای خوبی داشتم.

وقتی جامعه کارش را شروع کرد، شادی صدر تازه نوشتن مقالات حقوقی را جدی گرفته بود. وسط جنگ و دعوای جامعه بود که محمد فرنود عکاس من را صدا زد برای گفتگويی با فائزه هاشمی برای روزنامه زن. من هم با فائزه هاشمی قرار گذاشتم که روزنامه راه بيفتد و روزی که راه افتاد زت زياد. خانم هاشمی آن روزها اصرار غريبی داشت که سردبير روزنامه زن باشد، از طرفی من اولين کسی که به ذهنم رسيده بود و می شناختمش شادی صدر بود، ولی اين شادی اينقدر کوچولو بود که آدم جرات نمی کرد اسمش را به عنوان سردبير بياورد. همين شد که شادی صدر شد دبير سرويس حقوقی روزنامه و فکر می کنم صفحه زنان را هم می بست، گوشه ساختمان دو طبقه اعيانی در خيابان ولی عصر، ميزی گذاشتند برای سرويس حقوقی و شادی صدر هم نشست پشت آن ميز. آن روزها فکر می کنم دريا را به دنيا آورده بود، يا شايد هم يک سال بعد از آن.

شادی صدر روزنامه زن، ديگر آن شادی صدر فسقلی ماهنامه همشهری نبود. بزرگ شده بود و برای خودش نظر می داد و نسق می گرفت و خط و ربطی در مسائل حقوقی داشت، گاهی هم که مقالاتش را می خواندم با خودم می گفتم، يعنی اين دختره بزرگ شد؟ بگذاريد حالا که داستان روزنامه زن را گفتم، ماجرای محبوبه عباسقلی زاده را هم بگويم. فائزه هاشمی گفته بود که من سردبيری مناسب دارم و طبق قراری که با من داشت، بايد من هم در مورد اين سردبير نظر می دادم، در باز شد و محبوبه عباسقلی زاده آمد تو. از او چند سووال کردم و يکی دو تا را جواب داد. يک دفعه گفت: تو می خواهی تعيين کنی که چه کسی سردبير روزنامه زن بايد بشود؟ گفتم: نه، ولی من هم در اين مورد بايد نظر بدهم، براق شد و گفت: من هرگز حاضر نيستم در روزنامه ای که داور نبوی در آن نقش دارد سردبير شوم، من هم گفتم: چقدر خوب، چون من هم همين فکر را می کنم. قضيه تمام شد و محبوبه نيامد و سردبير هم عملا خود فائزه ماند و شادی صدر هم تقريبا زن دوم يا شخص دوم روزنامه ماند که ماند.

اگر چه ده پانزده سالی از شادی بزرگتر بودم و هستم، هميشه يک شوخی با او داشتيم، به او می گفتم بالاخره من هم نويسنده می شوم و کتابم را چاپ می کنم، يک سالی بعد از اينکه از زندان بيرون آمدم، پنج کتاب چاپ کرده بودم، کتاب ها را بردم هديه به خانه شان، برای او و حسين نيلچيان که خانه ای با هم خريده بودند و بسيار زيبا آراسته بودندش. به او گفتم: ديدی بالاخره نويسنده شدم؟ گفت: اين ها که کتاب نيست، چهار تا مقاله را به ضرب و زور يک زندان رفتن جمع کردی و چاپش کردی و اسمش را می گذاری کتاب؟ خنديدم و گفتم: ولی بالاخره که نويسنده می شوم. گفت: معلوم هم نيست.

امشب خبرش را خواندم که همه بانوانی را که برای مراسم هشتم مارس دعوت کرده بودند و به همين جرم سی و چند نفرشان را زندانی کرده بودند، رها کرده اند و فقط سه نفری مانده اند در اوين، يکی شان شادی صدر است و ديگری محبوبه عباسقلی زاده و سومی ژيلا بنی يعقوب. اين هر سه از بزرگانی هستند که بی ترديد سالها نام شان را در روزهای در پيش رو بيشتر خواهيم شنيد. اما در اين ميان شادی صدر از آنهاست که مثل مورچه هايی که توش زمستان شان را دانه دانه جمع می کنند و خردی قد و بالای شان را با بلندی همت غريب شان جبران می کنند، ذره ذره اعتبارش را جمع کرده است و اين اعتبار بی ترديد سرمايه ای بزرگ برای خودش و همه زنان ايرانی است.

به همت بلندش احترام می گذارم و می دانم که اگرچه امشب نيز دخترش دريا چشن انتظار مادر خواهد ماند، اما دريا هم ياد می گيرد که بزرگی و فضيلت را ارزان نمی دهند. شادی صدر از بزرگان کشور ماست، به او احترام می گذارم و برايش آرزوی آزادی و رهايی می کنم.

ابراهيم نبوی
هشتم مارس، مطابق هفدهم اسفند ۱۳۸۵

[به نقل از ولاگ ابراهيم نبوی، دوم دام دات کام]

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'برای خواهرم، شادی صدر، ابراهيم نبوی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2010

Served by C#1 Server #1 in 0.003 seconds