سه شنبه 1 خرداد 1386

آقای زيباکلام، شوفاژ کلاس ۳۴۰ و بنزين ۱۰۰۰ تومانی، ف. م. سخن

به خيابان می‌روم. يک ربع مانده به دوازده شب و مردم برای گرفتن آخرين بنزين‌های ۸۰ تومانی به پمپ‌بنزين‌ها هجوم آورده‌اند. برخی باک ماشين و ظرف‌های بنزين را با هم پر می‌کنند. چشم‌شان ترسيده و به خيال خود برای روزهای سهميه‌بندی، بنزين ذخيره می‌کنند. اين کار چه خسارت‌ها و آتش‌سوزی‌ها در پی خواهد داشت، خدا می‌داند. معاون وزير نفت هم در گفت‌وگو با شبکه ۲ افزايش بيش از حد مصرف بنزين در روزهای اخير را تائيد می‌کند. "مردم نگران نباشند!" اين جمله همراه با لبخندی مليح قرار است به جماعتی که زندگی‌شان به بنزين و گردش چرخ‌های اتومبيل بستگی دارد آرامش ببخشد. اما مشکلات جدی، تازه از نيمه‌ی دوم خرداد ماه آغاز خواهد شد؛ از روزی که بنزين بر اساس سهميه‌بندی در اختيار مردم قرار خواهد گرفت. اين سوای مسئله يک و نيم ميليون نفری‌ست که هنوز موفق به گرفتن کارت‌های سوخت خودرو نشده اند.

به خانه باز می‌گردم. يادداشت روز صادق زيباکلام در روزنامه‌ی "هم‌ميهن" را يک‌بار ديگر می‌خوانم. اين يادداشت را نبايد بی‌پاسخ گذاشت. زيباکلام پنج‌شنبه ۲۷ اردی‌بهشت در صفحه آخر "هم‌ميهن" در "اعتراف روز هفتم" گفته بود که در گذشته و به خصوص در جريان انقلاب فرهنگی به اندازه‌ی موهای سرش اشتباه کرده و البته ۱۸ سال بعد از مردم حلاليت طلبيده. من برای اين که آقای زيباکلام مجبور نشود يکی دو دهه بعد، دوباره از مردم عذرخواهی کند اين مطلب را می‌نويسم بل‌که اندکی سر به زير اندازد و مردم زير پای‌اش را هم ببيند.

***

زيباکلام يادداشت‌اش را با خاطره‌ای از کلاس ۳۴۰ دانشگاه تهران آغاز می‌کند. پاييز يا زمستان است؛ هوا ملايم؛ پنجره‌ها باز؛ استاد ِ درس ِ تاريخ ِ تحولات ِ معاصر روی شوفاژ نشسته. يادداشت ِ زيباکلام، مثل داستان‌های مهيج پليسی دريچه‌ها را يک به يک بر روی خواننده می‌گشايد: "دانشجويان منتظر شروع درس‌اند. استاد از منتهی‌اليه آخر کلاس، دانشجويی را احضار می‌کند و از او می‌خواهد که شوفاژ را لمس کند..."

خواننده منتظر است ببيند در جايی که استاد روی شوفاژ نشسته و دانشجو شوفاژ را لمس می‌کند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آيا شوفاژ خراب است؟ آيا استاد، صندلی و کرسی خطابه‌اش ميخ دارد که روی شوفاژ نشسته؟ استاد چرا دانشجوی نشسته در منتهی‌اليه آخر کلاس را برای دست زدن به شوفاژ انتخاب کرده؟ چه رازی در اين لمس نهفته است؟

زيباکلام اين‌طور ادامه می‌دهد: "دانشجو اين کار را کرد. سپس استاد در برابر چشمان بهت‌زده دانشجويان که مانده‌اند هدف و منظور استاد از آن حرکت چيست، از آن دانشجو می‌پرسد که حرارت شوفاژ چگونه بود؟ او هم می‌گويد بسيار داغ بود..."

استاد اين همه زحمت می‌کشد که دانشجو در کلاس ۳۴۰ دانشگاه تهران که "يادگار معماری آلمان نازی عصر رضا شاه است" بگويد "شوفاژ بسيار داغ بود". از اين داغ بودن هم نتيجه بگيرد که "ما نفت و ثروت ملی‌مان را داريم بی‌جهت می‌سوزانيم و آن را به شکل احمقانه‌ای هدر می‌دهيم". البته منظور استاد از "ما" مشخص نيست؛ مثلا دانشجويان نمی‌دانند که آيا آن‌ها مقصرند؟ آيا آن‌ها بايد بروند به موتورخانه‌ی دانشگاه و مشعل شوفاژ را خاموش کنند؟ آيا آن‌ها بايد خجالت بکشند که ثروت مملکت را به شکل احمقانه هدر می‌دهند؟ يا اين که هر کاری مسئولی دارد و آقای استاد بايد بروند دست مدير داخلی دانشگاه را بگيرند بياورند به شوفاژ بچسبانند تا ايشان ياد بگيرد موقع گرم شدن هوا شوفاژها را خاموش کند که هم دانشجو در سر کلاس از شدت گرما حالش بد و حواسش پرت نشود و هم ثروت مملکت به جای بر باد داده شدن صرف آقاها و آقازاده‌ها شود. دانشجوی بيچاره اين وسط چه کاره است؟ استاد البته از اين کار سمبليک قصد آموزش دارد. ايشان "آرام آرام می‌رود به سراغ اصل موضوع. از دانشجويان می‌پرسد که می‌دانيد چرا شوفاژها داغ هستند و پنجره‌ها باز؟ به اين خاطر است که نفت و گاز در مملکت ما بی ارزش هستند..."

البته استاد و ايضا برخی از دانشجويان نفس‌شان از جای گرم در می‌آيد و ثروت و مکنتی دارند که ارقام مندرج در صورت‌حساب‌های نفت و گاز به نظرشان بی‌ارزش است ولی احتمالا چند دانشجويی هستند که ديده‌اند پدر مادر بی‌نوايشان آخر هر ماه برای پرداخت همين ارقام ناقابل مثل اسپند روی آتش می‌جهند.

استاد ثروتمند و غنی، صغرای مسئله را چنين مطرح می‌کند: "والدين کدام‌يک از شما در پرداخت قبوض برق يا گاز تاکنون با مشکل مواجه شده‌اند؟ (حالا چطور "نفت و گاز" جمله‌ی اول تبديل به "برق و گاز" جمله‌ی دوم می‌شود بماند) بعد برای اين‌که کسی جواب ندهد «آقا، والدين ما!» بلافاصله خودش جواب می‌دهد که "علت اين که هيچ مشترکی در ايران برای پرداخت هزينه‌های برق يا گاز مشکلی ندارد آن است که بهای انرژی در ايران فوق‌العاده پايين است..." خب، وقتی استاد می‌گويد فوق العاده پايين است، کدام دانشجو جرئت می‌کند بگويد، «نخير، فوق‌العاده پايين که نيست هيچ، به نسبت درآمد اکثريت مردم فوق‌العاده هم بالاست!»

چون دانشجو جرئت و جسارت دهن به دهن شدن را ندارد و می‌ترسد آخر ترم نمره قبولی نگيرد، پس استاد به خاطر سکوت مستمعين بر سر ذوق می‌آيد و ايران عزيز را با کشورهای صنعتی و پيش‌رفته مقايسه می‌کند و اظهار می‌دارد "در کشورهای ثروتمند و توسعه‌يافته بهای بالای برق و گاز به هيچ مصرف‌کننده‌ای اجازه نمی‌دهد که هم‌چون مصرف‌کننده ايرانی بی‌خيال، بی‌فکر و بی‌محابا برق و گاز مصرف کند..." اين که استاد دلش از دست آقا پسر يا دخترخانم يا همسرش پر است که چراغ کريدور خانه‌شان را "بی‌خيال، بی‌فکر و بی‌محابا" روشن می‌گذارند و می‌خواهد انتقامش را از تمام مردم ايران بگيرد جای بحث است، ولی به هر حال به عنوان يک استاد تحصيل‌کرده‌ی مملکت که دکتر هم هست ارزان بودن را عامل اسراف، و گران بودن را عامل صرفه‌جويی می‌داند که البته اين تئوری اقتصادی را خانواده‌های کم درآمد ايرانی به صورت پراتيک با پوست و گوشت خود احساس کرده‌اند و می‌کنند. مثلا به خاطر گرانی، در مصرف ميوه صرفه‌جويی می‌کنند، در مصرف گوشت صرفه‌جويی می‌کنند، در مصرف مرغ صرفه‌جويی می‌کنند، در مصرف چای صرفه‌جويی می‌کنند، در مصرف پنير صرفه‌جويی می‌کنند، در رفتن به آرايشگاه صرفه‌جويی می‌کنند، در خريد لباس صرفه‌جويی می‌کنند، حتی در رفتن به دکتر و دندان‌پزشک و خريدن دارو و سالم شدن صرفه‌جويی می‌کنند و آن‌قدر در اين صرفه‌جويی‌ها افراط می‌کنند که مرگ يک‌باره را به زجرکش شدن ترجيح می‌دهند. ولی ظاهرا اين همه صرفه‌جويی برای حضرات استاد کافی نيست، و می‌خواهند يک صرفه‌جويی ديگر هم به اين صرفه‌جويی‌ها اضافه کنند که البته هنوز هيچ اتفاقی نيفتاده، در آن هم صرفه‌جويی می‌کنند. هيچ دانشجويی هم جسارت آن را ندارد که دست بلند کند و از استاد بپرسد که "چرا اين همه شما قيمت‌ها را با کشورهای پيشرفته و ثروتمند مقايسه می‌کنيد، يک بار نمی‌شود که بياييد درآمدها را هم مقايسه کنيد؟ چرا نمی‌گوييد که حقوق يک کارمند متوسط در اروپا ۱۸۰۰ يورو است و حقوق يک کارمند متوسط در ايران ۲۰۰ يورو؟ شما که ما را با کشورهای پيشرفته و ثروتمند مقايسه می‌کنيد، آيا شده دست‌کم يک بار، برنامه‌ی "در استان" شبکه‌ی پنج را ببينيد، وضع زندگی مردم حومه‌ی تهران را ببينيد، وضع شهرک‌های دور و بر تهران را ببينيد و باز به چنين مقايسه‌ی بی‌جايی دست بزنيد؟ " بازگرديم به کلاس ۳۴۰ و سخنان استاد.

استاد از بحث شوفاژ و بهای ارزان و بل‌که فوق‌العاده ارزان نفت و گاز وارد مبحث شيرين بنزين می‌شود. اين‌جا هم اظهار می‌دارد که "وقتی بهای بنزين ليتری ۱۰۰۰ تومان و بيشتر می‌شود، انسان‌ها مجبور می‌شوند که استفاده از اتومبيل شخصی را به حداقل و در موارد بسيار ضروری تقليل دهند." بعد به مالياتی که دولت‌های غربی روی بنزين می‌کشند اشاره می‌کنند و از صغرا کبراهايی که چيده‌اند به اين نتيجه می‌رسند که "به همين خاطر بهای بنزين می‌شود ليتری ۱۰۰۰ يا ۱۴۰۰ تومان"! (باز خدا پدر آقای وزير را بيامرزد که قيمت تمام شده‌ی بنزين را ۶۰۰ – ۷۰۰ تومان اعلام کرد! اگر استاد به جای ايشان بود چه اتفاقی می‌افتاد؟ الله اعلم!)

نقطه‌ی اوج يادداشت زيباکلام در اشاره به رهبران و رجال سياسی معاصر ايران است. به اين که "برخی صالح بودند، برخی کمتر صالح بودند، برخی درد ملک و ملت و وطن داشتند..." و اين که "روزی، روزگاری که من و شما ممکن است ديگر نباشيم، «کسی خواهد آمد» که به قول فروغ «مثل هيچ کس نيست، مثل پدر نيست، مثل انسی نيست، مثل يحيی نيست، مثل مادر نيست و مثل آن کسی است که بايد باشد» و او ، با خود سياستی را خواهد آورد که اگر قرار هست شوفاژها روشن باشند، پنجره‌ها ديگر باز نباشند، اگر کسی خواست از اتومبيل سواری‌اش استفاده کند ترجيح دهد به دليل گرانی بنزين با وسيله نقليه عمومی برود و آدم‌ها نگران مصرف برق و گاز باشند، روزی بالاخره دولتی خواهد بود که اگر فروش بنزين درآمدی برای خزانه کسب نکرد، لااقل ديگر از جيب ملت هم چيز روی آن نگذارد" (طفلک فروغ که استاد بر سر شعرش چه آورده است!)

استاد سپس مکثی کرده و به دانشجويان می‌گويد که "وقتی او آمد به خودتان ترديد راه ندهيد وقتی آن «کسی که مثل هيچکس نيست» آمد، اگر چپ بود، اگر راست بود، اگر اصلاح‌طلب بود، اگر کارگزاران‌چی بود، اگر ملی–مذهبی بود، اگر دوم‌خردادی بود، اگر محافظه‌کار بود، اگر اصولگرا بود، اگر حيدر بود، اگر نعمت بود و اگر هر چيز ديگر بود يا نبود محکم پشتش بايستيد و ترديد نکنيد..."

با حساب زيباکلام، دولت آقای احمدی‌نژاد همان کسی‌ست که مثل هيچ‌کس نيست و همه بايد محکم پشتش بايستيم. اما پيش از عمل به توصيه ايشان چند نکته هست که اميدواريم ايشان يا هم‌فکران‌شان بتوانند به ما جواب بدهند:

کسی که مثل هيچ‌کس نيست و قرار بود نفت را سر سفره‌ی مردم بياورد و دست محرومان را بگيرد و برای جوانان شغل ايجاد کند آيا می‌تواند بگويد، بعد از سهميه‌بندی بنزين، آن کارمند محترمی که بعد از خروج از اداره برای تامين بخشی از هزينه‌های خانواده‌اش پنهانی مسافرکشی می‌کرد، صورت‌اش را با چه سيلی ديگری بايد سرخ نگه دارد؟ گفته‌اند که کسانی که مسافرکشی می‌کنند بايد خود را به وزارت کشور معرفی کنند و بر روی خودروهاشان برچسب بچسبانند و رنگ ماشين عوض کنند. اين آقا، - و حتی خانم ِ– محترم و آبرودار اين مشکل را چگونه بايد حل کند؟

کسی که مثل هيچ‌کس نيست آيا می‌تواند بگويد کارت‌های سوختی که هم‌اکنون در سطح شهر خريد و فروش می‌شود، از کجا آمده و در اختيار چه کسانی قرار خواهد گرفت و بنزين سهميه آن به مصرف چه اتومبيل‌هايی خواهد رسيد؟

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

کسی که مثل هيچ‌کس نيست آيا می‌تواند بگويد مردمی که در ميدان راه‌آهن، ميدان اعدام، ميدان قزوين، ميدان گمرک، ميدان انقلاب، ميدان امام حسين، چهارراه ولی‌عصر، پيچ‌شميران، تجريش، و خيلی جاهای ديگر نه تاکسی که حتی مسافرکش شخصی هم گيرشان نمی‌آيد، فردا که بنزين فقط کفاف رفت و آمد معمولی را داد سوار کدام ماشين خواهند شد و چگونه به کار و زندگی‌شان خواهند رسيد؟

کسی که مثل هيچ‌کس نيست آيا می‌تواند بگويد فردا که مردم مجبور به تهيه بنزين قاچاق و گران‌قيمت شوند چه کسی توانايی پرداخت کرايه‌های دو برابر و سه برابر را خواهد داشت؟

کسی که مثل هيچ‌کس نيست آيا می‌تواند بگويد مردمی که محل زندگی و کارشان چهل پنجاه کيلومتر از يک‌ديگر فاصله دارد و اصلا در رفت و آمد دائم شهری و بين‌شهری هستند، مشکل‌شان را چگونه بايد حل کنند؟

کسی که مثل هيچ‌کس نيست آيا می‌تواند به پنجاه شصت سوالی که شخص من دارم و احتمالا ده‌ها سوال ديگر که مردم صنف‌های مختلف دارند پاسخ بگويد؟ هرگاه به جای لبخند مليح معاون وزير، به اين سوال‌ها پاسخ متقن و محکم و مستدل داده شد، هرگاه برای هر مسئله و مشکلی راه حلی عملی ارائه شد، آن‌گاه ما هم پشت کسی که مثل هيچ‌کس نيست خواهيم ايستاد. تا آن موقع البته من و آقای زيباکلام می‌توانيم برای حفظ و حراست از ثروت‌های ملی، به جای اتومبيل با اتوبوس يا دوچرخه در سطح شهر تردد کنيم!

[وبلاگ ف. م. سخن]

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'آقای زيباکلام، شوفاژ کلاس ۳۴۰ و بنزين ۱۰۰۰ تومانی، ف. م. سخن' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2010

Served by C#1 Server #1 in 0.014 seconds