دوشنبه 11 تیر 1386

دکتر محمّد مصدّق؛ آسيب شناسی يک شکست،(بخش نهم)، علی ميرفطروس

علی ميرفطروس
در تمامت اين دوران، نه فرزانگی سياسی کسانی مانند محمد علی فروغی برای مصدّق، جلوه و جذبه ای داشت و نه فرهيختگیِ فرهنگی آنان در حمايت از اصلاحات اجتماعی رضاشاه

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

* رهبران پوپوليست، در بستر بيسوادی فرهنگی و بی نوائی های سياسی – اجتماعیِ جامعه رشد می کنند و با ترکيبی از شعار و هيجان و عصبیّت و عوام زدگی و عظمت طلبی، بصورت «پيشوا» ظاهر می شوند.

* تظاهرات نهم اسفند ۱۳۳۱، نقطهء آغازی بود برای پايان حکومت دکتر مصدّق!


اشـاره:
«دکتر محمد مصدّق: آسيب شناسی يک شکست»، بخشی از کتابی است که بهمين نام بزودی منتشر خواهد شد. اين مقاله - در واقع- بخشی از تأمّلات نويسنده در آسيب شناسی سياسی - فرهنگی ما از انقلاب مشروطیّت تا انقلاب اسلامی ۵۷ می باشد.
به نظر نويسنده، دکتر محمد مصدّق، پُل انتقال يا ارتباط تجربیّات تاريخی ملّت ما از انقلاب مشروطيت به انقلاب اسلامی است، هم از اين روست که پرداختن به عقايد و عملکردهای سياسی دکتر مصدّق می تواند به ما - برای درک علل و عواملِ تاريخی شکست ما در استقرار آزادی و جامعة مدنی - کمک و ياری نمايد.
مفهوم «آسيب شناسی» - اساساً - ناظر بر ضعف ها و نارسائی ها و اشتباهات است، از اين رو، نويسنده ضمن احترام عميق به شخصیّت های ممتاز تاريخ معاصر ايران، در تحليل خود، از مدح و ثناهای رايج سياسی پرهيز کرده است.
* * *

دکتر مصدّق- بعنوان يکی از بازماندگان خاندان قاجار- هيچگاه رضاشاه را بخاطر نقش قاطع او در انقراض سلسلهء بی لياقت قاجارها، نبخشيده بود و بهمين جهت،برخلاف اصل يازدهم قانون اساسی مشروطيت و برخلاف همهء نمايندگان مجلس، نه تنها در وفاداری «به اساس سلطنت و حقوق ملّت» سوگند نخورده بود، بلکه از آغاز تا پايان پادشاهی رضاشاه - و سپس محمّد رضا شاه - مصدّق بعنوان يک «سياستمدار ِ هميشه مخالف» باقی ماند. (۲۱)
هندرسون (سفير آمريکا در ايران) که با مصدّق روابط بسيار دوستانه و صميمانه داشت، ضمن گزارش ۱۰ مارس ۱۹۵۳ = ۱۹ اسفند ۱۳۳۱، دربارهء مصدّق می نويسد:
«مصدّق - اساساً- آدم منفی بافی است که در تمام دوران حيات سياسی خود، جز اقدامات منفی و دادن شعار، کار ِ ديگری نکرده و در دورهء نخست وزيری خود نيز، اقدام سازنده ای انجام نداده است. کوشش برای تحليل اَعمال و اقدامات او بر پايهء عقل و منطق، امکان پذير نيست. او در هر قدم که با شکست مواجه شود، بدنبال دشمن تازه ای می گردد تا مسئولیّت شکست خويش را بر گردن وی اندازد».
در تمامت اين دوران، نه فرزانگی سياسی کسانی مانند محمد علی فروغی برای مصدّق، جلوه و جذبه ای داشت و نه فرهيختگیِ فرهنگی آنان در حمايت از اصلاحات اجتماعی رضاشاه برای پی ريزی مهندسی اجتماعی جهتِ خارج کردنِ ايران از قرون وسطای تاريخ خويش.
مصدّق در سراسر دوران رضا شاه و محمّد رضا شاه بعنوان يک منتقد شجاع و شريف درخشيد، امّا آن زمان که بعنوان سخنگوی خواست ها و آرزو های يک ملّت، محبوب ترين و مقتدرترين شخصیّت سياسی ايران گرديد، در اسارت «وجاهت ملّی» و يا در حصار محدودیّت ها و سوداهای سياسی ديگر، نتوانست آنچه را که او «آزادی»، «رفاه ملّی»، «ترقّی و توسعه» و «حکومت قانون» می ناميد، تحقّق بخشد و لذا کوشيد تا در يک شرايط هيجانی، جامعهء ايران را از بحرانی به بحرانی ديگر و از عصبیّتی به عصبیّتی ديگر پرتاب کند، و اين- چنانکه گفته ايم- يکی از مشخصّه های رهبران پوپوليست در «جامعهء توده وار» (Société de Masse) می باشد.
رهبران پوپوليست، در توسعه نيافتگیِ جامعه رشد می کنند، در بستر بيسوادی های فرهنگی و بی نوائی های سياسی- اجتماعی مردم، قوام می يابند و با ترکيبی از شعار و هيجان و عصبیّت و عوام زدگی و عظمت طلبی، بصورت «پيشوا» يا «پدر ملّت» ظاهر می شوند. خاستگاه و پايگاه سُنـّتی «پيشوا» باعث می شود تا در اوج جنبش، رهبران قدرتمند مذهبی (مانند آيت الله کاشانی) نيز با وی، همدل و همراه گردند، هم از اين روست که عموم جنبش های پوپوليستی در کشورهای خاورميانه و آمريکای لاتين، دارای مؤلّفهء قدرتمند مذهبی می باشند.
بخاطر خصلت عَصَبی و آنارشيکِ خود، «پيشوا» نمی تواند به مشکلات مشخّص سياسی- اجتماعی، پاسخی مشخص دهد و لذا، با عمده کردن «توطئه» يا «دست بيگانگان»، کوشش می کند تا ضعف ها و ناتوانی های خويش را پنهان کند. به عبارت ديگر: رهبر پوپوليست، هم، «آشوب زا» ست، و هم، «آشوب زی». او تنها در آشوب و آشفتگی و عصبیّت و بحران است که می تواند ادامهء حکومت خود را تضمين کند. بررسی عملکردهای دو سال و نيمهء حکومت دکتر مصدّق - متأسفانه - مصداق عينی چنين رهبری است. به جرأت می توان گفت که در ميان رهبران سياسی ايران - از مشروطيت تا سال ۱۳۳۲ - هيچ رهبر يا شخصیّت سياسی را نمی توان يافت که مانند دکتر مصدّق، اينهمه، دچار «توّهم توطئه» بوده باشد!

نهم اسفند ۱۳۳۱:
نقطهء آغاز برای پايان حکومت دکتر مصدّق؟!
با قيام ۳۰ تير ۱۳۳۱ و بازگشت مصدّق به حکومت، بادِ قدرت مطلقه بر پرچم دولت مصدّق وزيد و او محبوب ترين و قدرتمندترين شخصیّتِ سياسیِ زمان شده بود و لذا بقول محمد علی موحّد: کوشيد «تا تنور داغ است، عرصه را بر فتنه انگيزان تنگ گردانَـد» (موحّد، ج ۲، ص ۵۶۲). مصدّق ابتداء نمايندگان مخالف مجلس را مرعوب و منکوب ساخت و در فضائی از ارعاب و توهين و تهديد نمايندگان مجلس با کسب اختيارات ۶ ماهه و سپس ۱ ساله، به تحکيم قدرت و موقعیّت خود پرداخت و سپس، مبارزه با شاه و دربار را در صدر مبارزات سياسی خويش قرار داد. مصدّق که ضمن بستن دفاتر شاهپورها و شاهدخت ها، مادر و خواهر شاه (اشرف) را نيز به خارج روانه کرده بود و معاونان خود در وزارت دفاع را از ارتباط مستقيم با شاه و دادن گزارش امور ارتش به او، منع نموده بود، اينک به توصيهء دکتر فاطمی به اين نتيجه رسيده بود که «بايستی کاری کرد که شاه مجبور به مسافرت شود». (موحّد، ج ۲، صص ۶۸۳-۶۸۴، به نقل از يادداشت اول اسفند ۱۳۳۱، مهندس حسيبی).


تظاهرات نهم اسفند ۱۳۳۱

به گزارش هندرسون:
«در تابستان گذشته (پس از ۳۰ تير و برکناری قوام السلطنه)، مصدّق بر اساس شرايط خود، موقتاً با شاه آشتی نمود و قرار شد که شاه از او پشتيبانی نمايد و مصدّق نيز در اختيارات شاه دخالتی نکند. برای مدتی، مصدّق اين قول و قرار را به نفع خويش تلقّی و تعبير می کرد که بر اساس آن، وی اميدوار بود که کنترل کامل بر همهء نيروهای ارتش و از جمله نيروهای پليس و انتظامی را بدست آوَرَد تا سپس، تمام اختيارات سياسی و استقلال اقتصادی شاه را از وی سلب نمايد.». (از گزارش ۱۰ مارس ۱۹۵۳ = ۱۹ اسفند ۱۳۳۱).
همانطور که گفته ايم: دکتر مصدّق- بعنوان تجسّم آرمان ها و آرزوهای ملّت ايران در مقابله با تحقيرها و اجحافات درازمدّت استعمار انگليس - گوهر عزّت و استقلال ايران را در نگين ارادهء خود داشت، امّا – متأسفانه - او در هياهوها و جنجال ها و عصبیّت های سياسی، اين «بار ِ امانت» يا گوهر عزّت و استقلال را چونان «مِلک شخصی» يا بسان يک «گروگان»، در نهانخانهء ضعف ها و سوداهای سياسی خويش، محبوس ساخته بود.
هندرسون که روحيه و روان دکتر مصدّق را بخوبی می شناخت، در يک پيش بينی دقيق (بتاريخ ۱۰ مارس ۱۹۵۳= ۱۹ اسفند ۱۳۳۱) رَوَ ند حرکت های آيندهء دکتر مصدّق را - پس از دريافت آخرين پيشنهادات مناسب آمريکا و انگليس - چنين توصيف می کند:
«زمانی همه اميدوار بودند که مصدّق می تواند مشکل نفت را حل و فصل کند و مصدّق نيز مخالفان خود را با اين حربه می کوبيد که: آنان در راه او سنگ اندازی و مانع تراشی می کنند، ولی اينک (با آخرين پيشنهادات آمريکا و انگليس) برای خودِ مصدّق روشن شده که راهِ فرار ندارد. پيشنهادهای اخير انگليس دربارهء غرامت - چه در صورتِ ردّ و چه در صورتِ قبول - به سقوط مصدّق منجر خواهد شد. پرحرارت ترين اعضاء جبههء ملّی که جزو نزديکان دکتر مصدّق اند، با اين پيشنهادها مخالفت می کنند و مصدّق ناچار است که با آنان همدل و همراه باشد. در چنين شرايطی، مطمئن ترين راه اين است که او ابتداء به دربار بپردازد و کانون تمرکز مخالفان خويش را برچيند و آنگاه شکست مذاکرات نفت را اعلام کند».
مصدّق معتقد بود که «شاه بايد مانند سلاطين انگليس و سوئيس، سلطنت کند نه حکومت»، اين اعتقاد، نه با فلسفهء سياسی مصدّق نسبتی داشت و نه - اساساً - با ساختار سياسی - اجتماعی ايران، پيوندی. به راستی! کدام ساختار سياسی- اجتماعی ايران شبيه به انگليس يا سوئيس بود تا پادشاه آن باشد؟ از اين گذشته، عملکردهای شخص ِ دکتر مصدّق در مقابله با شاه و مجلس، کسب فرماندهی کلّ قوا و سرانجام، انحلال مجلس شورای ملّی، به عملکردهای کداميک از نخست وزيران انگليس و سوئيس شباهت داشت؟
با توجّه به مخالفت های پايدار دکتر مصدّق با رضا شاه، (بخاطر نقش وی در برکناری احمد شاه و انقراض سلسلهء قاجار) و با توجّه به مجموعهء عملکردهای مصدّق در طول سلطنت محمدرضا شاه، آيا مصدّق در سودای سياسی ديگری بود؟
مصدّق که احمدشاه را بعنوان «پادشاه جوانبخت» و «شاهِ وطن پرست» بارها مورد ستايش و تمجيد قرار داده بود، چه بسا که در سودای بازگشت و استقرار مجدّد سلطنت قاجارها بود، در اين باره، حسين مکّی می نويسد:
« دکتر مصدّق، می خواست شاه را برکنار کند و مطمئناً چنين بود. از اوايل مرداد ماه ۱۳۳۱، اکبر ميرزای صارم الدوله را فرستادند به اروپا تا با بچّه های محمد حسن ميرزا - وليعهد احمد شاه - ملاقات کند. دکتر صحّت که طبيب مخصوص محمد حسن ميرزا بود، گفت: بچّه های محمد حسن ميرزا قبول نکردند» (مکّی، ج ۱، ص ۱۹۱؛ متينی، ص ۳۴۸).
در اوّل اسفند ماه ۱۳۳۱ (= ۲۰ فوريه ۱۹۵۳)آخرين پيشنهادات نفتی آمريکا و انگليس مورد توجّهء دکتر مصدّق قرار گرفته بود و بقول فؤاد روحانی (کارشناس ارشد و مشاور نفتی دکتر مصدّق): «موضوع ۸۰% خاتمه يافته تصوّر می شد» امّا – ناگهان - مصدّق تصميم گرفت تا شاه را برای مدتی از ايران دور کند! با توجّه به موافقت ضمنی يا کُلّی مصدّق با آخرين پيشنهادات نفتی، آيا او می خواست که در پرتو جشن ها و هيجاناتِ ناشی از اين «پیـروزی» در جامعه، بر مخالفان سياسی خود فائق آيد و با طرد محمد رضا شاه از کشور، از وی يک «احمد شاه قاجار» بسازد؟ با توجّه به قبضه کردن فرماندهی ارتش و نيروهای انتظامی توسط مصدّق، آيا مصدّق، در غيبت شاه، می خواست که با نوعی «کودتای سفيد»، مقدّمات تغيير رژيم پهلوی را فراهم نمايد؟
پاسخ قطعی به اين سئوالات، دشوار است. هندرسون در گزارش خود (بتاريخ ۱۰ مارس ۱۹۵۳ = ۱۹ اسفند ۱۳۳۱) می نويسد:
«مصدّق که انگليسی ها را بيرون رانده، مجلس شورای ملّی را فلج کرده و مجلس سنا را نيز منحل نموده، همهء سياستمداران معروف را تارو و مار کرده و صاحب منصبان ارشد لشگری و کشوری را از کار برکنار نموده و چندين عضو خاندان سلطنتی را به تبعيد فرستاده، اينک به سراغ شاه رفته است. شايد بعد از شاه، نوبت مجلس باشد که بخواهد خود را از شرّ ِ آن نيز برهاند ... مصدّق، مردی است که مقهور احساسات و پيشداوری ها و بدگمانی های خويش است و مانند بسياری از اعضاء خاندان قاجار، کينه ای پنهانی نسبت به شاه دارد. او شاه را به چشم «فرزند آن شیّاد و ستمکار» (رضا شاه) می نگرد که همواره در تضعيف قدرت و اعتبار او می کوشد ...».
چنانکه خواهيم ديد، حوادث بعدی (خصوصاً در ۲۵ مرداد ۳۲) تمايلات پنهان مصدّق يا انگيزه های درونی ياران نزديک او (خصوصاً دکتر حسين فاطمی) را آشکار ساخت.
در چنان شرايطی، با متهم کردن شاه و درباريان به «مداخله و تحريک مخالفان»، مصدّق اعلام کرد که بزودی استعفاء خواهد داد و به مردم خواهد گفت که در برابر تحريکات شاه و دربار از اجرای وظايف خود بازمانده است. شاه از علاء (وزير دربار) خواست تا پادرميانی کند و مصدّق را از اين کار بازدارد. علاء در روز دوم اسفند ماه ۱۳۳۱ به نزد مصدّق رفت و در برابر اعتراضات مصدّق دربارهء تحريکات شاه، گفت: « که شاه همواره با نظر مخالفان مصدّق برای برکنار ساختن او مخالفت کرده است». ... اين سخنِ علاء با آنچه که در گزارش های هندرسون ديده ايم، کاملاً درست و صادقانه بود.
در هر حال، با کوشش کميتهء هفت نفرهء مجلس در ملاقات های متعدّد با شاه و مصدّق از جمله، قرار شد:
اوّلاً: شاه، افسران ارتش را آگاه سازد که از اين پس، دستور از نخست وزير خواهند گرفت.
ثانياً: شاه بايد دشمنان مصدّق را به دربار راه ندهد و از ملاقات با آنان خودداری کند،
ثالثاً: شاه از تقسيم اراضی سلطنتی در ميان رعايا دست بردارد ... شاه به نمايندگان گفته بود که شرط اوّل و دوّم را به کار خواهد بست، امّا فکر می کند که تقسيم اراضی بين رعايا به لحاظ آيندهء کشور، ضرورت دارد و حاضرست که در اين باره با دکتر مصدّق مذاکره کند. (موّحد، ج ۲، صص ۶۸۹-۶۹۰)
اين توافق، موجب نارضايتی آيت الله کاشانی، حسين مکّی و بسياری از سياستمداران ديگر شد. مکّی که «شاه را مثل موم در دست مصدّق» می دانست، توافق شاه با مصدّق را باعث زياده خواهی و تقويت روحيهء قدرت طلبی مصدّق و زمينه ای برای سرنگونی سلطنت شاه ارزيابی می کرد.
در شرايط روحی بسيار دشوار - که شاه از سلب حقوق قانونی خود توسط مصدّق و بی حرمتی افسران نسبت به خويش، افسرده و پريشان است و بقول همسرش - ثريا اسفندياری - «فضای کاخ اختصاصی برای ما غيرقابل تحمّل شده بود و شاه، نيمه شبان مرا از خواب بيدار می کرد تا محض احتياط، اتاق مان را عوض کنيم. شب ها در حاليکه اسلحه ای زير بالشِ خود گذاشته ايم به رختخواب می رويم و هر بار که بر سرِ ميز غذا می نشينيم، يک دست مان قبضهء اسلحه را می فشارد و محمدرضا از خوردن غذايی که در برابرش می گذارند پرهيز می کند، چون ممکن است بخواهند مسمومش کنند....» (۲۲) در چنين شرايطی (با توجّه به وجود پيشنهادات مربوط به نفت)، مصدّق در ملاقاتی با شاه، پيشنهاد می کند که «شايد بهتر باشد اعليحضرت مدتی در خارج ازکشور بمانند تا اوضاع آرام گيرد. شاه از پيشنهاد مصدّق استقبال نمود و پرسيد: کی می تواند از کشور خارج شود؟ مصدّق گفته بود: همين شنبه ۹ اسفند ماه ۱۳۳۱.
هندرسون در گزارش خود به تاريخ ۲۵ فوريه ۱۹۵۳ (۶ اسفند ۱۳۳۱) می نويسد:
«امروز صبح، شاه به علاء (وزير دربار) گفته است که اعصابش چنان خراب است که نمی تواند تا ۲۸ فوريه (۹ اسفند) در تهران بماند و می خواهد، صبحِ ۷ اسفند با اتوموبيل روانهء بغداد شود و از آنجا به اروپا عزيمت نمايد. مصدّق نيز گفته که بهتر است شاه همين فردا روانه شود، امّا به اصرار علاء، قانع شده که حرکت شاه تا روز شنبه به تأخير افتد».
با آگاهی آيت الله کاشانی، آيت الله بهبهانی، دکتر بقائی، حسين مکّی، قوام السلطنه و ديگران از خروج شاه و مخالفت آنان با سفرِ وی، در فضائی از بيم و توطئه و بی اعتمادی و تشويش، جمع کثيری از مردم تهران در برابر کاخ سلطنتی ازدحام می کنند تا مانع مسافرت شاه شوند. به گزارش خبرنگار روزنامهء کيهان:
«تا نزديکی ظهر، کُلیّهء دکّاکين تعطيل شدند. (مردم) به منزل آيت الله بهبهانی رفتند و از ايشان خواستند به دربار بروند و مانع حرکت شاهنشاه شوند ... عده ای با صدای بلند گريه می کردند ... عده ای در بازار فرياد می زدند: بجنبيد! مملکت از دست رفت ... در نزديک کاخ مرمر، زنان، تظاهرات می کردند و خطاب به سربازان و مردم می گفتند: غيرت کجاست؟ حمیّت کجاست؟ مملکت از دست رفت ...» (موحّد، ج ۲، ص ۶۹۳).
در حاليکه نشريات و روزنامه های حزب توده تظاهرات نهـم اسفند را «تظاهرات مشتی ارازل و اوباش» و «زنان بدکاره» ناميدند، خبرنگار روزنامهء شاهد گزارش داد:
«... ساعت از ۱۴ گذشته بود، ناگهان صدای فرياد جمعیّتی که به دستور کاشانی و بهبهانی در بيرون کاخ گردآمده بودند و شماری کفن پوش هم در ميان آنان ديده می شد و پسر کاشانی و چند روحانی در پيشاپيش آنان بودند، در داخل کاخ سلطنتی به گوش رسيد. به جز جمعیّت بازاری، افراد وابسته به حزب زحمتکشان که خودِ بقائی - رهبر حزب - پيشاپيش آنان بود، و گروهی از افسران بازنشسته و تيمساران بلندپايه - چون اميراحمدی و شاه بختی و گَرزن و گيلانشاه و جمعی از درجه داران و نيز گروه ورزشکاران باشگاه تاج، همراه سرگرد خسروانی – مدير باشگاه – در جلوی کاخ سلطنتی گرد آمده، فرياد آنان به طرفداری از شاه در فضا طنين افکند. در بيرون کاخ، يک گروه چند صد نفری از بانوان نيز ديده می شدند. در پيشاپيش آنان خانمی جوان بنام ملکهء اعتضادی در اتوموبيل روباز، ايستاده و با ميکروفُنی در دست، پيام می فرستاد و به طرفداری شاه شعار می داد و فرياد می زد: «شاه نبايد کشور را ترک کند». (ابراهيم صفائی، ص ۲۴۷ به نقل از: متينی، ص ۳۳۶).
در اين هنگام، مصدّق که برای مشايعت و خداحافظی با شاه به کاخ رفته بود، با تظاهرات خشمگينانهء مردم، دچار ترس و تشويش گرديد و لذا توسط رانندهء شاه از يکی از درهای فرعی کاخ، به بيرون هدايت شد.
به گزارش هندرسون از ساعات ۵ تا ۷ شبِ نهم اسفند ۱۳۳۱:
«هزاران نفر از مردم در خيابان کاخ، راه را بر مصدّق بسته و به تظاهرات و پشتيبانی از شاه پرداختند ... بهنگام مراجعت مصدّق، جيپ های پر از سربازان به سوی خانهء مصدّق در حرکت بودند. تظاهرکنندگان با جيپ به در ِِ خانهء مصدّق کوبيدند و بر محافظين خانه غلبه يافتند. مصدّق با پيژامه به بالکن خانه رفت تا جماعت را آرام کند، ولی با هو و جنجالِ آنان روبرو گرديد، بناچار مصدّق برای مقابله با تحريکات عُمّال انگليسی، توسط علاء از نيروهای گاردِ شاهنشاهی کمک خواست و سرانجام، با همان پيژامه از ديوارِ پشتِ خانه، بالا رفته و همراه با فاطمی با اتوموبيل به سوی مقصدی نامعلوم حرکت کرد. در ساعت ۵ بعد از ظهر، هنوز هزاران نفر در اطراف خانهء مصدّق و شاه جمع بودند و تظاهرات به نفع شاه، ادامه داشت. شاه از بالکن کاخ، با مردم سخن گفت و انصراف خود را از مسافرت اعلام کرد».
بدنبال اين تظاهرات، در عصر روز نهم اسفند، اعلاميه ای دربارهء مسافرت شاه از طرف دربار صادر شد که در آن آمده بود:
« ... اين تصميم شاهانه، موجب نگرانی و بروز احساسات ميهن پرستانه از طرف قاطبهء مردم محترم گرديد و با اجتماع و تظاهرات شايستهء تقديری، خواهان انصراف اعليحضرت همايون شاهنشاهی از مسافرت شدند. چون خاطر خطير شاهانه، پيوسته معطوف به رعايت افکار عامّه می باشد، با سپاسگزاری و قدردانی از احساسات پاک مردم، فعلاً از مسافرت انصراف حاصل فرمودند.» (فاتح، ص ۶۵۱، به نقل از متينی، ص ۳۳۶)
تظاهرات نهم اسفند بر عزّت و اعتبار دکتر مصدّق، ضربهء سنگينی وارد کرد و بر اعتمادِ به نفس ِ شاه و اطمينان او از «حسّ شاهدوستی مردم»، افزود.
در چنان شرايطی است که دکتر مصدّق ضمن اينکه تظاهرات مردم را يک «غائله» و «توطئه ای برای قتل او» ناميد، در زنجيرهء عصبیّت ها و عصبانیّت ها، آخرين پيشنهادات مناسب آمريکا و انگليس را در ۲۹ اسفند ۱۳۳۱ رد کرد ... و بدين ترتيب: همهء تلاش ها و اميدها و آرزوهای ملّی بر باد رفت ...
ادامه دارد

www.mirfetros.com
info@mirfetros.com

زير نويس ها:
۲۱- برای نمونه هائی از مخالفت های دکتر مصدّق در اين دوران نگاه کنيد به: متينی، صص ۸۵-۱۱۱
۲۲-Le Palais des Solitudes, P ۱۴۸


يک تصحيح
در بخش ششم، جملهء درست چنين است:
بقول هندرسون (سفير آمريکا در ايران): «ايران، کشوری بيمار، و مصدّق، يکی از بيمارترين رهبران آن است» (تلگراف ۴ ژانويهء ۱۹۵۲ به وزارت امورخارجه، به شمارهء ۲۴۶۲).

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'دکتر محمّد مصدّق؛ آسيب شناسی يک شکست،(بخش نهم)، علی ميرفطروس' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2010

Served by C#1 Server #1 in 0.016 seconds