
|
advertisement@gooya.com |
|
|
|
کثرت فاجعه، حساسيت انسان را از بين میبَرَد. اندوه، حدی دارد که از آن فراتر به درخودفرورفتن میانجامد. تعطيلی يک نشريه، به هر شکل و صورتی، مشابه مرگ است؛ اگر اين تعطيلی به دست حکومت صورت گيرد، مشابه اعدام است. مرگ و اعدام اندوه میآورد. اندوه که از حد درگذرد، به درخودفرورفتن میانجامد. درخودفرورفتنی که امروز بيش از هر روز ديگر آن را تجربه میکنيم.
نشريه يک وسيله است؛ وسيلهای برای انتقال خبر و انديشه. وسيله را که از کار بيندازی، انتقال مختل میشود، اما خبر و انديشه دست نخورده باقی میماند. اين خبر و انديشهی در ذهن مانده، وسيلهای ديگر برای عرضه جستوجو میکند؛ ابزاری میجويد، و میيابد.
در جهان سوم، که ما هم متاسفانه جزو آن هستيم، مستبدان، وسيله انتقال را با موضوع انتقال يکی می دانند و باور دارند که اگر وسيله را از کار بيندازند، موضوع نيز از ميان خواهد رفت. اما چنين نيست؛ موضوع -يعنی خبر و انديشه- تا جايی که ارزش طرح داشته باشد به حيات خود ادامه میدهد و راهی برای انتقال به ديگری میجويد.
در جايی که محصولات فنآوری ارتباطی در اختيار نيست، ابزار انتقال، شايعه میشود. خبر دهنبهدهن میچرخد و چون صورت مکتوب ندارد، در ميانهی راه دگرگون میشود. يک کلاغ، چهل کلاغ میشود؛ پَر ِ کاه، کوه میشود؛ و اين خاصيت شايعه است.
در جوامعی که فرهنگ مردم همپای فنآوری تغيير نکرده، شايعه از طريق وسايل مدرن انتقال میيابد. اس.ام.اس؛ ام.ام.اس؛ ایميل؛ شايعه بر سر جای خود است، تنها وسيله است که تغيير شکل میدهد. حکومت باز وسيله را مقصر میداند، و جلوی آنچه را که بتواند میگيرد. مثلا به ايرانسل دستور توقف سرويس ام.ام.اس میدهد، به اين اميد که فرضا عکسی از رُخدادی منتقل نشود.
انديشه را اما مجال عرضه از طريق شفاهی نيست. نمیتوان در اتوبوس، يا صف نان، يا تاکسی، يا جمع خانوادگی به مسائل عميق پرداخت. نتيجه آن میشود که اکثريت در سطح میمانند. به جای انديشههای عميق، جوک و لطيفه و هزل و هجو است که بر زبانها و تلفنهای همراه جاری میشود.
حکومتهای جهان سومی، ضد ابزار انتقال اطلاعاتاند. نه که با خود ابزار مخالف باشند، بل از اطلاعاتی که بايد منتقل شود هراساناند. پس، هر ابزاری که اختراع میشود، اولين چيزی که به ذهنشان میرسد، ممنوع کردن آن است. از آخر شروع میکنيم: ماهواره هنوز ممنوع است. دوربين تصويربرداری ويدئويی ممنوع بود، در دورهی ممنوعيت، آنقدر گسترش يافت که آزاد شد. دستگاه پخش ويدئو ممنوع بود، آن قدر گسترش يافت که آزاد شد. دستگاه فکس تنها با مجوز پنجاه هزار تومانی وزارت پست و تلگراف و تلفن آزاد بود، در غير آن ممنوع بود، که ديری نگذشت در اثر کثرت استفادهی غيرقانونی اين ممنوعيت برداشته شد. پرينتر ليزری ممنوع بود، آنقدر گسترش يافت که آزاد شد. به دوران محمدرضاشاه میرسيم: راديوی موج کوتاه ممنوع بود؛ دستگاه فتوکپی ممنوع بود؛ دستگاه پلیکپی ممنوع بود (اين دو را فقط به شرط داشتن مجوز میشد خريداری کرد). همينطور به عقب باز میگرديم و به دوران قاجار میرسيم که اولين روزنامهها و نشريات با شک و ترديد بسيار پادشاه منتشر شدند (و اين کار بيشتر به خاطر کنجکاوی شاه، و علاقهاش به مدرنيزاسيون محدود کشور صورت گرفت که البته بعدا پشيمان شد). در پی درج اولين انتقادات نيمبند، دستور تعطيلشان صادر شد و نشريات بعدی تنها مجاز به بازتاباندن انديشههای حکومت و شخص اعلیحضرت شدند.
سياههی ممنوعهها بيش از اينهاست که تنها به چند مورد عمدهی آن اشاره کرديم.
اما، دست حکومت امروز ايران، نه تنها به خون بسياری انسانهای پاک و شريف، که به خون بسياری نشريات آلوده است. قصد نگارش تاريخچهی اين خون و خونريزی را ندارم و خوانندهی علاقمند، میتواند صفحات سياه تاريخ مطبوعات ايران از سال ۱۳۵۸ تا امروز را ورق بزند. آخرين قربانی در تاريخ اين جنايت فکری، روزنامهی "همميهن" است، که مسلما آخرين آن نيز نخواهد بود.
روزنامهی همميهن، که در فضای بستهی فکری امروز ايران، نظر مردم، بخصوص قشر روشنفکر و انديشمند را به خود جلب کرده بود، بعد از انتشار ۴۲مين شمارهی دورهی جديد، و ۱۰۶مين شمارهی پياپی خود به حکم قاضی مرتضوی محکوم به مرگ شد. اين روزنامه، با شکلی متفاوت (بخصوص در صفحهی اول آن) و ضميمهای خواندنی (که روزنامهی کوچکی بود در دل ِ روزنامهی بزرگ) بعد از گذراندن يک دورهی محکوميت، آغاز به کار کرد.
همميهن، وسيله و ابزاری بود برای انتقال خبر و انديشهی جمعيتی که خواهان اصلاح در ساختار نظام حکومتی ايران هستند و اکثرا از متن همين حکومت برخاستهاند. جمعيتی که بخش اعظم آنها را تحولخواهان دينی تشکيل میدهند. از خصوصيات بيانی اين افراد، سنگينی و وزانت، اعتدال و ميانهروی، ادب و متانت، رعايت خطوط قرمز و خطوط زرد (خطوطی که پيش از خطوط قرمز کشيده میشود، و عقل سليم در دورهی حاضر پا گذاشتن ورای آن را –هر چند منع قانونی ندارد- نهی میکند)، و بالاخره الزام و اعتقاد به حفظ کليت نظام است.
اقتدارگرايان اما، اين جمعيت را در کنار خود برنمیتابند و مايل به از دور خارج کردن کامل آنها هستند. اين که اين جمعيت بعد از خروج از دايرهی حکومت، به کجا خواهند رفت، کمترين اهميتی برای اقتدارگرايان ندارد. شايد برای اخراجیها، دو سه گزينه وجود داشته باشد: خروج کامل از مدار حکومتی و پيوستن به اپوزيسيون سرنگونطلب. خروج کامل از مدار حکومتی و سکوت اختيار کردن. تغيير لحن و زبان و مدارا با اقتدارگرايان به قصد در صحنه ماندن و تاثيرگذاری حداقلی. غير از اينها، شايد انتخابهای ديگری هم باشد که فعلا موضوع بحث ما نيست.
جوانان داخل اين جمعيت، به دلايل متعدد، استعداد بيشتری برای خروج و پيوستن به اپوزيسيون سرنگونطلب دارند. قصد اقتدارگرايان نيز بيشتر همين است که با تحريک خشم اين جوانان، آنان را به سمتی سوق دهند که امکان سرکوبشان فراهم آيد (همان بلايی که بر سر مجاهدين خلق آمد و در نهايت آنها را تبديل به جاسوسان حقوقبگير صدام کرد). بهترين زمينه برای ايجاد اين عصبانيت، مانع شدن از سخن گفتن و نشر عقايد است. تعطيل همميهن میتواند به ايجاد چنين خشمی کمک کند که بايد با صبر و حوصله اين خشم را کنترل کرد. البته چنين خشمی میتواند حتی به سراغ روزنامهنگاران با سابقه -مثل احمد زيدآبادی- برود که خوشبختانه با خودداری، تبديل به مقالهای در تحذير حکومت گرديد.
آن چه به جای بروز بیفايدهی خشم بايسته است، اعتراضیست که همکاران همميهن بايد بکنند –و تاکنون نکردهاند. اعتراضی متين، مدنی، قانونی، در پشتيبانی از همکاران صنفی و مطبوعاتیشان. اعتراضی که میتواند با عدم انتشار يک روزه، يا چاپ يک ستون و صفحهی سفيد، يا هر روش و شکل غيرتحريککنندهی ديگری نشان داده شود. اعتراضی که نبايد به تعطيلی آنها بينجامد، ولی اگر بينجامد، تعطيلیی با آبرو و عزتی خواهد بود. اين بلايیست که بر سر هر يک از روزنامههای تحولخواه میتواند بيايد و بايد با همدلی در فاجعهای که بر سر همکاران نازل شده، با عوامل پديدآورندهی آن مقابله کرد. با اندوه مقابله کرد. با در خود فرورفتن مقابله کرد.
با تمام اين قدرتنمايیها و سرکوبها، اقتدارگرايان بايد بدانند که همميهن فقط يک وسيله بود. ابزاری برای انتقال خبر و انديشه. با مرگ همميهن، ممکن است ابزار از ميان برود، اما خبر و انديشه از ميان نخواهد رفت.
تاريخ نشان داده است، که امثال همميهن و همميهنها، مانند ققنوس از ميان خاکستر سر بلند خواهند کرد و بذر آگاهی در ميان همميهنانشان خواهند افشاند.