زهره صدری نژاد- دانشگاه تهران، سردر معروف به پنجاه تومانی، دانشکده هنرهای زيبا. آنجا فقط يک دانشگاه معمولی نبود. دست کم برای کسانی که سال تحصيلی ۷۷- ۷۸ دانشجوی آنجا بودند متفاوت بود، بسيار متفاوت. از جمله برای من، که نه فقط آغاز يک دوره تحصيلی جديد، بلکه آغاز يک دوره تازه از زندگی بود.
دانشگاه تهران در سال ۷۷ آبستن اتفاقات بسياری بود که نه تنها افکار و ذهنيات من، بلکه افکار و زندگی بسياری از هم دوره ای هايم را عوض کرد. درگيری ها، تجمع ها و تنش هايی که در فضای باز پس از دوم خرداد امکان بروز پيدا کرده بودند، در تيرماه ۱۳۷۸ به اوج خود رسيدند و تا يکی- دو سال بعد هم در سالگرد کوی دانشگاه، ادامه داشتند. هرچند کم کم همه چيز فروکش کرد...
امثال ما که اين وقايع را از نزديک ديديم، تمام تابستان آن سال و ترم اول سال تحصيلی بعد را در هراس «انقلاب فرهنگی دوم» و از دست دادن آينده مان گذرانديم و تا مدت ها ماشين های پليس، ترس از حمله به خوابگاه و زدوخوردهای دوباره، جزء کابوس هايمان بود.
دانشجوی سال اول عکاسی و عاشق عکاسی خبری بودم. تنها به خاطر يک کلاس و يک استاد، از تجمع ها و درگيری ها چشم می پوشيدم و غير از آن با يک دوربين کوچک و لنز نرمال، هميشه لا به لای جمعيت معترضان وول می خوردم! من هم «خوابگاهی» بودم، اما ساکن يکی از خوابگاه های نزديک دانشگاه و دور از ماجرا؛ و بدتر اينکه شب و روز ۱۸ تير، در خوابگاه نبودم و مثل اکثر مردم از همه چيز بی خبر ماندم.
جمعه شب، اخبار شبکه دو تلويزيون خبر کوتاهی در مورد اغتشاش دانشجويان در خوابگاه کوی و آسيب رساندن به ساختمان ها و حمله به وزير کشور - همه به دست دانشجويان!- پخش کرد. به چند نفر از همکلاسی هايم زنگ زدم ولی هيچ کس چيزی نمی دانست و من به گمان اينکه اين درگيری هم مثل تمام درگيری های ديگر چند ماه گذشته بوده، شب را به مطالعه برای آخرين امتحان ترم گذراندم.
اما فردا دانشگاه ديگر دانشگاه نبود... طی آن يک هفتهء بعد از واقعه ۱۸ تير - که در حقيقت روز ۲۱ تير برای دانشجويان تمام شده بود – زندگی مان در حالت «آماده باش» بود. صبح تا شب در خيابان و دانشگاه و خوابگاه، به دنبال خبر و حادثه و عکسی جديد بودم و شب تا صبح را در وحشت شايعه حمله دوباره به خوابگاه ها (و حتی خوابگاه دختران)، سپری می کرديم.
اگر يادداشت های آن سال نبود، ديگر خيلی چيزها را به خاطر نداشتم. ولی خوشبختانه آن سال ها هنوز ثبت اتفاقات روزانه، عادت مهم زندگيم بود! آنچه در ادامه می خوانيد، نوشته هايی است که حدود يک هفته يا ده روز پس از پايان درگيری ها نوشتم. نوشته هايی کاملاً خام و تحت تاثير فضای آن روزها که قطعاً به ويرايش نياز دارند، حتی بيش از آنچه انجام داده ام.
لازم به يادآوری می دانم که در اين نوشته ها قصد هيچ گونه تحليل و ابراز عقيده ای درباره وقايع آن سال ندارم. من بيشتر عکاس هستم تا خبرنگار. قصد اصليم از ارائه اين يادداشت ها، فقط بيان خاطرات خاص آن روزهاست. هرچند اين خاطره ها حالا ديگر به نظر «خاص» نمی آيند اما جذابيت اين نوشته ها دست کم برای خودم، نگاه ساده و حتی گيج و سر در گم يک دختر ۲۰ ساله - بدون هيچ پيش زمينه و ايده سياسی خاص- به آن قضاياست.
از امروز می توانيد اين نوشته ها را همراه با عکس هايی که آن روزها گرفته ام، دنبال کنيد.
بخش اول: شروع يک پايان
شنبه ۱۹ تير ۱۳۷۸
با استرس امتحان آخر، وارد دانشکده شدم. اما از ديدن فضای آنجا مات و حيران ماندم. دانشکده مجلس عزا بود. بچه ها گروه گروه دور هم جمع شده بودند و از اتفاقات دو روز گذشته می گفتند و گريه می کردند. اکثراً روبان مشکی بسته بودند و به يکديگر که می رسيدند سراغ دوستانشان را می گرفتند و لب می گزيدند. به خاطر بی خبری از وضعيت تعداد زيادی از ساکنان کوی، از کشته شدن ۵- ۶ نفر حرف می زدند (که بعداً همه پيدا شدند). روی تابلوی آزاد دانشکده يکی- دو اعلان تسليت و بيانيه نصب شده بود. روح الله - يکی از هکلاسی هايم- می گفت چند نفر از بچه های عکاسی هم جزو بازداشت شده ها هستند، ولی او هم اطلاعات مهم تر و بيشتری نداشت.
اعلام شد که ساعت ۱۰:۳۰ تجمع و تحصن رو به روی در اصلی دانشگاه برگزار می شود. دوربين همراهم نبود و با عجله راهی خوابگاه شدم. وضع آن جا هم کاملاً به هم ريخته و نامرتب بود. همه وحشت زده، نگران اتفاقات بعدی بودند. گمان می کردند که دوباره به خوابگاه حمله شود؛ و از آنجا که امتحان ها يک هفته عقب افتاده بود، خيلی ها راهی خانه هايشان شده بودند تا از خطر دور بمانند. با عجله به دانشگاه برگشتم. بين راه يکی از بچه های خانه دانشجو من را ديد و خواست کارت دانشجويی اش را در خوابگاه بگذارم. ظاهراً دانشجو بودن جرم شده بود و عاقلانه نبود که مدرک جرم همراهمش باشد!
وقتی برگشتم، اطراف سردر اصلی مملو از جمعيت بود. تعداد زيادی از پسرهايی که در جمع بودند سر يا دست شان پانسمان شده بود و ما از آن ها درباره ماجرا سوال می کرديم. يک نفر، هم دست و سرش را پانسمان کرده بود و هم پايش را و روی گردنش آثار کبودی ديده می شد. می گفت پايش در درگيری آسيب ديده، ولی سر و دستش موقع حمله به اتاق ها و کتک خوردن. گفت پسری چهارده- پانزده ساله در خوابگاه مهمان بوده تا يکشنبه به تماشای بازی استقلال و پيروزی برود، که حالا فقط گردنش شکسته!
مرتب بر تعداد تجمع کننده ها اضافه می شد. فضای پرتنشی بود. انسجامی وجود نداشت و گه گاه سخنرانی هايی می شد يا اعلاميه و بيانيه ای می خواندند. اما ناگهان ولوله ای به پا می شد و عده ای فرار می کردند. از پشت نرده ها چند عکس گرفتم و در گيرودار يکی از آن شلوغی ها مجتبی و مهدی را ديدم. مجتبی در حين عکاسی گرفتار شده و دوربين و کارتش را از دست داده بود، اما مهدی را در حمله به اتاق شان دستگير کرده بودند. بيچاره مجتبی، دوربينش را تازه خريده و هنوز قسط هايش را پرداخت نکرده بود. درباره بازجويی و بازداشت شان می گفت. می گفت بچه ها را با چشمان بسته به پاسگاه برده اند، آنجا از همه شان فيلمبرداری و بازجويی کرده و ظاهراً تعهد کتبی گرفته اند! مهدی می گفت يکی از بچه ها خواب بوده که به اتاق ريخته اند و با باتوم بيدارش کرده اند، طوری که زبانش از هول بند آمده است.
متوجه يکی از بچه های دانشکده شدم که بين بچه ها چوب پخش می کرد. ظاهراً نگران حمله انصار بودند. يکی ديگر از بچه های عکاسی هم آمد. ظاهراً با وجود سن زياد و بيماريش، خيلی کتک خورده بود و همه نگرانش بودند. بعداً فهميدم دليل نگرانی بيشتر بچه ها، جانباز بودن او و وجود ترکش در بدنش بوده. جمعيت دورش جمع شدند. گفت چون روی لباسش ضدزنگ ريخته بوده و شبيه لک خون بوده وقتی به اتاق شان حمله می شود، متهم به شرکت در درگيری می شود و کتک حسابی می خورد. نه تنها آن جا بلکه در طول مسير هم با زنجير، باتوم و ميل گرد کتک خورده اند. اما از کتک ها خيلی ناراحت نبود، می گفت فحش هايی شنيدم که از همه کتک ها بدتر بود!
ديگر ترس را کاملاً کنار گذاشتم و برای عکاسی بيرون رفتم. در جوی آب موتوری را آتش زده بودند، ولی نتوانستم عکس بگيرم چون يکباره جمعيت به هم ريخت و ناچار شدم کنار بروم. يک نفر را که می گفتند عکاس نشريه «جبهه» است، گرفتند و فيلم دوربينش را بيرون کشيدند، خودش را هم از محل دور کردند. بچه های انتظامات سعی می کردند جمعيت را به داخل دانشگاه برگردانند تا کارشان از نظر قانونی ايراد نداشته باشد.
دو نفر در درگيری ها، سرشان شکست. اولی سنش زياد بود و به نظر نمی آمد دانشجو باشد و هر چند خونريزی داشت، ولی حالش خوب بود و داد و فرياد می کرد. اما دومی حالش خيلی بدتر بود و دوستانش او را به کلينيک بردند. چند نفر از هر دو عکس گرفتند، ولی وقتی خواستم از دومی عکس بهتری بگيرم يکی از همراهانش با داد و بيداد مانع شد.
بچه های اکثر دانشگاه ها آمده بودند. دانشگاه هنر، علم و صنعت، هنر، اميرکبير، شريف و... که بعضی چهره های آشنا يا همکلاسی های دبيرستان را بين شان می ديدم.
ساعت ۱۱ کارمندان دانشگاه کارهای اداری را تعطيل کردند و رفتند و درهای ساختمان های اصلی بسته شد.
دو- سه نفر نوشابه خريده بودند و بين بچه ها پخش می کردند و جالب اينکه برای ناهار، بين جمعيت نان و پنير پخش کردند؛ نفهميدم چه کسانی و چه زمانی به فکر ناهار افتاده و آن را آماده کرده بودند! بعد از ظهر بود که برای استراحت سری به خوابگاه زدم، همان وقت متوجه عبور جمعيت از کوچه کنار خوابگاه شدم. به سرعت به طبقه اول رفتم و دو- سه عکس ديگر گرفتم. جمعيت در حين شعار دادن، بقيه را تشويق به پايين رفتن می کردند و می گفتند که تماشاچی نمی خواهند.
عصر، به خاطر ترافيک سنگين، پياده راهی اميرآباد (محل کوی دانشگاه) شدم. هنوز اوايل مسير بودم که متوجه حرکت جمعيت به سمت پايين خيابان شدم. قرار بود تحصن در کوی ادامه پيدا کند، اما ظاهراً برنامه شان عوض شده بود. گفتند تشنج و دودستگی باعث حرکت عده ای شده و بقيه هم برای اين که جدايی و ضعف نيرو پيش نيايد حرکت کرده اند.
سعی می کردم از پياده رو حرکت کنم تا هم جمعيت را همراهی کنم و بدانم بالاخره چه می شود و هم بتوانم عکس بگيرم. قبل از رسيدن به وزارت کشور يا بعد از آن، از پنجره يک ساختمانی دولتی - که تابلوی بسيج سازمانی داشت- از راهپيمايان تصويربرداری می شد. آنقدر به طرف تصويربردار سنگ پرتاب کردند که مجبور شد داخل برود؛ وگرنه قطعاً شعار «فاشيست برو گم شو» دليل انصراف طرف نبود!
جمعيت با رسيدن به ساختمان هايی که مردم از پنجره ها تماشايشان می کردند فرياد می زد: «ای ملت آزاده، حمايت حمايت... ای ملت با غيرت، حمايت حمايت...» يا: «ای ملت آزاده، دانشجويت را کشتند... ايران شده فلسطين، مردم چرا نشستين؟» سرودهای «اين ايران، ای مرز پرگهر»، «به لاله در خون خفته، شهيد دست از جان شسته»، «يار دبستانی من، با من و همراه منی» را می خواندند و بعضی اوقات پا می کوبيدند؛ خصوصاً موقع فرياد زدن اين شعارها: «توپ، تانک، بسيجی ديگر اثر ندارد» يا: «به مادرم بگوييد ديگر پسر ندارد...»
جمعيت روبروی ساختمان وزارت کشور توقف کرد. تعجب کردم که چه طور اطراف ساختمان از هيچ نيروی انتظامی يا استحکامات حفاظتی خبری نبود. بيش از ۲۰ نفر از کارکنان که همگی ظاهری معمولی داشتند – نه کماندو يا نظامی- جلوی ساختمان ايستاده بودند، اما حرکت و تکاپوی خاصی نداشتند. در باز بود، ولی از دانشجوها کسی داخل نشد.
|
advertisement@gooya.com |
|
«تاج زاده» که آمد تا با بچه ها صحبت کند، ميز و بلندگو هم آوردند. به خاطر سروصدای جمعيت چيز زيادی نمی شنيدم، چيزی که از صحبت هايش فهميدم اين بود: «من ديشب با چند نفر از نماينده های شما صحبت کردم و آن ها مجاب شدند. و بعد وعده داد که هيچ دروغی در کار نخواهد بود و همه بازداشت شده ها آزاد خواهند شد و تکليف همه روشن خواهد شد. ما نمی توانيم به شما دروغ بگوييم، چون هرکه بازداشت شده حتماً هم اتاقی يا دوستی داشته که سراغش را بگيرد...» بعد هم قول داد کسانی که به کوی حمله کرده اند مجازات شوند و سردسته هايشان هم عزل شوند! در بين صحبت هايش دانشجوها شعارهايی می دادند: «دروغه، دروغه، بيست ساله دروغه!» زمان ثابت کرد دانشجوها حق داشتند به اين حرف ها بی اعتماد باشند.
يک نفر خواسته های دانشجويان را مطرح کرد که: «عدم تصويب بخش دوم قانون اصلاح مطبوعات، عزل و مجازات حمله کنندگان به کوی، آزادی دستگيرشدگان...» جزئشان بودند. در پايان تاج زاده گفت می ماند تا پرسش و پاسخ آزاد برگزار شود، اما راهپيمايان بی توجه به اين بازی تازه، نماندند و دوباره حرکت کردند.
جمعيت تا ميدان «جهاد» پيش رفت و با طی بخشی از خيابان ولی عصر به ميدان ولی عصر رسيد. به خاطر شلوغی خيابان، مرتب بر تعداد تماشاچی ها افزوده می شد. در ميدان، همه مغازه دارها کرکره ها را پايين کشيده بودند تا مبادا آسيبی به اموال شان برسد و از بيرون يا داخل، نظاره گر بودند. در ميدان جهاد وانت و مينی بوسی متعلق به نيروهای گارد را ديدم که از خيابان فرعی پايين رفتند. معلوم بود کل منطقه تحت کنترل و نيروی انتظامی آماده جلوگيری از درگيری و اغتشاش احتمالی است، اما هيچ نيروی نظامی و انتظامی در محدوده ديد و نزديک دانشجويان نبود. اين وضعيت دست کم تا سه روز بعد ادامه داشت.
شعار دادن کماکان تا ساختمان وزارت کشاورزی ادامه داشت و از آنجا راهپيمايی تا پارک لاله در سکوت ادامه يافت و بعد دوباره شعارها شروع شد. بقيه مسير حرکت از پارک لاله به سمت کوی بود که ادامه ندادم، چون هم خسته بودم و هم اين که ديگر شب شده بود - ساعت از ۹ گذشته بود- و بايد برمی گشتم. حالا ديگر علی رغم سکوت صدا و سيما، اخباری جسته و گريخته و دهان به دهان بين مردم پخش شده بود و مطمئن بودم خانواده ام نگران خواهند شد و سعی می کنند با خوابگاه تماس بگيرند. و خب از آنجا که فکر می کنند به خاطر شغلی که انتخاب کرده ام روزی بلايی سرم خواهد آمد، نبودنم نشانه جالبی نخواهد بود!
ادامه دارد...