اين روزها باز هم هيستری چپ ستيزی به شکل غريبی در ميان جماعتی آشنا در کشور ما عود کرده و فضای سالم بحث و گفت و گو و تعامل منطقی بين نيروهای پيشرونده را مسموم ساخته است. به نظر می رسد که در اين هنگامه وظيفه حکم میکند، با صبوری و حفظ مواضع عينی و علمی خود با هم و يا برای مخاطبينمان بنويسيم و حرف بزنيم.
اين نوشتار در نگاهی کوتاه به نقد بخشهايی از گفت و گوی روزنامه توقيف شده "هم ميهن" چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶ با آقای عباس ميلانی زير عنوان « روزگار سپری شده روشنفکران چپ» میپردازد.
آقای عباس ميلانی در پاسخ اين پرسش که « آيا شما اعتقاد داريد که نويسندگان بايد روشنفکر هم باشند؟» و « چرا فکر میکنيد اين وضعيت خاص در ايران برای نويسندگان به اين شکل گسترده به وجود آمد؟» ، بیآنکه تعريفی از روشنفکر به دست دهد به شيوه غالب ديگر هغفکران خود،عوام فريبانه و طعنه زنانه با مثال آغاز میکند و میگويد:« روشنفکر کسی است که سلوک خاصی دارد، با قدرت همواره در تعارض است،... نيش فقر را میپذيرد، از خنده و لذت پرهيز میکند، لباس خاصی میپوشد»
بايد از ايشان پرسيد: آيا در طول تاريخ کشورمان فقط يک مورد از قدرت و يا حاکميت میتوانيد بيابيد که در جهت اهداف ضد ملی و ضد مردمی حرکت نکرده و ابزار سرکوب حتی درخواستهای حداقلی تودههای مردم کشورمان نباشد؟! آيا افراد آگاه و تحصيل کرده اين کشور که آشنا به حقوق ملت و وظايف حاکميتها بودهاند و هستند میبايست به جای تعارض با قدرت، هماهنگ با قدرت در چپاول دارايیهای مردم شريک شوند؟! و آيا زمانی که در تعارض به حق با قدرتهای تا کنون کشورمان قرار بگيری ، ناگزير همانند اکثريت محروم جامعه در معرض نيش فقر قرار نخواهی گرفت؟!
آقای ميلانی عنوان میکند که « روشنفکر ايرانی اثر گرفته از مفاهيم تجدد روسيه است در حالی که مفهوم ديگری هم از روشنفکر داريم که مفهوم انگليسی يا فرانسه از روشنفکر است که با قدرت در تعارض نيستند».
آقای ميلانی يعنی نمیدانند که قدرتها و يا حاکميتها در هر کشوری نمايندگان طبقه و يا طبقات معينی هستند و به همين دليل ساده است که در همان کشورهای مورد قبول ايشان يعنی آمريکا، انگليس و فرانسه احزاب مختلفی وجود دارد که هر کدام طبقه خاصی از جامعه را يعنی کارگران ( فکری ويدی) ، بورژوازی ، و خرده بورژوازی را نمايندگی میکنند، برای کسب قدرت مبارزه طبقاتی میکنند و احزاب خارج از قدرت با قدرت و حاکميت در تعارض هستند؟! اينها را هر دانشآموز دوره ابتدايی هم میداند ولی میبينيم که همگی مورد مغلطه "انديشمند و پژوهشگر"! ما قرار میگيرند.
چنانچه مهی را که ايشان تعمدا در فضای پاسخهای بی سر و ته خود در آسمان ابری ميهن پراکندهاند به کناری بزنيم، آنگاه قبله موعود و نيت باطنی ايشان آشکار میشود و ما در برابر خود، به روشنی يک روشنفکر نئوليبرال چپ ستيز را خواهيم ديد که چون باهوش است، جرات نمیکند در مقابل چشم هموطنانش عريان شود!
۲- ميلانی در پاسخ به بخش دوم پرسش درباره ادبيات میگويد: «وظيفه هنر .... هنر بودن است.» « هنر بودن» يعنی چه آقای ميلانی؟! شيوه استدلال شما در اين پاسخ هم چيزی جزعوام فريبی نيست! چرا که از هنر تعريف خود را ارايه نمیدهيد. آقای ميلانی! شما حتما مطلعيد که هنر، زاييده خلاقيت شخص هنرمند است که بخشی از آن استعداد ژنتيک و ارثی است ولی بخش عمده و اساسی آن اکتسابی و ناشی از زمان و مکان هنرمند است. در بخش اکتساب، شناخت و آگاهی علمی و عينی از پديدههای پيرامون نقش اساسی بازی میکند.
میدانيد که شناخت در سير تعميق خود از مرحلهای به بعد تبديل به عمل میشود و در جوامع مختلف اين عمل بسته به موقعيت فردی و اجتماعی شخص ، در شکل مبارزه ناب اجتماعی که ناگزير به مبارزه سياسی فرا میرويد و يا اشکال مختلف هنری و ادبی بروز میکند. اين مختصر از تعريف هنر لازم بود تا مقدمهای باشد در نقد ادامه سخنان ميلانی :« يک گام ديگر هم برداشتند[روشنفکران ايرانی]؛ يعنی ادبيات را هم بخشی از مبارزه اجتماعیشان کردند...»
آقای ميلانی، هنرمند مخلوق خود را از ورای طبيعت نمیآورد، او پر میشود از پيرامون خود، از جمله از هستی اجتماعی اش که از کاتاليزور ذهناش عبور میکند و آنگاه اثر هنريش زاده میشود. بنابراين آيا کاملا منطقی و اصلا ناگزير نيست که ادبيات هم بخشی از مبارزه اجتماعی باشد؟! مگر ادبيات شما و جماعت همفکرتان در چپ ستيزی هيستريک خود بارها تا مرحله تحريف بی پروا و آشکار تاريخ هم پيش نرفته است؟!
آقای عباس ميلانی ! به ساده لوحی تظاهر نکنيد، اين « پرسشنامه» نيست، اين هنر است، در جهانی که اگر روشنفکران آن تنها دمی دير بجنبند، "بربريت" حاکم میشود ، هنر، معنايی جز اين نمیتواند داشته باشد.
در ادامه "هم ميهن" میپرسد: « ... ما میبينيم که در دهه ۲۰ ، نمونه فرانسوی ،[روشنفکر] ... که نمونه بارز آن .... صادق هدايت است ،[در ايران] تاثير گذار نمیشوند...»
هم ميهن گرامی ! اگر تحصيل در فرانسه میتوانست ملاک روآوردن به ارزشهای غربی باشد که بنيانگذاران حزب توده ايران هم اکثرا تحصيلکردگان فرانسه بودهاند!واضح است که روشنفکر بر اساس تعلق طبقاتيش تعريف میشود، مثلا ميلانیها که از منافع « سرمايه» پاسداری میکنند و چپها از منافع اکثريت جامعه يعنی نيروی کار و توليد.بديهی است که ايشان و همفکرانشان روشنفکران طبقه بورژوازی هستند و چپها روشنفکران طبقه کارگر( يدی و فکری) .
بنابراين تعريف روشنفکر بر مبنای جغرافيا جز مخدوش کردن ذهن هم ميهنان و پاشيدن مشتی خاک ديگر در چشمان تيره و تار وی در شرايط خاص کنونی ميهن، چه ارمغان ديگری می تواند داشته باشد؟! پرسشگر در ادامه شکايت میکند که حزب توده ايران چپگرايی را برای روشنفکر شدن نهادينه کرده است.
پرسشگر محترم ! چنانچه نگاهی نهادينه شد، حکايت از زمينههای عينی آن جهانبينی دارد ، همين شکايت شما به خوبی دم خروس واقعيت ستيزی تاريخی شما روشنفکران « سرمايه» را ، به نمايش میگذارد. همان بهتر که از واقعيت شاکی باشيد!
ميلانی در پاسخ میگويد: « ... الان آدمهايی که فعال هستند در داخل کشور، مثل گنجی، باقی و قوچانی اينها کسانی هستند که مطرحاند[!] ...»
آقا! اينها که اسم برديد و امثال اينها، پيش کی و کجا "مطرح" هستند؟! فوج فوج "مطرح "های سرزمين ما در شکنجه گاه "کميته مشترک ديروز" و کمی جلوتر "توحيد"، غريبانه رفتند و انبوه انبوه آنها يا در خاوران ها خفته اند و يا در غربت غربت و غربت خانه،در اين برهوت، همچنان به تکاپو مشغولند... از ميان جماعت نامبرده البته گنجی به دليل صميميت، و شجاعتش( که بخشی از اين شجاعت هم وامدار « خودی» بودن اوست و نه البته جهانبينیاش) ، میتوانست "مطرح" باشد اگر... و باز هم صد البته چنانچه در ايران میماند و اگر..!
آقای ميلانی ادامه میدهند:«... چپ سنتی ايران حرفی برای گفتن ندارد و دوران قدرتشان افول کرده است...»
بايد به استحضار آقای ميلانی و دوستانشان برسانم که انديشه چپ و يا سوسياليسم به دليل ظرفيت مشارکتی خود و اعتقاد به آزادیهای « برابر» اتفاقا در شرايط خاص زمانی و مکانی حال حاظر جهان و ميهن ما، تنها آلترنايتوی است که کماکان برای گفتن حرف دارد و می بينيد! سوسياليسمی که دوران کودکی خود را با دستاوردهای گرانقدر پشت سر گذاشته و در شوره زار ياس و نوميدی و خون، بار ديگر از ميان خاکستر خود ققنوس وار پروازی ديگر را رو به بلوغ از سر گرفته است. حرف میزند و اگر کمی در بطن حرکت تکاملی جنبش های اجتماعی کشور در سالهای اخير تامل کنيد، می بينيد که با همه دشواری و کمبودهای موجود، اتفاقا دارد خوب هم حرف میزند و از آن مهم تر عمل می کند! سوسياليسمی که جوانههای آن در آمريکای لاتين بيخ گوش و در حيات خلوت امپراتوری سرمايه شکفته میشود، سوسياليسمی که آرمانهای عدالتخواه آن در اقصی نقاط جهان به اشکال مختلف از جمله به شکل نهادهای مدنی و ضد سرمايه- هر چند هنوز با شناخت ناکافی- سر برآورده است، خوب میبينيد که حرف میزند و خوبتر هم حرف خواهد زد!
آقای ميلانی در ادامه سوال میکند: « ... چرا از تفکر چپ، ما بدترين و مستبدترين شان را برگرفتهايم؟ يعنی استالينيسم را ... اين واقعيت را که شوروی از طريق حزب توده[ايران] ، کارگزار فرهنگی درايران داشت و پول خرج میکرد [نمیشود دليل دانست]...مارکسيسم لنيستی – استالينستی از لحاظ فکری حرفی برای گفتن ندارد...»
شما که مشغول "پژوهش تاريخی" و مدعی شناخت جامعه هستيد، آيا به اندازهای از فراز و فرودهای تاريخ شناخت نداريد و به اندازه ای جوامع بشری را نمیشناسيد که تنها با اکتفا به واژه ی عاميانه « بد» ، دستاوردهای انقلاب بزرگ و دوران ساز اکتبر ۱۹۱۷، تاريخ را انکار میکنيد؟!
آقای عباس ميلانی ! حتما يادتان نرفته که در دوران حيات اتحاد جماهير شوروی ، با همه کمبودها ، نقصان ها و خطاهای گزير و ناگزير، تا چه حد نهضتهای رهايی بخش، کشورهای تحت استعمار و استثمار را در نورديدند و تا چه ميزان همان "سوسياليسم واقعا موجود" در دوام و پويايی اين نهضتها موثر و کارساز بود؟!
آقای ميلانی ، حتما يادتان نرفته که چطور همان "سوسياليسم واقعا موجود" قابل انتقاد، مقولات و آرمانهای بشر دوستانه و شناخت حقوق حقه تودههای زحتمکش کشورهای تحت استثمار و استعمار نو را در جهان ترويج و نهادينه کرد. اين سوسياليسم بود و هست که با در خدمت گرفتن همه امکانات جامعه و طبيعت به خصوص اقتصاد، برای کارگران يدی و فکری و ارجح قرار دادن انسان بر اقتصاد و يا اقتصاد در خدمت انسان، جای خود را در مغز و روان ملتها باز میکند و اينک باز هم جانی تازه گرفته و در تکاملی تاريخی میرود که بر يکه تازیهای بی حد و مرز سرمايه مهار زده و در چشم اندازهای خود ،"جهانی ديگر" را تصوير می کند.
و اما درباره لنينيستی - استالينيستی بودن جنبش، هر چند شما طبق معمول به شيوه مرسوم پا منبری ها و نوليبرال های همسلکتان، مستدل و روشمند سخن نگفته ايد تا تنها آنچه دل تنگ می خواهد را در قالب "بررسی چپ ادبی" به مخاطب نوجو بباورانيد، ولی من کوتاه برای همان مخاطبان نوجو بايد اشاره کنم که خود لنين اين انقلاب را يک انقلاب سياسی میدانست که کشورش را به حاکميت شوراها سپرد و به همين دليل لنين انقلاب اجتماعی را در کشور شوراها آغاز کرد.
همه میدانيم پيروزی سياسی سوسياليسم در روسيه تزاری بر بستر يک کشور بسيار عقب مانده به لحاظ شيوه توليد رخ داد.
و يا همه میدانيم که لنين ناگزير بود حزب کمونيستی بنا نهد که بر مبنای سانتراليسم دمکراتيک کار کند. هيچ گرايشی تا کنون به اندازه خود کمونيستها تشديد سانتراليسم و تضعيف دمکراسی در حزب کمونيست شوروی را نقد نکرده است، هيچ گرايشی به اندازه خود کمونيستها شيوه عمل استالين را در سرکوب ناراضيان نقد و محکوم نکرده است.
|
advertisement@gooya.com |
|
| |
ولی کدام وجدان آگاه و انساندوست است که خدمات استالين را به سوسياليسم و نجان جهان را از فاشيسم در جنگ دوم جهانی به دست کشور شوراها و ناگزيری آنچه را او کرد ( به لحاظ تاريخی) منکر شود؟!
شکست فاشيسم در جنگ جهانی دوم- که خلف همين نئوليبرالهای مورد ستايش شما آقای ميلانی ها هستند! – و نجات بشريت از عواقب هولناک آن که با هدف تقسيم مجدد مناطق مورد استفاده سرمايه و ريشه کن کردن سوسياليسم نوپا در اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی به راه افتاد، فقط و فقط با از جان گذشتگی ۲۰ ميليون نفر از سرزمين شوراها در اين جنگ و با رهبری همان استالين ممکن شد. ضمنا نبايد فراموش کرد که بخش بزرگی از خطاهای استالين جدا از بسياری از رويکردهای نادرست وی، عمدتا ناشی از عملکرد تجاوزکارانه سرمايه بوده است.
آقای ميلانی ! شما حتما میدانيد که حزب توده ايران در جرگه « احزاب برادر » مانند احزاب کمونيست ساير کشورهای جهان تا سالها در حول حزب کمونيست اتحاد شوروی بر مبنای انترناسيوناليسم پرولتری سامان يافته بود. حتما وقايع سال ۱۳۲۰ کشورمان را بهتر میشناسيد! میدانيد که اين حزب در کشوری بسيار عقب مانده به لحاظ فرهنگی و شيوه توليد بنيان گذاشته و در مسيری سنگلاخ به حرکت خود ادامه داد.
در چنين شرايطی البته هر حزبی دچار خطا میشود. حزب توده ايران که جمع بزرگی از جريان ساز ترين هنرمندان، نويسندگان ، انديشمندان و روشنفکران ايران در دهههای ۲۰ و ۳۰ را پرورش داد و دستاوردهايش تا به امروز در گوشه گوشه تحولات عينی جامعه ما برای چشم تيزبين و تاريخ شناس انسانگرا، عيان است، البته که خطاهايی را مرتکب شده است؛ اما روشن است که بخشی از اين سياهه خطاها ، مانند هر جريان سياسی تاثيرگذار ديگری، ناگزير زمان و مکان بوده و در قياس با خدماتی که در برايند تاريخی اش به عنوان «حزب کمونيست» در ايران به انجام رسانده است، طرح صورت مساله ، جمع بندی و نتيجه گيری، آنگونه که شما و قماش همفکرتان در درون مرز و برون مرز انجام می دهيد ،دور از پرنسيب های اخلاقی و روند علمی تکامل تاريخی و شرايط عينی جهان و جامعه ايران است.
بنابراين نسبت "کارگزار" و "جيره خوار" دادن به چنين جريانهايی، اگر ناشی از ناآگاهی گوينده نيست پس حاصل کدام تعمد هدفمند است؟!
آقای ميلانی!همانطور که بهتر می دانيد هر جهانبينی همراه مردمان جهان و اقتضائات زمان و مکان رشد میکند. بديهی است که مارکسيسم لنينيسم هم در زمان و مکان به دنيا آمده و با زمان و مکان بزرگ شده است، تجربيات گرانقدری اندوخته و چون محور اصلیاش عدالت اجتماعی و آزادیهای برابر بوده، زنده است و بالغ شده است و چه شما و قماش همفکرتان، خوشتان بيايد يا که نه ، هنوز حرفهای ناگفته بسيار در کف دارد و خرد جمعی که با درس گرفتن از تجارب "ديروز" خوب پرورده شده است و عزم در انداختن "طرحی نو" برای فردا...