
|
advertisement@gooya.com |
|
| |
زور پرستان دست به تعرض تبليغاتی زده اند . اما اين بار، تبليغات ﺁنها ضعف روزافزونشان را ﺁشکار می کنند . عقل ﺁزاد می داند که تخريب کار عقل قدرت مدار است . و اين عقل غافل است که هر تخريب را با تخريب خود ﺁغاز می کند . نه در می يابد که نخست خويشتن را ويران می کند و نه می بيند که ويرانگری و ناتوانی ناشی از ﺁن را بر همگان ﺁشکار می کند . اما اين بار، زورپرستان تضعيف شتاب و شدت گير خود را چنان ﺁشکار می کنند که ناتوانی شان در نديدن روند ناتوان شدن خويش، بسی شگفت ﺁور است . پرسش هايی که با اين جانب در ميان گذاشته شده اند ، در برگيرنده نمونه های بارز تبليغ های بيانگر روند خود ويرانگری و ناتوان و ناتوان تر شدنند :
ﺁيا در گذشته همه خشونت گرا بوده اند؟ و بنا بر اين، همه انتقاد از خود و پوزش را بدهکارند و در حال حاضر ، « اصلاح طلبان » موقعيت بهتری دارند برای پيش بردن جنبش تحول مسالمت ﺁميز از استبداد به مردم سالاری ؟
« اصلاح طلبان » ديروز انقلاب را خشونت بار و خشونت ساز توصيف می کردند و با استفاده از منطق صوری، دو امر ، يکی انقلاب و ديگری اصلاح را که از يک مقوله نيستند تا بتوان جانشين يکديگر کرد، از يک قماش می باوراندند تا با نفی انقلاب، اصلاح و اصلاح گری را به کرسی قبول بنشانند .
امروز اما، خود را با واقعيت ديگری روبرو می بينند و ﺁن بازشناسی راست راه استقلال و ﺁزادی و رشد بر ميزان عدالت از سوی جامعه جوان است . ﺁيا از پيش و در جريان و پس از انقلاب کسانی در اين راه بوده اند ؟ اگر ﺁری، پس ﺁنها که در راه نبوده اند، در کار باز سازی استبداد بوده اند . باز اگر ﺁری، پس انديشه راهنمائی داشته اند که همان انديشه راهنمای انقلاب بوده است و با کودتای زورپرستان ﺁن انديشه سانسور شده است .
يک دوره ممکن بود انديشه راهنمائی که بيان ﺁزادی است را سانسور کرد . طولانی کردن جنگ و به مسلخ بردن يک نسل، از جمله بکار سانسور بيان ﺁزادی می ﺁمد . يک دوره ممکن شد، با استفاده از منطق صوری اين و ﺁن بيان قدرت را در پوشش ﺁزادی، جانشين بيان ﺁزادی کرد. اما بيان های قدرت که ماندن در رژيم را توجيه می کردند، از اعتبار افتاده اند. اينک نياز به بيان ﺁزاديی است که جنبش همگانی و ﺁزاد کردن ايران از استبداد وابسته را ميسر کند .
از اين رو، گرايشهای مختلفی که قدرت را هدف می شناسند، يک دروغ را تبليغ می کنند :
بيان ﺁزادی در کار نبود و هنوز هم نيست . همه دم از خشونت می زدند و اگر بنا بر پوزش است، همه بايد پوزش بخواهند .
اين دروغها تناقضهايی در بردارند و ناتوانی سازندگان خود را ﺁشکار می کنند زيرا :
۱ – در دوران انقلاب، بودند کسانی که جنبش همگانی را که خودجوش سازمان می يافت، بی نياز از توسل به خشونت دانستند و برای ناتوان کردن رژيم شاه از بکار بردن خشونت، پيشنهاد کردند مردم با پرتاب گل بسوی سربازان به تيراندازی ﺁن ها پاسخ گويند و بودند کسانی که به اصرار از ﺁقای خمينی می خواستند امر به جهاد بدهد .
در دوران مرجع انقلاب، بودند کسانی که با خشونت گرائی مخالف بودند و خشونت زدائی را پيشنهاد می کردند. برای ﺁنکه رابطه های گروهها و شخصيت های سياسی مسالمت ﺁميز شوند، بحث ﺁزاد را پيشنهاد کردند و اين بحث ها را به راه انداختند. و نيز بودند کسانی که خشونت گرائی را تبليغ می کردند و با بحث های ﺁزاد مخالفت می کردند . بودند کسانی که با اعدام مخالف بودند. و نيز، بودند کسانی که « اعدام بايد گردد » را شعار کردند. بودند کسانی که جوانان را به ﺁزادی و مسئوليت شناسی و بکار انداختن عقل خويش می خواندند و بودندکسانی که می گفتند : فرق بنی صدر با خمينی و رهبران حزب جمهوری اينست که او عقل جوانان را مخاطب قرار می دهد و « امام » و رهبران حزب، به بازوان جوانان که بی قرار بکار افتادن هستند، فرمان دهند در برداشتن موانع از سر راه استقرار « حکومت اسلامی » اين بازوان بکار افتند !
۲ – در دوران مرجع انقلاب ، بودند کسانی که با تأسيس « نهادهای انقلاب » مخالف بودند . زيرا می دانستند و هشدار می دادند که با ساختن ستون پايه های قدرت، دولت استبدادی بيگانه از جامعه ملی و وابسته به اقتصاد مسلط بازسازی می شود. کارنامه ﺁنها، کارنامه کوشش شجاعانه در جلوگيری از استوار شدن اين ستون پايه و استوار کردن ستون پايه های استقلال و ﺁزادی و حقوق انسان و حقوق ملی و بنای دولت حقوق مدار بود و هست . و بودندکسانی که برای توجيه شرکت خود در کودتا، مخالفت بنی صدر با « نهادهای انقلاب » و « رهبری امام » را دليل گرداندند .
ستون پايه های ۱۲ گانه قدرت که باز سازی شده اند وجود دارند . بنا بر اين، هرکس بخواهد بداند فرق بيان ﺁزادی با بيان های قدرت چيست، کافی است عملکرد ﺁنهايی که بيان ﺁزادی را انديشه راهنمای خود کرده بودند را با عملکرد ﺁنهايی که اين يا ﺁن بيان قدرت را انديشه راهنما کرده بودند، مقايسه کند . بدين مقايسه که واقعی است، از جمله،درمی يابد چرا انقلاب خشونت زدائی است و ضد انقلاب خشونت .
۳ – از پيش و بعد از کودتای خرداد ۱۳۶۰، در قلمروهای مختلف، عملکرد ها ثبت هستند :
● در قلمرو استقلال، گروگان گيرها ومدافعانﺁنها و مخالفان گروگانگيری ، برهمگان شناخته شده اند .
ﺁنها که نگران تجاوز عراق بودند و به بازسازی ارتش همت گماشتند و ﺁنها که در متلاشی کردن ارتش از هيچکار فرو گذار نکردند، از يکديگر بازشناخته ميشوند. ﺁنها که با وجود ارتش متلاشی، به دفاع از وطن پرداختند و به اعتراف سران کشورهای اسلامی، نه حماسه که معجزه ساختند، از کسانی که شعارشان اين بود که نصف ايران برود بهتر از ﺁنست که بنی صدر پيروز شود، بازشناخته اند . و...
● در قلمرو رشد بر ميزان عدالت، سازندگان اقتصاد توليد مدار از طرفداران اقتصاد مصرف مدار سازگار با بازسازی استبداد ، بازشناخته شده اند. دانسته است که چه کسانی فروش نفت را روزانه به ۲/۱ ميليون بشکه کاهش دادند و بهای ﺁن را در بازار رسمی به ۳۴ و در بازار « ﺁزاد » به ۴۴ دلار رساندند . و نيز دانسته است چه کسانی « اقتصاد را مال خر » خواندند و گفتند : بنی صدر می خواهد ايران را چون سوئيس و فرانسه بگرداند حال ﺁنکه مردم بخاطر اسلام انقلاب کردند! . دانسته است چه کسانی درﺁمد خانه وارها را بر هزينه فزونی بخشيدند و چه کسانی مردم ايران و ايران را گرفتار فقر فزاينده کردند . و...
● در قلمرو ﺁزادی، اسناد موجود، مخالفت کنندگان با ولايت فقيه و حزب تراز نو و حزب پيش ﺁهنگ و ... را از مدافعان اين يا ﺁن ولايت مطلقه را باز می شناسايند . مخالفت کنندگان با « دادگاه انقلاب » و ابزار دست استبداديان شدن دستگاه قضائی را از ﺁنها که قوه قضائيه را وسيله شنيع ترين جنايتها کردند و مبارزه کنندگان با سانسور رسانه های گروهی و تعطيل کنندگان ﺁنها را شناخته اند . مدافعان ﺁزادی جريان انديشه ها و ﺁزادی جريان اطلاعات از سانسور کنندگان انديشه ها و اطلاعات ، از يکديگر بازشناخته اند . قابل انتقاد شناختن « رهبر » را از غير قابل انتقاد گردانندگان ﺁن ، از يکديگر شناخته اند . مدافعان حقوق انسان از منکران اين حقوق را شناخته اند . مدافعان حقوق زن از مخالفان اين حقوق ،را از يکديگرباز شناخته اند . و...
۴ – در قلمرو اسلام، پيشنهاد کنندگان اسلام ﺁزادی ، از بيگانه کنندگان ﺁن در بيان قدرت وسيله توجيه ولايت مطلقه فقيه، از يکديگر بازشناخته اند . پيشنهاد کنندگان اسلام ترجمان استقلال و ﺁزادی و رشد و کرامت و حقوق انسان و گشاينده افق بی کران معنويت به روی انسان و ﺁموزنده روشهای خشونت زدائی ، از اسلام تقديس کننده کينه و خشونت و نيز مبلغان مرامهای خشونت طلب، از يکديگرباز شناخته اند . و...
۵ - اين واقعيت ها مربوط به دورانی در گذشته دور نيستند . مربوط به زمان ما و زمانی هستند که هر پندار و هر گفتار و هر کرداری ثبت می شود و ثبت شده ها در دسترس هستند .
با وجود اين مضبوط و محفوظ بودن پندارها و گفتارها و کردارها، منطق صوری را روش کردن برای انکار اينهمه ، بقصد انکار وجود بيان ﺁزادی و روش خشونت زدائی در انقلاب و از انقلاب بدين سو و انقلاب را خشونت زائی و خشونت گستری گرداندن، منکران را نيازمند « ايده ئولوگ » تراشيدن و او را سازنده ايدئولوژی کردن گردانده است . اين ايدئولوگ، سازنده نظريه حزب واحد مستضعفان، رهبر با فره صاحب ولايت مطلقه، مخالف ﺁزادی ، روش مبارزه مسلحانه و... است .
اما انقلاب ايران را هيچ حزبی رهبری نکرد، جمهور مردم در ﺁن شرکت کرد، هدفش استقلال و ﺁزادی و استقرار ولايت جمهور مردم بود . خشونت روش ﺁن نبود . جنبش همگانی، ابتکار مردم بود و ﺁقای خمينی نه تنها مردم را به اين جنبش نخواند که مدتها ترديد داشت به استقبالﺁن برود . مقايسه تاريخ نخستين اعلاميه او با تاريخ ﺁغاز جنبش همگانی مردم ايران، جا برای ترديد نمی گذارد که رهبر با فره انقلاب ايران، مردم ايران بودند نه آقای خمينی . و نيز مقايسه نظريه ولايت فقيه ﺁقای خمينی در نجف، با تصديق ولايت جمهور مردم در نوفل لوشاتو، مسلم می کند که اين خمينی بود که خود را با بيان ﺁزادی راهنمای جنبش همگانی سازش می داد . به سخن ديگر، ﺁن ايدئولوگ ساختگی نه تنها کمتر نقشی در انقلاب ايران نمی توانسته است داشته باشد، بلکه ضد انقلاب بوده و انقلاب بر ضد ايدئولوژی ساخته او، جريان يافته و به پيروزی رسيده است .
پرسش اساسی که محل پيدا می کند، اينست :
انکار خصلت مسالمت ﺁميز انقلاب و انديشه راهنمای ﺁن، کدام واقعيتها را باز می گويد و چه ضعفهائی را ﺁشکار می کند ؟:
● ناتوانی اولی را که ﺁشکار می کند اينست : انکارکنندگان در اعتياد به قدرت ، از بيان ﺁزادی و از ﺁزادی ذاتی خويش می گريزند . چون چنين می کنند، منکر وجود ﺁن ، بمثابه انديشه راهنمای انقلاب ايران می شوند . چون چنين می کنند وجود اين بيان را در دوران بعد از انقلاب و امروز نيز منکر می شوند . سانسور بيان ﺁزادی از سوی معتادان به قدرت، شديد تر از معتادان حاکم است . از اين رو است که در نوشته ها و گفته هاشان، نه تنها نشانه ای از بيان ﺁزادی نيست، بلکه سراسر سماجت در انکار وجود ﺁنست .
بی اعتنائی به ﺁزادی ذاتی خود و انکار وجود بيان ﺁزادی، از اين رو است که انکار کننده می داند اعتراف به ﺁن ﺁزادی و اين بيان، او را بر ﺁن می دارد اعتياد به قدرت را ترک کند و او خود را در اين راه ناتوان می بيند :
● ناتوانی دومی که انکار ﺁزادی ذاتی خويش و وجود بيان ﺁزادی ﺁشکار می کند، ناتوانی معتاد به قدرت است . دلبستگی به قدرت بحدی است که وقتی بنا بر توقع قدرت ، يگانگی به دوگانگی و جدائی بدل می شود، معتاد، به ياد ﺁزادی خود نمی افتد و به سراغ انديشه راهنمای ﺁزادی نمی رود . به جستجوی کانون قدرت ديگری بر می خيزد . از اين رو است که جدا شدگان از سه رأس مثلث زور پرست، يکی از سه رفتار زير را در پيش می گيرند :
۱ – ديروز پيرو «امام خمينی»و بعد « امام خامنه ای » بوده اند و امروز پيرو « امام بوش » می شوند .
۲ – از اين رأس مثلث زورپرست جدا می شوند و به رأس ديگر زور پرست می پيوندند .
۳ – در حاشيه رأسی که از ﺁن جدا شده اند، در کناری به انتظار تغيير در سرای قدرت می مانند تا مگر از نو به سرای قدرت درﺁيند و مقامی در خور بجويند .
و متاسفانه ﺁنها که به ترک اعتياد همت می گمارند و به ياد ﺁزادی ذاتی خويش می افتند و به سراغ بيان ﺁزادی و روش ﺁزاد شدن می روند، انگشت شمارند .
● اما از واقعيتهايی که اين انکار ﺁشکار می کند، مهمترينشان اين واقعيت است که هر سه رأس مثلث زور پرست با انقلاب دشمن و از ﺁن بيمناکند :
۱ – رژيم مافياهای نظامی – مالی از پيش از کودتای خرداد ۶۰، ترس خويش را از انقلاب ﺁشکار کرد وقتی به سراغ گروگان گيری و ولايت فقيه رفت . هشدارها را نشنيد و در ۶ و ۲۵ خرداد، از زبان خمينی گفت : ملت موافقت کند من مخالفت می کنم و ۳۵ ميليون بگويند بله من می گويم نه . يک دوره قربانيان خود را ضد انقلاب می خواند واينک، ﺁشکارا،ﺁنهارا مأموران برانگيختن« انقلاب مخملی» می نامد.
۲ - پهلوی طلبها ضد انقلاب هستند بدين خاطر که انقلاب دست ﺁنها را از قدرتی که دولت است، کوتاه کرده است . و نيز می دانند تحول از راه يک جنبش همگانی، هرگونه اميد به بازگشت به قدرت را ناممکن می کند . بخصوص که اينان خود را مضمحل می يابند و اميدشان به مداخله امريکا و رؤيايشان کودتای ۲۸ مرداد است .
کسانی که از رژيم بريده و طوق اطاعت از « امام بوش » را بگردن انداخته اند و ﺁنها که از « چپ » به « راست » چرخيده اند و استقرار دموکراسی را بدون استعانت از امريکا ناميسر می بينند، به انتظار ﺁن روز نشسته اند که نقش چلبی و علاوی و کرزای را در ايران بازی کنند. اينان نيز با جنبش همگانی مخالفند و از ﺁن می ترسند . زيرا انديشه راهنمای اين جنبش جز بيان ﺁزادی نمی تواند باشد و هدف ﺁن ﺁزادی و استقلال است و با وجود تجربه، محلی برای قدرت پرستانی متلون المزاجی که هر روز بر يک مرام و مجذوب يک کانون قدرت هستند، نمی ماند .
۳ - بهنگام تشکيل شورای ملی مقاومت، قرار بر اين شد که خشونت، جز در مقام دفاع، بکار نرود و هدف برانگيختن مردم به جنبش همگانی باشد . بخصوص، مبارزه محدود به رهبران رژيم بگردد. اما همه آن گروهی که سرانجام فرقه رجوی شدند، فرصتهای جنبش همگانی را از پی هم بسوختند . بر ضد جنبش همگانی خودجوش نوشتند و گفتند تا بدانجا، که دست به جنگ زدند و بدان، « فروغ جاويدان » نام نهادند . شمار بزرگی را به کشتن دادند و در توجيه ﺁن گفتند : اگر اين عمليات انجام نمی شدند، ليبرالها برنده می شدند و ما برگ سوخته می شديم !
اين سه رأس و پيرامونيان ﺁنها که خود را نامزد جانشينی حاکمان کنونی از راه تحول درونی ﺁن و يا بر اثر مداخله قدرت خارجی کرده اند، سالهاست که در کار نکوهش از انقلاب هستند .
● واقعيت دومی که اين انکار، اعتراف بدان است، محروم کردن خويش از شرکت در يک بديل مردم سالار است . بسيارند کسانی که هرگاه اعتياد به قدرت را ترک گويند می توانند در بديلی شرکت کنند که هدف خويش را تغيير قطعی دولت استبدادی وابسته، از راه برداشتن ستون پايه های قدرت و جانشين کردنشان به ستون پايه های استقلال و ﺁزادی و رشد بر ميزان عدالت و حقوق انسان و حقوق ملی قرار می دهد .
هستند و بسيار که می گويند : تنزه طلبی اخلاقی سبب می شود کسانی که بطور طبيعی جايشان در بديل مردم سالار است، جذب نشوند . زيرا گذشته ﺁنها به رخ ﺁنها کشيده می شود و يا هر عمل سياسی ﺁنها به محک استقلال و ﺁزادی سنجيده می شود و به ﺁنها سرکوفت زده می شود که چرا به سراغ حکومت بوش رفتيد ؟ چرا ...
غافل از اين که گذشته، حال و ﺁينده است، وقتی کسی همچنان معتاد قدرت است . اين پندار و گفتار و کردار در زمان حال است، که می تواند گذشته کسی را به يادها ﺁورد . برای مثال، کسی که از لحاظ فکری چند بار « تغيير » کرده است اما همچنان انديشه ﺁزادی را سانسور می کند و با روی ﺁوردن به هر کانون قدرت ، به فکر سازگار با ﺁن می گرود، خود می گويد و فاش که همان قدرت پرست ديروز است .
و نيز، اشخاص و گروههائی که به قدرت امريکا روی می ﺁورند و از ﺁن استمداد می طلبند، نخست دروغگوئی خويش را در باره ﺁزادی طلبی خويش ﺁشکار می کنند . چرا که هر انسانی که ﺁزادی را هدف و روش می کند، می داند تا استقلال در تصميم را که حق ذاتی هر انسان است نيابد، ﺁزادی خويشتن را باز نمی جويد . ﺁن کس که به سراغ قدرت بيگانه می رود، به ناتوانی خويش، به اعتياد خود به قدرت و به غفلت از استقلال و ﺁزادی خود اعتراف می کند :
ﺁيا اگر ۳۰ تير نبود ۲۸ مرداد نبود و اگر مصدق مقاومت کردن را با «واقع بينی » يعنی تسليم جانشين کرده بود، ايران نه استبداد پهلوی و نه استبداد ملايان را به خود می ديد !؟
اسناد محرمانه امريکا، اسناد محرمانه انگلستان و تحقيقات محققان امريکايی و انگليسی و نيز خاطرات دست اندرکاران کودتای ۲۸ مرداد انتشار يافته اند . دولت امريکا بطور رسمی، از شرکت خود در کودتای ۲۸ مرداد پوزش خواسته است . و اينک کسانی که از کسوت چپ بدرﺁمده و ردای راست در برکرده اند ، مصدق را ﺁرمان خواه و عامه فريب و... گردانده اند . اين واقعيت درخشان را نمی بينند که مصدق دليل سقوط رژيم شاه بود . زيرا بر راه ﺁزادی و استقلال استوار پيش رفت . نه از جنس استبداديان راست يا چپ شد تا که بتوان او را جذب يا دفع کرد . قدرت دست نشانده نمی توانست از اين سد سديد عبور کند . بناچار می بايد می شکست و شکست .
تسليم شدگانی که اينک در مقام انگليس و امريکا ستائی کودتای رضا خانی و کودتای ۲۸ مرداد را منکر می شوند و يا توجيه می کنند ، مدعيند مصدقی که همچنان دليل ﺁنست که ايران استقلال و ﺁزادی را باز خواهد جست، ﺁن روز، می بايد بجای ﺁنکه بگويد مرغ يک پا دارد و برای امريکا و انگلستان چاره ای جز کودتا باقی نگذارد، «واقع بينی » رويه می کرد و به سازشی مطلوب ، تن می داد !
از اين جانب پرسيده اند ﺁيا اين ادعا صحيح است ؟ پاسخ می دهم اين ادعا با استفاده از منطق صوری برای غافل کردن ايرانيان از واقعيتهای بسيار ساخته شده است. قصد ، از جمله، پوشاندن اين واقعيتها است :
۱ - واقعيت اولی که با چنين جعل گستاخانه تاريخ ،می خواهد ايرانيان را از ﺁن غافل کند ، رابطه مقاومت از موضع استقلال و ﺁزادی با قدرت است . هدف اينست که مقاومت را بی ارزش و تحت حمايت بيگانه در ﺁمدن را « واقع بينی » بباوراند . بسا اعتياد به قدرت نمی گذارد جاعلان بدانند، قدرت سلطه جو را تنها مقاومت، محکوم به انحلال می کند . در حقيقت، کسی که مستقل و ﺁزاد است، نه مجذوب قدرت مسلط می شود و نه مرعوب ﺁن . سدی سديد می شود در برابر قدرت . اما قدرت هرگاه نتواند مقاومت را بشکند و ويران کند، نمی تواند برخود بيفزايد و اگر نتواند بر خود بيفزايد، منحل می شود .
اما بهوش بايد بود که مقاومت در برابر قدرت، تنها از موضع استقلال و ﺁزادی ميسر است . زيرا اين مقاومت است که اولا قدرت نمی تواند ﺁن را بشکند و ثانيا جامعه را برای بازيافت حقوق خويش به جنبش در می ﺁورد . از اين رو است که هر قدرت حاکمی ، کار اولش اينست که مخالفان خود را از جنس خود کند . از زمانی که مخالف از جنس قدرت حاکم شد، يعنی قدرت را هدف گرداند، خيال قدرت حاکم ﺁسوده است . زيرا يا ﺁن را از خود می کند، يا آنرا ويران می کند و يا ميان خود و دشمن قدرت طلب، مدار بسته بد و بدتر بوجود می ﺁورد و وضعيتی می شود که مثلث زور پرست بوجود ﺁورده اند :
در مدار بسته بد و بدتر، هريک علت وجودی خود را رقيب خويش می شناساند .
به اين دليل مسلم، انديشه راهنمای انقلاب ايران نمی توانست بيان ﺁزادی نباشد . چرا که اگر اين بيان نبود، مقاومتی که رژيم شاه را از ميان بردارد نبود. اگر انديشه راهنمای انقلاب ايران، ولايت مطلقه فقيه ( = قدرت مطلقه « روحانيان» ) بود، با وجود دستگاه تبليغاتی که در انحصار شاه بود و با وجود دستگاه تبليغاتی غرب که به معرفی اين بيان بر می خاست، ﺁن رژيم ﺁسان می توانست مردم ايران و جهان را متقاعد کند که جانشين او استبدادی بمراتب سياه تر است .
اگر موازنه منفی که اصل راهنمای مصدق بود و اگر بيان ﺁزادی سانسور می شوند، بدين خاطر است که می دانند ﺁن اصل و اين بيان مقاومتی را ميسر می کند که قدرت نمی توان بشکند . چون چنين مقاومتی را نمی تواند بشکند، خود می شکند . بدين خاطر است که رژيم مافياها از بسط انديشه ﺁزادی وحشت می کند و جلسه ها تشکيل می دهد تا روشی برای کامل کردن سانسور اين انديشه بيابد .
۲ - واقعيت دومی که جاعلان، با بکار بردن منطق صوری ، پنهان می کنند، ناتوانی خويش و ناتوان انگاری مردم است. اين امر که واقع بينی را « استمداد طلبيدن » از قدرت امريکا و ديگر انيران می شمارند ، اعتراف به ناتوانی است . چرا که اگر خويشتن را توانا می ديدند، نيازی به استمدادی که، در واقع، به خدمت امريکا در ﺁمدن است، نداشتند .
اما ديروز می گفتند بدون استمداد از«اتحاد جماهير شوروی» سوسياليسم در ايران پيروز نمی شود و امروز می گويند بدون استمداد از امريکا، دموکراسی در ايران برقرار نمی شود . به سخن ديگر، خود می گويند همان هستند که ديروز بودند . جز اين که قدرت حامی، برای دسته ای، ديروز روسيه بود و امروز امريکا است . ديروز بنا را بر ناتوانی خود و مردم می گذاشتند و امروز نيز بنا را بر ناتوانی خود و مردم ايران می گذارند . غافل از اين که توانائی در انديشه راهنمای ﺁزادی ، در عرفان به حقوق و استعدادهای خويش و ناتوانائی ، در راهنما کردن بيان قدرت و در غفلت از حقوق و استعدادهای خويش است . ناتوانائی را با مراجعه به قدرت امريکا نمی توان به توانائی بدل کرد . با استقلال در تصميم در ﺁزادی، در پندار و گفتار و کردار، در برخورداری از حقوق و در بکار بردن استعدادهای خويش است که از ناتوانائی به توانائی گذر توان کرد . يکبار ديگر واقعيتی را باز می يابيم که سانسورکنندگان بيان ﺁزادی و جعل کنندگان تاريخ خود و هر کس را بتوانند از ﺁن غافل می کنند. و ﺁن اين که جامعه تحت سلطه استبداد وابسته ، خويشتن را ناتوان می انگارد . اعتياد به اطاعت از قدرت او را از توانائی خويش غافل می کند . هيچ بيان قدرتی وجود ندارد که ملتی را بر توانائی خويش عارف و به جنبش در ﺁورد . پس برای اين که ملتی خود برخيزد، خود جوش برخيزد و خودجوش به جنبش خويشتن سازمان بدهد، نياز به بيان ﺁزادی بمثابه انديشه راهنما دارد . نياز به رهبری دارد که مروج اين بيان باشد و مردم در جنبش را پيوسته در ياد حقوق و استعدادهای خويش نگاه دارد . اگر ﺁن بيان و اين رهبری نبود، اگر هم بر می خاست، مثل همه جنبشهای خودجوش که اين دو را نداشته اند، فرو می خوابيد . مقايسه سه خمينی، يکی خمينی نجف و ديگری خمينی نوفل لوشاتو و سومی خمينی تهران، هر ايرانی را از دو واقعيت ﺁگاه می کند :
واقعيت اول اينکه، بيان ﺁزاديی که بر زبان ﺁقای خمينی جاری شد از او نبود و
واقعيت دوم اين که، ولو دين که به معنای عهد است و کسی در مقام مرجع تقليد می بايد وفا به عهدی می کرد که در برابر دنيا ، با مردم ايران و اصول و انديشه راهنمای انقلاب ايران می بست، اما هرگاه عقل قدرتمدار و معتاد به قدرت باشد، تغييرش پايدار نمی شود . هرچند که او در تهران گفت تغيير نيز نکرده بود زيرا ﺁنچه را در نوفل لوشاتو گفته است، از راه مصلحت بوده است و خود را بدان متعهد نمی داند!
۳ – واقعيت سومی که سازندگان تاريخ جعلی پنهان می کنند، هويت خويش است . توضيح اين که مدعی اند دموکراسی در ايران نياز به حمايت امريکا دارد . حال ﺁنکه دموکراسی پوشش قدرت طلبی است . چرا که اساس دموکراسی ، حق تصميم يک ملت است . تحقق اين حق، به تحقق دو اصل استقلال و ﺁزادی است . استقلال در اين معنا که هيچ قدرت خارجی شريک حاکميت با مردم ايران نيست و ﺁزادی در اين معنا که هيچ شخص و مقامی در درون کشور، شريک حاکميت جمهور مردم نيست . استمداد از قدرت خارجی نفی اين دو اصل و در نتيجه ، نفی حق تصميم يا ولايت جمهور مردم است .
ﺁيا مصدق سخنی يا عملی خلاف اين اصل گفته و کرده است ؟ نه . ﺁيا امريکای ﺁن روز موافق استقرار مردم سالاری در ايران بوده است ؟ نه. چرا که اگر موافق ﺁن بود، باتفاق انگلستان و گروههای « ايرانی » که از امريکا استمداد کردند، کودتا نمی کردند. بعد از کودتا، حامی ﺁن استبداد فساد و جنايت و خيانت گستر نمی شدند . ﺁيا امروز براستی جانبدار دموکراسی هستند ؟ وضعيت عراق و افغانستان پاسخ اين پرسش است . در حقيقت، بر فرض هم که مساعد مردم سالاری باشد.
۴ – واقعيت چهارمی که پنهان می کنند اينست که مردم سالاری يک فرهنگ است و مردم کشور خود می بايد اين فرهنگ را پديد ﺁورند . اين ايرانيان هستند که بايد دريابند حق تصميم، ذاتی هر انسان و غير قابل نقض و غير قابل انتقال به غير است و اين حق را بکار برند . هرگاه امريکا جانبدار دموکراسی در ايران بود، از هرگونه مداخله در امور کشور خودداری می کرد. دوران مصدق، دوران پيدايش و بسط فرهنگ مردم سالاری بود. ﺁن واقعيت که سازندگان تاريخ جعلی پنهان می کنند اين واقعيت است که نامزدهای امريکايی و انگليسی که می خواستند جانشين مصدق شوند، ضد فرهنگ ﺁزادی بودند و اين روند دموکراسی بود که با کودتای ۲۸ مرداد متوقف شد . بدين قرار، ﺁنها که به دست نشاندگی امريکا رفته اند و می روند و کاسه داغ تر از ﺁش شده اند و با وجود پوزش رسمی دولت امريکا از کودتا بر ضد مصدق، قربانی کودتا را مقصر می کنند تا امريکا و کودتاچيان « ايرانی » را تبرئه کنند و بيگانگی خود و بسا ضديت خويش را با دموکراسی ﺁشکار می کنند :
۵ – واقعيت پنجمی که پنهان می کنند و با کوشش جاعلان برای بی فايده و بسا مضر باوراندن مقاومت در برابر قدرت سلطه گر ، ربط مستقيم دارد، مقصرکردن نماد استقلال و ﺁزادی و مقاومت در برابر قدرت سلطه گر و طلبکارکردن فرومايگانی است که به خدمت قدرت سلطه جو رفته و دستيارش در کودتا شده اند .
در سرزنش « روشنفکران » کشورهای « عقب مانده » به درست ، گفته اند : اگر غرب مردم سالاری دارد ، از جمله بدين خاطر است که در يک دوره ، روشنفکران بهای استقامت بر سر ﺁرمان مردم سالاری را پرداخته اند تا که مردم به حق خويش عارف گشته اند . اما در کشورهای « عقب مانده » ، « روشنفکران » مردم را ﺁلت دست رسيدن به قدرت کرده اند . اما اين سخن تمام حقيقت نيست. تمام حقيقت اينست که اولا ، تا کسانی برای رسيدن به قدرت و يا ماندن بر اريکه قدرت، به سراغ قدرت خارجی نروند، کشوری موقعيت زير سلطه نمی جويد . چنانکه اين شاه ايران بود که به سفير امريکا راه حل کودتای نظامی بر ضد مصدق را پيشنهاد کرد و اين ﺁقای خمينی و دستياران او بودند که برای استقرار استبداد خويش ، به سازش پنهانی با ريگان و بوش دست زدند و جنگی را بمدت ۸ سال در سود امريکا و انگلستان و اسرائيل، ادامه دادند . و ثانيا ، بهائی که روشنفکران راستين و روندگان راه استقلال و ﺁزادی در کشورهای زير سلطه پرداخته بودند و می پردازند، بسی سنگين تر بوده است و هست . بنگريد به بهائی که مصدق هنوز دارد بابت استقامت بی غش خويش بر پايه استقلال و ﺁزادی می پردازد .
با وجود اين ، اقبال او بسيار بلند است. زيرا به محک بدل گشته است . توضيح اين که هرکس به خدمت قدرت بيگانه در می ﺁيد، با دروغ سازی در باره او و نهضت ملی ايران شروع می کند و زحمت شناسائی هويت خويش را بر مردم کشور بسيار کم می کند .