شنبه 20 مرداد 1386

هری پاتر در جمهوری اسلامی، قسمت اول، طنزنوشته ای از ف. م. سخن

ماشين پرنده ی آقای ويزلی، با سر و صدای عجيبی به طرف زمين می‌رفت. با هر صدای انفجار دود سياه غليظی از اگزوز آن بيرون می زد. رون پشت فرمان، سعی داشت مانع از سقوط ماشين شود. هری سعی می کرد با نگاه کردن به اطراف موقعيت شان را تشخيص دهد. هرميون کتاب های درسی اش را سخت بغل کرده بود و تنها به اين مسئله فکر می کرد که اگر در آن‌جا فرود بيايند کلاس درس ِ استاد محبوب اش لاکهارت را از دست خواهد داد. رون با خوشحالی فريادی کشيد و با دست به نقطه ای اشاره کرد:
-اون‌جا رو نگاه کنيد. يه جاده ی آسفالته. جای خوبيه برای فرود اومدن.
بر روی جاده وانتی در حال عبور بود. آن سوتر در کنار جاده، مردی دبه به دست به انتهای جاده چشم دوخته بود. رون فرمان را برگرداند و دور بزرگی در اطراف جاده زد. در دور دست، يک گنبد طلائی بزرگ، با چهار گنبد آبی کوچک به چشم می خورد. مکان عجيبی بود. هری هر چه سعی می کرد، موقعيت شان را تشخيص نمی داد.
هری - هرميون، تو که کتاب جغرافيای جادويی را ده بار خوندی، می تونی بگی اين جا کجاست؟
هرميون- کار آسونی نيست. ولی اگه فرود بيايم شايد بتونم بگم.

همه جا برِّ بيابان بود. هرميون ناگهان فرياد کشيد:
-هری، يه شهر! يه شهر بزرگ!

هری به قطب‌نمای داخل ماشين نگاه کرد. در سمت شمال، در فضايی سياه و دودگرفته، شهری بزرگ پيدا بود. پشت شهر، کوهی عظيم به چشم می خورد.
رون- نکنه به شهر جادوی سياه اومديم! می گن کسی که وارد اون‌جا بشه، با اولين نفسی که بکشه می ميره!
هری- نه. گمون نمی کنم. اگه اين طور بود تا حالا بايد مرده باشيم. فقط نمی دونم که چرا چشم و دماغم می سوزه.

رون در حال کم کردن ارتفاع، از روی وانت بار گذشت. صدای دست زدن و آواز به گوش می رسيد ولی هيچ يک از کلمات قابل فهم نبود:
"گولی گولی تومانی، تومانی، سکينه دای گيزی نای نای..."

از ماشين پرنده، ديگر صدايی به گوش نمی رسيد. موتور کاملا از کار افتاده بود. رون به نرمی تمام ماشين را بر روی جاده فرود آورد. رون در حالی که با تمام صورت می خنديد به هری و هرميون نگاهی انداخت. سرعت ماشين در حال کم شدن بود که ناگهان صدای بلندی از زير لاستيک آمد و ماشين از جاده منحرف شد. ماشين از شيب کم کنار جاده به سمت حاشيه بيابانی رفت و متوقف شد. جز صدای باد و وانتی که به آن ها نزديک می شد، صدای ديگری به گوش نمی رسيد. مرد دبه به دست هم از سمت ديگر جاده دوان دوان به سمت آن ها آمد.

هری و رون و هرميون از ماشين پياده شدند. هوا گرم بود و خورشيد با قدرت تمام می درخشيد. رون نگاهی به چرخ ماشين انداخت. کاملا کج شده بود. به حاشيه جاده رفت. چاله ی بزرگی وسط جاده بود که در آن افتاده بودند. وانت با احتياط به آن ها نزديک شد و حدود پنجاه قدمی شان نگه داشت. زن ها و بچه ها از پشت وانت پياده شدند. دو مرد و راننده ی همراه شان از جلوی ماشين پياده شدند. همه با تعجب به آن سه نگاه می کردند.

هری نگاهی به رون و هرميون انداخت و به سمت سرنشينان وانت قدم برداشت. آن‌ها کمی عقب رفتند و با صدای آهسته با هم صحبت کردند. هری متوجه بود که زبان آن ها انگليسی نيست، ولی نمی دانست که چطور معنی آن را می فهمد:
- اورا باخ! گور نه ماشين ناره بويوک ده! بولار هاردان گليپ لر؟
هری به راحتی معنی آن را متوجه می شد:
-اون‌جا را نگاه! ببين ماشين شون چه بزرگه! اينا از کجا اومدن؟
هری بی هيچ دليلی فکر کرد که می تواند به زبان آن ها سخن بگويد. به چشم های يکی شان خيره شد و با صدايی بلند گفت:
-من سيزلره سلام اليرم. کيفيز، احواليز؟ اولار منه ديه سوز بورا هارادی؟ (من به شما سلام می کنم. احوال شما؟ می تونيد به من بگيد اين‌جا کجاست؟)

سرنشينان وانت، اول دو گام عقب رفتند بعد ايستادند، و ناگهان شروع به خنديدن کردند.
رون و هرميون با تعجب به هری و سرنشينان وانت نگاه می کردند. از زبانی که هری با آن سخن می گفت چيزی نمی فهميدند. می دانستند که هری مار-زبان است ولی هرگز فکر نمی کردند بتواند به زبان ديگری غير از انگليسی سخن بگويد. در اين اثنا مرد دبه به دست هم به ده قدمی شان رسيد و با تعجب به آن ها خيره شد.

سرنشينان وانت با احتياط به هری نزديک شدند. رون و هرميون هم با گام های آهسته به سمت هری رفتند.
يکی از سرنشينان وانت- شما بچه ی کجاييد؟ به نظر نمی آد اهل تبريز يا اردبيل باشيد؟
هری- نه. ما از انگلستان می آييم. داستانش مفصله. توی طوفان گير کرديم و با جادوی ولدمورت به اين سمت رونده شديم.

در اين حال يکی از بچه های سرنشين وانت، گويی با چوب جادو بر سرش کوبيده باشند، در حالی که تته پته می کرد چند قدم به عقب رفت و به زمين خورد! مادرش چادر را به لب گرفت و با دو دست بر سرش کوبيد:
-ای وای بالام! نُقُل ده؟ (ای وای بچه ام! چی شد؟)
بچه- نَنَه! بولوسن بو کيم ده! هری پاتر ده! ( نَنِه! می دونی اين کيه؟ هری پاتره!)
هری از تعجب دهانش باز مانده بود.
-تو منو از کجا می شناسی؟
مادر بچه- آقای پاتر، من تمام کتاب های شما را برای پسرم می خرم و تمام فيلم های شما را هم ديده است. خيلی خيلی خوش آمدين. قدم تون روی چشم!

جو سنگينی که تا چند لحظه ی قبل بر آن جا حاکم بود، شکسته بود. سرنشينان وانت، با شور و گرمی، هری و رون و هرميون را در ميان گرفتند و با خنده و شادی از آن ها استقبال کردند. يکی از خانم ها از پشت وانت، ساکی برداشت و از داخل آن روسری خوش‌رنگی در آورد و به هرميون داد.

-گيزيم! بونو باشيوا سال! بو اِشـَک لر اوشاخ بويوک بولمزلر نده. الله اله مميش بيلوه توتاللار سالالار زيندانا!
هرميون هاج و واج به زن مهربان که روسری را به سمت او گرفته بود نگاه می کرد. هری به ياد آورد که هرميون زبان آن ها را نمی فهمد.
هری- بگيرش هرميون. ازش تشکر کن.
هرميون- چی گفتش هری؟
هری- گفت: دخترم اينو بگير بنداز سرت. اين الاغ ها کوچيک و بزرگ حالی شون نيست. خدای نکرده می گيرنت می اندازن زندانِ!

هرميون با نگاه محبت آميز روسری را از زن مهربان گرفت. نگران حرف های او بود. الاغ ها؟ کوچيک و بزرگ؟ زندان؟ آن‌ها کجا بودند؟ آن‌جا کجا بود؟ الاغ ها چه کسانی بودند؟ چه کسی چه کسی را به زندان می انداخت؟ اين‌ها سوال هايی بود که برای شان جوابی نداشت. شايد اگر به کتابخانه ی هاگوارتز دست‌رسی داشت، جواب سوال هايش را می گرفت. شايد خانم پينس کتابی به او می داد که اين معما را حل کند.

هری به خاطر آورد که هنوز جواب سوالش را نگرفته است. از مرد مهربان سبيل کلفتی که با محبت دست بر شانه ی هری می زد پرسيد:
-می تونيد بگيد ما کجا هستيم؟
مرد با دست به تابلوی کنار جاده اشاره کرد. روی تابلوی سبز رنگ به خطی که برای هری آشنا نبود چيزی شبيه اين به چشم می خورد:
مرقد مطهر امام
۲۵ کيلومتر

هری سری تکان داد و گفت:
-متاسفانه من نمی فهمم اين‌جا چی نوشته.
-نوشته مرقد امام، ۲۵ کيلومتر. تا اتوبان تهران قم هم فاصله ای نيست. حالا شما مهمان ما هستيد. چه فرق می کند که کجا باشيد.
مرقد مطهر؟ تهران؟ قم؟ کلمه ی تهران به نظر هری آشنا می آمد. هری رو به هرميون کرد و پرسيد:
-هرميون، می دونی تهران کجاست؟
هرميون به فکر فرو رفت. بعد ناگهان، انگار که چشمش به هيولای حفره ی اسرار افتاده باشد، بر جا خشکش زد.
هری- چی شد هرميون؟ هرميون... هرميون...
هرميون- هری ما در ايران هستيم!
هری- خب؟
هرميون- مگه نشنيدی؟
هری- چی رو؟

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

هرميون- که اين‌جا يک جادوگر بزرگ هست که خودش رو خدا می دونه. به هواداراش هر چی بگه با چشم بسته انجام می دن. بگه بمير، می ميرن. بگه بکش، می کشن. قدرت جادوئيش از آلبوس دامبلدور هم بيشتره. می گن... می گن...
هری- چی می گن؟
هرميون- می گن يک دخمه ی وحشتناک داره به اسم ۲۰۹ که مخالفاش رو اون تو می اندازه. اون‌جا هيولاهايی هستند به مراتب وحشتناک تر از ديوانه سازهای جادويی. اونا می تونن فکر آدم ها را در عرض يکی دو ماه صد و هشتاد درجه تغيير بدن و روح شان را بمکند.
هری نگاهی به سرنشينان وانت انداخت. رون از داخل اتومبيل پرنده، پاک جاروی هفتش را بيرون آورد و دست يکی از بچه ها را گرفت و ترکش نشاند و پرواز کوتاهی انجام داد. همه می خنديدند و شاد بودند و با شگفتی به آن‌ها نگاه می کردند. خانم ها، کنار جاده سفره ای پهن کردند و انواع و اقسام خوراکی ها و نوشيدنی ها را روی آن چيدند. رون بعد از فرود آمدن، چوب جادويی شکسته اش را به دست گرفت و برای هر کدام از بچه ها، يک هديه کوچک به وجود آورد. مرد دبه به دست به رون نزديک شد، و به زبانی که رون نمی فهميد چيزی به او گفت. رون رو به هری کرد و از او برای ترجمه کمک خواست:
هری- می گه، می تونی با اين چوبت کارت سهميه بندی سوخت منو شارژ کنی؟
رون- يعنی چی؟
هری- منم نمی دونم.
هری غرق در افکار ديگری بود. رو به مرد سبيلوی مهربان کرد و پرسيد:
-می تونيد کمک کنيد ماشين مون رو درست کنيم؟
مرد سبيلو- حتما. ولی امروز رو مهمون ما هستيد. الان داريم می ريم بهشت زهرا، فاتحه بفرستيم برای اموات مون. بعدشم منزل در خدمت تون هستيم. کلبه ی درويشی داريم که قابل شما رو نداره. بعد هم هر کاری لازم باشه انجام می ديم.

هری نمی دانست که در دو روز آينده چيزهايی خواهد ديد که محال بود در قلعه ی هاگوارتز يا جنگل ممنوع بتواند آن ها را ببيند. او هرگز نمی دانست کسی را خواهد ديد که هيولای حفره ی اسرار در مقابل او اسباب بازی به نظر می رسد. او نمی دانست با شنل نامرئی کننده اش به جايی قدم خواهد گذاشت که هيچ کس جز اسيران و دربندان جادوگر بزرگ پای‌شان به آن‌جا نرسيده است. اين تازه اول ماجرا بود...

[وبلاگ ف. م. سخن]

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'هری پاتر در جمهوری اسلامی، قسمت اول، طنزنوشته ای از ف. م. سخن' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2010

Served by C#1 Server #1 in 0.004 seconds