وقتی مصاحبه آقای عباس ميلانی را در روزنامه هم ميهن خواندم، از ژست او! که گويی "تمام حقيقت" را يافته و گذشته ها را با تکيه بر "قله رفيع دانايی" به نقد نشسته! بسيار متاسف شدم، خواستم نقدی بر آن بنويسم اما فرصت نشد. مدت ها بعد، نقدی از خانم خيزابی پيرامون آن مصاحبه خواندم که انتقادها و موارد مطرح شده او، برای من راضی کننده نبود،اکنون نقدی از آقای دکتر ناصر زرفشان منتشر گرديده که باز هم نکات مطرح شده در آن، و مخصوصا لحن آن! برای من راضی کننده نيست. اما اين دو نقد! مخصوصا نقد آقای دکتر زرفشان به تناسب افاضات آقای عباس ميلانی بسيار "دندان شکن" بود. من اما به اقتضای اوضاع و احوال خود، اعتقادی به پاسخ "دندان شکن" ندارم، البته بر خلاف نظر آقای "حميد فرخنده" که اخيرا نامه ای انتقادی برای دکتر زرفشان نوشته، اين حق را برای شخصيت مبارزی چون ناصر زرفشان محترم می شمارم. چون موضوع بر سر "روشنفکر" و "روشنفکر چپ" است. من، واکنش دکتر زرفشان را به دو دليل متناسب می دانم، اول آنکه، مخاطب آقای ميلانی، بيش از همه، زرفشان و "هم نسلان" او هستند و دوم آنکه "زرفشان" يکی از مقاوم ترين "روشنفکران چپ" در دوران معاصر است.
آقای حميد فرخنده در نامه انتقادی خود به زرفشان، مباحث مطرح شده در مصاحبه آقای ميلانی با روزنامه "هم ميهن" را «بحث نظری» قلمداد کرده، اما نوشته زرفشان را «تخريب شخصيت» دانسته است، حال آنکه منطق و لحن مصاحبه آقای ميلانی پيرامون "روشنفکران چپ" درست مشابه منطق و لحن نوشته آقای زرفشان در مقاله « وقتی آب سربالا می رود...» است، با اين تفاوت که ميلانی، تلاش ها و کوشش های چندين نسل، از جمله "نسل زرفشان" را می کوبد و تخريب می کند، و "روشنفکر" مورد نظر آنها را در ترديد می افکند، اما زرفشان تنها به عملکرد ميلانی می تازد و روشنفکر مورد نظر او را مورد نقد و ترديد قرار می دهد.
آقای عباس ميلانی از جايگاه "عقل کل" به گذشته می نگرد و همه مشکلات ايرانيان را نتيجه تسلط انديشه های روشنفکران چپ می داند و تمام کوشندگان ادبی، هنری و سياسی چپ را به زير سوال می برد و تمام بدختی ها را متوجه آنان می کند. حال آنکه زرفشان در مقام مقابله به مثل، فقط و فقط به شخصيت ميلانی می پردازد و مدعای "روشنفکری" او را به زير سوال می برد.
عباس ميلانی در مصاحبه خود با هم ميهن، روشنفکران چپ را "نقد" نمی کند، بلکه آنها را می کوبد و تخريب می کند! "مطلق نگری" و "عقل کلی" او در مقايسه با روشنفکرانی که به تخريب شان می پردازد، تفاوتی نکرده است. منطق سياه و سفيد در کلام عباس ميلانی موج می زند، او دانسته های جديدش را درست و نهايی می داند! ميلانی به همان ميزان سينه چاک "ليبرالسم" است که روشنفکران دهه چهل سينه چاک سوسياليسم و کمونيسم بودند!
حتی اگر مدعيات عباس ميلانی را پيرامون روشنفکری چپ، درست بدانيم، اين نقدها بيش از پيش به خود او وارد است. چرا که اگر روشنفکران چپ در دهه های سی، چهل و پنجاه، همه حقيقت را در سوسياليزم و يا کمونيسم می دانستند! آقای ميلانی در دهه نود، يعنی بعد از نيم قرن، تمام حقيقت را در "ليبراليسم" می بيند. او حتی چنان به گذشته خود می تازد که گويی اکنون تمام حقيقت را يافته است. متاسفانه همان "دگمی" که به اعتقاد عباس ميلانی! روشنفکر چپ دهه چهل بدان مبتلا بود! او در دهه نود بدان مبتلاست!
هيچگونه تفاوتی نيز در"لحن" آن انديشه های "دگماتيسم" رخ ننموده است. اگر در گذشته، چپ ها، همه راست ها و دست آوردهايشان را با يک چوب می راندند، امروز عباس ميلانی همان کار را با چپ ها و دستاوردهای آنان می کند.
عباس ميلانی انديشه های چپ را چنان غير خودی و بيگانه می بيند که تو گويی خود پدر "ليبرال دموکراسی" است، حال آنکه انديشه های ايشان نيز متاثر از غرب است. يعنی ويژگی هايی را که در "روشنفکران چپ" مورد يورش قرار می دهد، فی المجلس در خود او جريان دارد.
بی ترديد "ليبرال دموکراسی" تجارب و دستاوردهای پسنديده ای در کارنامه خود دارد اما متاسفانه رسم منتقدان ما! بر اين شده که وقتی می خواهند بر انديشه ای بتازند و آن را تخريب کنند، استددلال های بی پايه خود را در لابلای مقدار متنابهی از مفاهيم درست و پذيرفته شده می پيچند و عرضه می کنند. مانند آنکه "سموم زهرآگين" را در مقدار متنابهی "شرآب ناب" بريزند و به مخاطب سرو کنند، عباس ميلانی در مصاحبه با "هم ميهن" چنين کرده است.
اينجانب از عباس ميلانی جز چند مقاله، چيز ديگری نخوانده ام، حتی به چند کتاب "گل کرده" او نيز دستی نرسانده ام، البته همواره افسوس می خوردم که چرا فرصت خواندن آنها و هزاران کتاب "گل کرده" ديگر را پيدا نکرده ام. اما با خواندن مصاحبه اخير ايشان دريافتم که حداقل در مورد نوشته های او، آنچنان "تحفه"هايی را از دست نداده ام، چرا که می توان حدس زد، نويسنده ای با چنين مطلق نگری و عقل کلی، بعيد است که توانسته باشد بدون کوبيدن ديگران! مثلا در کتاب "معمای هويدا" به "خود هويدا" و ويژگی های شخصی و سياسی او پرداخته باشد.
|
advertisement@gooya.com |
|
|
|
حال سوال من از آقای عباس ميلانی اين است: با لحنی که در روزنامه "هم ميهن"، به شرق زدگی و چپگرايی يورش می برد، چه تفاوتی با "آل احمد" دارد؟ "ادبيات انتقادی" ميلانی از دوره "آل احمد" تا کنون چه تفاوتی کرده است؟ واقعيت آن است که فقط روزگار دگرگون شده است و گرنه "ميلانی" همان "آل احمد" است!
متاسفانه بايد گفت: «در روزگاران گذشته چنانچه شاهد بوديم غرب "تابو" بود، گويی که مقدر است از اين پس "شرق" تابو باشد.»
اينجانب افاضات آقای ميلانی را در مصاحبه با هم ميهن "نقد" نمی دانم، همچنين "لحن" دکتر ناصر زرفشان را در پاسخ به آقای ميلانی، نمی پسندم، درست است که گفته اند جواب "های"، "هوی" است اما برای ايجاد "گفتمان انتقادی"، و بهداشتی کردن اين گفتمان بهتر است زنجير "گفتمان تخريب" را بگسليم.
البته از روشنفکر زجر کشيده و مقاومی همچون ناصر زرفشان که در خفقان زيسته و می زيد و نمی تواند ديدگاههايش را منتشر کند، نمی توان توقع تحمل و تساهل نسبت به آن همه ناروايی ها را داشت. اما از آقای عباس ميلانی که در دنيای آزاد می زيد و ديدگاههايش با سهولتی بهتر! در "کشور ديکتاتورها" منتشر می شود بعيد است که اين همه "تندخويی" نسبت به روشنفکران چپ داشته باشد.
الف.ع. خ
در همين زمينه:
[وقتی آب سربالا می رود...، ناصر زرافشان]
[نقد نظر يا نقد شخص؟ نامه ای به ناصر زرافشان، حميد فرخنده]