|
در همين زمينه
9 دی» از فرود اضطراری بابانوئل در تهران تا مرحوم شدن گل آقا برای بار دوم3 دی» از ابتذال پرتاب لنگِ کفش به سوی رئيس جمهور آمريکا تا دفاع از آزادی بيان در سايت ايرانيان 26 آذر» از چرا بايد از حقوق حسين درخشان دفاع کرد تا کشتار ۱۴ سرباز توسط جندالله 18 آذر» از ما و روز مبارزه با سانسور تا حل معمای رضا پهلوی 11 آذر» از گفتوگوی فِرسْتليدی ايران با فرستليدی لبنان تا اعتراض بیجا به داوری نيکی کريمی در جايزه ادبی والس
بخوانید!
4 اسفند » دولت و پلیس بر سر طرح امنیت اجتماعی اختلاف ندارند، مهر
4 اسفند » شیطان به روایت امیر تاجیک، خبر آنلاین 2 اسفند » قفل شدگی در گذشته، جمعه گردی های اسماعيل نوری علا 2 اسفند » ديدگاه هنرمندان براي رفع كمبود تالارها، جام جم 2 اسفند » آذر نفیسی نویسنده و استاد دانشگاه جانز هاپکینز در مورد تازه ترین اثر خود صحبت می کند (ویدئو)، صدای آمریکا
پرخواننده ترین ها
» حال و روز کاریکاتوریست معاصر در ایران (کاریکاتور آریا)، خبرنامه گویا
» توضيح دلايل اصلی استعفای ميرحسين موسوی، در دستخط نامهی خيلی محرمانهی موسوی به خامنه ای در سال ۶۷، انقلاب اسلامی در هجرت » جشن میلاد امام زمان! (تصویر + ویدئو) » رمزگشايی از معمای شهرام اميری، علی افشاری » عکسهای هادی يزدانی از اولین شب پروژه موسیقایی سیمرغ، به آهنگسازی حمید متبسم، خوانندگی همایون شجریان و رهبری محمدرضا درویشی، ايلنا » هيچکس به اندازه اين شاهزاده "لال" شفاف سخن نگفتهاست، الاهه بقراط، کيهان لندن » آن جا رسم و قانونی ديگر دارد، گزارشی از بند نسوان (بند زنان) اوين، ندای سبز آزادی » مکارم شيرازی: تبعيت از حکم حکومتی ولی فقيه بر مراجع تقليد واجب است، لی فقيه نماينده امام عصر در زمان غيبت است، فارس از شورای ملی صلح شيرين عبادی تا نمايشگاه عکس مريم زندیکشکول خبری هفته (۱۵)
حکومت ايران به يقين تشکيلات سازمان يافته ای را که بر اجرای چنين طرحی پای فشارد تحمل نخواهد کرد و به شيوه های مختلف سعی در از هم پاشيدن و يا حداقل خنثی کردن تلاش های آن خواهد داشت. گام نخست نيز معمولا با ايجاد بدبينی و ياس در ميان اقشار آگاه جامعه برداشته می شود. دستگاه تبليغاتی حکومت، اين جريان را وابسته به کشورهای بيگانه معرفی خواهد کرد و زمينه های سرکوب آن را آماده خواهد ساخت. اما حمايت گروه های مختلف، بخصوص گروه های دانشجويی از اين جريان، باعث افزايش قدرت و تاثير آن بر سطوح مختلف اجتماعی خواهد شد. گروه های سياسی خارج از کشور هم در صورتی که از دايره ی بسته ی بحث های بی حاصل و تئوری های توطئه بيرون بيايند، می توانند با پيوستن به اين حرکت به تقويت اش کمک کنند و گامی موثر و عملی در جهت حفظ صلح و رعايت حقوق بشر در ايران بردارند. اين حرکت چه ادامه پيدا کند و به اهداف خود دست يابد، چه سرکوب شود و شکست را تجربه کند، حرکتی است مهم و سرنوشت ساز برای ساختن فردايی خوب و انسانی؛ فردايی که تنها با اين گونه روش های مسالمت آميز می توان به آن رسيد. تبديل دلبرکان غمگين به روسپيان سودازده اکنون در عصر اينترنت، آقايان با توقيف دلبرکان غمگين، آن را تبديل به روسپيان سودازده می کنند؛ نسخه ی کاغذی را تبديل به نسخه ی پی.دی.اف می کنند؛ ترجمه ی تعديل شده را تبديل به ترجمه ی سانسور نشده می کنند؛ شمارگان ۵۰۰۰ نسخه ای را تبديل به شمارگان نامحدود می کنند؛ قيمت ۱۵۰۰ تومانی را تبديل به قيمت مفت و مجانی می کنند. با اين توقيف نابجا، کسانی را هم که به خواندن چنين رمانی رغبت ندارند، به خواندن آن ترغيب می کنند. تنها يک چيز مانده است بگوييم و آن اين که: دست شما درد نکند جناب صفار هرندی به خاطر لطفی که به روسپيان سودازده ی آقای مارکز داشته ايد! با عرض معذرت اما دوستان ارجمندی که با رنج بسيار در راه لغو مجازات اعدام تلاش می کنند، گاه با انگشت نهادن بر نمونه ها، به جای تشويق مردم به همراهی، موجب مخالفت آن ها با لغو مجازات اعدام می شوند. انگشت نهادن بر روی محکومی که سر ِ دو بچه را گوش تا گوش بريده، و بيان اين که او در زمان جنايت ۱۷ ساله بوده، نه تنها به همراهی مردم با لغو مجازات اعدام کمک نمی کند بل که باعث ايجاد واکنش منفی در مقابل اين حرکت اجتماعی می شود. بيان مکرر او طفل بود، او کودک بود، او بالغ نبود، به قصد تحريک احساسات مردم، نتيجه ی عکس دارد و حتی ممکن است اين گمان را به وجود آورد که از ديدگاه مخالفان مجازات اعدام، مجرم اصلا نبايد مجازات شود. طرح شعار لغو مجازات اعدام، در جامعه ی آسيب ديده ی ما نبايد با تکيه بر مواردی که احساسات مردم نسبت به آن ها شديدا جريحه دار است صورت پذيرد. بايد خواست و اصرار داشت که مجازات اعدام به هر صورت و شکلی لغو شود، ولی مجرم هم برای جرمی که مرتکب شده، متناسب با جرم مجازات شود (مثلا مطابق قوانين کشورهای پيشرفته ی اروپايی که مجازات اعدام در آن ها اعمال نمی شود). مجازات کسی که سر دو کودک را گوش تا گوش بريده، حتی اگر مجازات اعدام لغو شود، قطعا مجازات سنگينی در حد زندانی شدن برای تمام عمر خواهد بود. ضمن فعاليت برای لغو مجازات اعدام، به مجازات هايی که در ساير کشورهای دنيا اعمال می شود نيز بايد اشاره کرد. حکايت انسان های مقعد محور از زبان ِ محمد قائد بعد از خواندن ِ طنز استادانه ی "شوينده ها و شويندگان" جناب محمد قائد، قطعا شما نيز به محض پا گذاشتن به توالت، به خصوص اگر در سرويس ها رنگ زرد و طلايی به کار رفته باشد دچار انبساط خاطر خواهيد شد و لبخند عالمانه ای بر لبان تان نقش خواهد بست. امتحان اش ضرری ندارد: وب لاگ منتخب دويچه وله سهروردی و قلندر و قلعه اما "سهروردی" ( يا همان فرح سابق) نام حکيمی ست که به نوشته ی فرهنگ معين به او شيخ اشراق و شيخ مقتول هم می گفته اند (اين شيخ با شيخ اصلاحات و شيخ اتمی دوران معاصر بسيار تفاوت دارد و اين ها را نبايد با هم خلط کرد). حالا چرا ياد سهروردی و کباب هفتاد سانتی و مسجد حجت ابن الحسن و خيابان فرح شمالی و جنوبی افتاديم؟ از اين جهت که کتابی در دست داشتيم که زندگی سهروردی را به صورت داستان ِ قابل فهم نوشته و خواستيم خواندن آن را به اهل رمان های غيرفرماليستی توصيه کنيم تا هم با خواندن آن سرشان گرم شود و هم بدانند که سهروردی غير از نام خيابان، نام اين حکيم ايرانی نيز هست. می دانيم که در کشور ما اسم آدم های عجيب را بر روی خيابان ها می گذارند که يا زندگی شان مثل آدم های معمولی نبوده، يا مرگ شان (مثلا کی فکر می کند که فردوسی و سعدی و خيام و مولوی يا مدرس و مطهری و چمران آدم های معمولی در زمان های خود بوده اند؟) اما اين شهاب الدين خان سهروردی، نه زندگی اش مثل يک آدم معمولی بوده، نه مرگ اش. مثلا در جايی که همه، مثل همين حالا، در مقابل صاحبان قدرت سر خم می کردند، و سعی داشتند تا هر چه بيشتر از اصطلاحات اسلامی در کلام و نوشته های خود بهره گيرند، و ريخت و قيافه شان را هر چه بيشتر اسلاميزه کنند، اين جناب، از اصطلاحات دين زردشتی برای بيان آرای خود استفاده می کرده و در مقابل ارباب قدرت و مکنت و علم هم نه تنها سر خم نمی کرده بلکه آن ها را مردمی در حد مردم ديگر می دانسته است. خب؛ در مقابل چنين کسی، صاحبان قدرت امروز در آغاز قرن بيست و يکم چه می کنند که انتظار داشته باشيم صلاح الدين ايوبی در سال ۵۸۷ هجری قمری با او نکند؟ معلوم است: می گيرند و می زنند و می کُشند. جناب سهروردی هم به اين مصيبت تاريخی (که فکر می کنم تا آغاز قرن بيست و دوم و شايد بيست وسوم هم گرفتارش باشيم -بستگی به اين دارد که اصلاح طلبان در انتخابات دور هشتم مجلس پيروز بشوند يا نشوند-) تن در داد و به حکم علمای متحجر (همان آمران امروزی)، به دست ماموران معذور حکومتی (همان عاملان امروزی) در سن سی و شش هفت سالگی کشته شد. و اما کتاب. کتاب ِ "قلندر و قلعه" را جناب دکتر سيد يحيی يثربی بر اساس آثار عربی و فارسی سهروردی، در قالب داستانی ساده و خواندنی به رشته ی تحرير در آورده اند. کم اند استادان دانشگاهی که در لباس داستان نويس يا شاعر، داستان يا شعری خواندنی و مردم پسند بنويسند، اما چاپ های متعدد قلندر و قلعه (که تا چاپ چهارم اش را اطلاع دارم) نشان می دهد که دستکم دوازده سيزده هزار نفری اين کتاب را خريده و خوانده و با زندگی و افکار سهروردی آشنا شده اند و همين تعدادْ خواننده را بايد به فال نيک گرفت. اگر چه به قول استاد يثربی، خيال هم در اين داستان مجالی داشته، اما تکنيک های داستان نويسی و روايت نتوانسته پا به پای خيال اعتلا يابد و از ضعف ها بری شود. اما چه باک! مگر دوازده هزار خواننده، برای لذت بردن از تکنيک، کتاب داستان می خرند؟ همين قدر که زبان، زبان نرم و شيوايی ست و خواننده سعی می کند پا به پای شيخ اشراق از دامنه کوه و صحرا بگذرد و در محضر اساتيد بنشيند و با سيندخت به آسمان پر کشد کافی ست. اگر عامل سرگرمی و لذت را از رمان و داستان حذف کنيم، آن رمان و داستان، پشيزی نمی ارزد. چهارسالگی وب نوشت آقای ابطحی اما وب نوشت چرا خوب است؟ هر کسی روی يک نکته ی مثبت آن می تواند انگشت بگذارد. مثلا برای من از نظر شکلی، نظم کم نظير آقای ابطحی در به روز کردن و هر روز نوشتن پست ها، و از نظر محتوايی، داشتن حرف حساب برای زدن و آميختگی اين حرف ها با طنز مهم است. کاش مجالی بود برای نشان دادن طنز پنهان و لطيفی که در اکثر نوشته های آقای ابطحی جاری ست. به جنبه های مثبت ديگر هم، مثل کوتاه نويسی و درست نويسی می توان اشاره کرد. وب لاگ آقای ابطحی می تواند الگوی خوبی برای دولتمردانی که هوس وب لاگ نويسی به سرشان می زند باشد. برخی گمان می کنند، وب لاگ مثل مقدمه ی کتاب است؛ يک بار يک چيز عالمانه، می نويسند و روی سايت شان منتشر می کنند و اسم اين کار را وب لاگ نويسی می گذارند. برخی گمان می کنند، وب لاگ مثل ستون روزنامه است؛ ماهی يک بار يک مطلب بلند پنج شش هزار کلمه ای می نويسند و به خيال خودشان وب لاگ نويس می شوند. برخی ديگر گمان می کنند، وب لاگ سالن سخنرانی است؛ گاه و بی گاه، ميکروفون را دست شان می گيرند و اتو کشيده و آکادميک، با مراجعه ی مداوم به آمار و ارقام و جدول ها، سخنرانی ملال آوری ايراد می کنند که شنونده روی صندلی خوابش می بَرَد. مراجعه به وب لاگ آقای ابطحی و مشاهده ی ظرايف کار وب لاگ نويسی می تواند درس خوبی برای شروع کار آقايان باشد. برای آقای ابطحی و وب لاگ اش عمر طولانی آرزو می کنيم. مارکز در تاکسی آقا ما رو بگی، انگاری گُل ِ سيگار رو شلوارمون افتاده باشه، يهو از جا جَستيم. ماجرا هيجانی بود. يه پيرمرد نود ساله رو به خاطر خوابيدن با يه دختر چارده ساله دستگير کردن. پسره ی عنتر می گه مگه عيبه؟ پس چيه؟ عيب نيست؟ مگه خودت خوار مادر نداری؟ يارو رو بگو، ۹۰ سال سن داشته. گوش خوابوندم ببينم ماجرا از چه قراره: ای بی ناموس. ای عوضی. ببين روزنامه چی های ما کيا هستند. همين هان که بچه های ما رو فاسد می کنند. حقته. بايد هم دستگيرت کنند. بايد هم شلاق ات بزنند. بذار ببينم چی می گه: آقا پيش خودم گفتم تو مملکت اسلام، چه اوضاع و احواليه ما خبر نداريم. رسيدم سر خط، بايد واسه عباس و هادی و جعفر تعريف کنم. ماها دولوکس ترين چيزی که ديده بوديم ، فيلم نرگس ۲ بود، ولی اين چيزی که اين پسره داره از اين روزنامه نگاره تعريف می کنه، جداً حکايتيه: آقا ديگه نتونستيم طاقت بياريم. ديديم اگه حرف نزنيم دختر مردم از راه به در می شه. صدامون رو کمی کلفت کرديم و يه نيم نگاه خونی به پسره که عقب نشسته بود انداختيم و گفتيم: آقا نطق ام که تموم شد تو آينه نيگاه کردم ببينم واکنش پسره چيه. ديدم پسره و دختره از خنده ريسه رفتن و افتادن روی هم. همين خنده کافی بود بفهمم چه سوتی بزرگی دادم. آخه مرد ِ حسابی به تو چه وارد معقولات می شی و لحيه می جنبونی... بهشت قطعه قطعه شده ... به سر جاده ی کلاردشت می رسيم. راه هی پيچ می خورد و بالا می رود. در سمت راست، درياچه ی زيبا در عمق دره پيداست. تا اينجا چيزی نديده ام که بخواهم غر بزنم و ايراد بگيرم. بالاخره نويسنده ی عاصی که نمی تواند غر نزند؛ غر زدن در ذات اوست. رستوران وسط راه تميز بود. چای اش تازه و داغ بود. قليان اش چاق بود. هوایاش لطيف و منظره اش دلانگيز و رودخانه اش پر آب و خروشان بود. ما هم کلاه سياحی بر سر و عينک دودی بر چشم، تيپ گردشگری مان کامل بود. تا اين جا طبع عصيانی مان آرام بود... اما با مشاهده ی اولين تپه در وسط راه، آرامش مان به هم خورد و دچار افسردگی شديم؛ تپه ای ديوار کشی شده و چهل تکه. تپه ای که معلوم نيست فردا چه بر روی آن سبز خواهد شد.
به منطقه ی پر درخت و سبز می رسم اما از درخت و سبزه هيچ نمی بينم. جلوی چشمم فقط ديوار است، ديوار. جلوی چشمم فقط تپه ای ست زشت که معلوم نيست فردا چه بر روی آن سبز خواهد شد. بر سر دوراهی زندگی وب لاگ هفته؛ وب لاگ ملکوت نويسنده ی وب لاگ "ملکوت"، اين هفته به قول خودش به صحرای کربلا زده و سوالی از خوانندگان اش کرده که بد نيست هر يک از ما، گه گاه اين پرسش را مطرح کنيم: "از اين کوچه که رد می شويد، روح تان آفتابی می شود يا خاکستری؟" شايد من بعضی از نوشته های داريوش خان را به خاطر طول و عرض و وزنی که دارد مناسب وب لاگ ندانم، اما برخی مقالات ايشان را که فرياد حق خواهی ست بسيار دوست دارم. مثل اين مقاله که در باره ی تعطيل نشريه "مدرسه" نوشته است: تفسير خبر گفت و شنود کشکولی (به سبک گفت و شنود کيهان)؛ تبرج "يه روز يه يارو تو خونه اش نشسته بود پای تلويزيون داشت از ماهواره مسابقات دو و ميدانی زنان جهان را تماشا می کرد. زنش اومد براش چايی بياره، ديد نگاه ياروئه، پنج درجه پايين تر از حد معمول و تو لنگ و پاچه ی زن های شرکت کننده است. دو بامبی کوبيد تو سر مَرده که از خود بیخود شده بود. با عصبانيت بهش گفت: گفتم- با اين مثال زدنت! اگه دوست تو باشی، ديگه دشمن می خوايم چه کار؟! حالا عليه روحانيت مضمون کوک می کنی؟ جناب استاد، فرهنگ ات کو؟ کاری به محتوای بحث که از هر نظر سطحی بود و هر دو طرف تنها به قصد مقابله، رو در روی هم قرار گرفته بودند ندارم. از اين بحث های بی فايده و عبث که حتی دقيقه ای نبايد برای آن وقت تلف کرد، تلويزيون های ماهواره ای بسيار پخش می کنند. اما اتفاق جالبی در اين ميزگرد افتاد که ارزش انعکاس دارد. آقای استاد دانشگاه، که قصد پاسخگويی به طرف مقابل اش را داشت، در لحظه ای که بايد طبق زمان بندی صدای آمريکا، "گزيده ی اخبار" پخش می شد، بدون توجه به تذکر آقای فرهودی، هم چنان به سخنان اش ادامه داد و ضمن تکان دادن انگشت اشاره، تهديد کرد که يا می گذاريد حرف ام را همين الان بزنم يا از اينجا می روم! کارگردان برنامه هم با چند ثانيه تاخير مجبور شد حرف استاد را ببُرَد و دوربين را به استوديوی ديگر سوئيچ کند. به راستی حاصل اين همه تحصيل و تدريس و زندگی در جامعه ی متمدن چيست وقتی حاضر نشويم نظم يک برنامه ی تلويزيونی را که هر ثانيه اش حساب شده است رعايت کنيم؟ اين عدم توجه به زمان بندی برنامه ها، در تلويزيون های داخل و خارج به کرات مشاهده می شود. بسيار پيش می آيد که مجری اعلام می کند، تنها سی ثانيه وقت داريم و مهمان برنامه آن قدر حرف می زند که کارگردان مجبور به نيمه تمام گذاشتن صحبت های او می شود. در اين ميزگرد چيزی که جالب بود اين بود که ميهمان برنامه حتی حاضر نبود، يک دقيقه برای پخش خبر صبر کند و دوباره ميکروفون را در دست بگيرد. واقعا کی می خواهيم به اين مسائل ظريف که نشان دهنده ی فرهنگ ماست بها دهيم؟ نمايشگاه عکس مريم زندی
"چهره ها" از سيمای ادبيات معاصر ايران آغاز کرد و بعد از گذر از نقاشان و سينماگران معاصر، در جلد چهارم اش دوباره به ادبيات معاصر رسيد. آن چه چهره ها را چهره ها کرد نگاه مريم خانم بود به دنيای اطراف اش و ثبت يک صد و بيست و پنجم تا يک هزارم ثانيه از آن. در اين يک صد و بيست و پنجم تا يک هزارم ثانيه، دنيايی نهفته است که می توان سال ها آن را ديد و حظ بصری برد. يک صد و بيست و پنجم تا يک هزارم ثانيه ای که ميليون ها از آن را از جلوی چشمان شتاب زده مان عبور می دهيم و متوجه شان نمی شويم. عکاس هنرمند، اين لحظات را می بيند، ده ها عکس از آن بر می دارد، و يکی را که از همه گوياتر است انتخاب می کند و در معرض ديد ما قرار می دهد. انتخاب، با حذف معنا پيدا می کند. کار عکاس نه تنها انتخاب لحظه ی مناسب برای فشار دادن دکلانشور، بل که انتخاب از ميان صدها لحظه ی ثبت شده است. کار او نه تنها حذف عناصر مخل در کادربندی، بل که حذف خوب ها برای رسيدن به خوب ترهاست. عکاس چه در حياط خانه، سوژه را بر روی تاب بنشاند، چه در استوديو، به سياه و سفيد و پرده های خاکستری بينديشد، کارش انتخاب و حذف مداوم است؛ انتخاب و حذفی که تکنيسين عکاسی را به عکاس هنرمند تبديل می کند. مريم زندی چنين هنرمندی ست؛ خلاق و آفريننده. نمايشگاه اخير او اين خلاقيت و آفرينش را به خوبی نشان می داد. اين که چگونه می توان از صفحات کتاب در يک صحافی، يا يک تکه زمين قهوه ای و سبزه ی تازه رسته، يا گلبرگ های صورتی و زرد و بنفش، يا چند ميز و صندلی چوبی غنوده در آفتاب، يا جعبه ای انگور و سيب، يا چند بنفشه زرد، يا دامنی پر گل و رنگين، اثری هنری خلق کرد، بايد از هنرمند پرسيد. آيا کنتراست رنگ هاست که بيننده را مبهوت می کند؟ يا ريتم خطوط؟ يا تکرار موتيف؟ آيا کادربندی عکس است که بيننده را به درون قاب می کشد؟ يا بازی نور؟ يا تلقين حجم؟ همه ی اينهاست يا هيچ کدام اينها؟ نکند دوربين نيکون D200 يا D70 معجزه می کند؟ نکند جاذبه ای در ديوار سفيد و قاب سياه و نور مستقيم هالوژن بر روی تصاوير هست؟ نه! همه ی اينها هست و هيچ کدام اين ها نيست.
اصل، عشقی ست که در تک تک اين تصاوير جاری ست. عشقی که ديده نمی شود، اما حس می شود. بايد عاشق بود تا عشق را شناخت والا اينها از ديدگاه بازديدکننده ی بی تجربه يک مشت عکس است مثل هزاران عکس ديگر؛ يک مشت عکس است که اگر يک IRAN و يک سازمان جهانگردی زيرش بچسبانی می شود پوستر؛ يک مشت عکس است که در نمايشگاه دوسالانه گرافيک می توان آن را به در و ديوار کوبيد، برای معرفی صنعت چاپ ايران. اما هيچ يک از اينها نيست اگر حرارت عشقی را که در بطن اين عکس ها موج می زند حس کنی؛ و اين را اهل دل در می يابند. آن ها که از لنز شيشه ای و سنسور حساس به نور و کارت ذخيره ی الکترونيکی و چاپ ديجيتال می گذرند و در دريای نور و شکل و رنگ غرق می شوند. عکس های خانم زندی در اين نمايشگاه چنين احساسی را در من به وجود آورد. اين نمايشگاه چند روز پيش به پايان رسيد، ولی قرار است ۴۳ قطعه عکس نمايش داده شده در آن، همراه با هفتاد هشتاد قطعه عکس ديگر، در کتابی به زودی منتشر شود. هر چند ديدن عکس ها در قطع بزرگ بر روی ديوار لذتی ديگر دارد، اما ديدن همين عکس ها به صورت کتاب، برای کسانی که نمايشگاه را نديده اند مغتنم خواهد بود. Copyright: gooya.com 2010
|
||||