یکشنبه 4 آذر 1386   صفحه اول | درباره ما | گویا
بخوانید!
پرخواننده ترین ها

از شورای ملی صلح شيرين عبادی تا نمايشگاه عکس مريم زندی

کشکول خبری هفته (۱۵)


شورای ملی صلح شيرين عبادی
تشکيل شورای ملی صلح، رويدادی ست مهم و فرخنده که اهميت آن نه در نتيجه، بل در آغاز آن است. اين که گروهی از هنرمندان و فعالان اجتماعی در داخل کشور گرد هم آيند و شعار "جنگ نه، صلح و حقوق بشر" سر دهند و صريحاً خواستار تعليق غنی سازی اورانيوم توسط حکومت شوند، گامی بزرگ در جهت حفظ صلح و رعايت حقوق بشر در ايران است. در جايی که سخن گفتن از تعليق غنی سازی، عبور از خط قرمز به شمار می رود، طرح چنين شعاری در داخل ايران به راستی شهامت و از جان گذشتگی می خواهد.

حکومت ايران به يقين تشکيلات سازمان يافته ای را که بر اجرای چنين طرحی پای فشارد تحمل نخواهد کرد و به شيوه های مختلف سعی در از هم پاشيدن و يا حداقل خنثی کردن تلاش های آن خواهد داشت. گام نخست نيز معمولا با ايجاد بدبينی و ياس در ميان اقشار آگاه جامعه برداشته می شود. دستگاه تبليغاتی حکومت، اين جريان را وابسته به کشورهای بيگانه معرفی خواهد کرد و زمينه های سرکوب آن را آماده خواهد ساخت. اما حمايت گروه های مختلف، بخصوص گروه های دانشجويی از اين جريان، باعث افزايش قدرت و تاثير آن بر سطوح مختلف اجتماعی خواهد شد.

گروه های سياسی خارج از کشور هم در صورتی که از دايره ی بسته ی بحث های بی حاصل و تئوری های توطئه بيرون بيايند، می توانند با پيوستن به اين حرکت به تقويت اش کمک کنند و گامی موثر و عملی در جهت حفظ صلح و رعايت حقوق بشر در ايران بردارند.

اين حرکت چه ادامه پيدا کند و به اهداف خود دست يابد، چه سرکوب شود و شکست را تجربه کند، حرکتی است مهم و سرنوشت ساز برای ساختن فردايی خوب و انسانی؛ فردايی که تنها با اين گونه روش های مسالمت آميز می توان به آن رسيد.

تبديل دلبرکان غمگين به روسپيان سودازده
آقايان از سانسور و توقيف کتاب عبرت نمی گيرند. اين که حکومتی مرکز اسناد انقلاب اسلامی به آن عظمت داشته باشد و باز به راهی برود که گذشتگان رفتند، تنها نشانه ی حماقت است. ۹۵ در صد کسانی که در دوران پيش از انقلاب مارکسيست شدند، به خاطر ممنوعيت و سانسور آثار مارکسيستی بود. به رغم دشواری های چاپ در آن زمان، اثری نبود که در خارج از کشور به فارسی منتشر شود و نسخه ای از آن به داخل ايران نرسد و تکثير نشود و به خاطر ممنوع بودن جذب محافل کتاب‌خوانی نگردد.

اکنون در عصر اينترنت، آقايان با توقيف دلبرکان غمگين، آن را تبديل به روسپيان سودازده می کنند؛ نسخه ی کاغذی را تبديل به نسخه ی پی.دی.اف می کنند؛ ترجمه ی تعديل شده را تبديل به ترجمه ی سانسور نشده می کنند؛ شمارگان ۵۰۰۰ نسخه ای را تبديل به شمارگان نامحدود می کنند؛ قيمت ۱۵۰۰ تومانی را تبديل به قيمت مفت و مجانی می کنند. با اين توقيف نابجا، کسانی را هم که به خواندن چنين رمانی رغبت ندارند، به خواندن آن ترغيب می کنند. تنها يک چيز مانده است بگوييم و آن اين که: دست شما درد نکند جناب صفار هرندی به خاطر لطفی که به روسپيان سودازده ی آقای مارکز داشته ايد!

با عرض معذرت
اگر فعال اجتماعی هستيم، اگر نويسنده ايم، بايد برای لغو مجازات اعدام کوشش کنيم؛ در اين ترديدی نيست. وقتی آقايان روسا، خود به قوه ی قضائيه می گويند ويرانه، و امکان اشتباه و اعمال نفوذ در رای قضات را محتمل می دانند اين کوشش، دليلی موجه می يابد و به استدلال، پايه ی عقلی و منطقی می دهد. بر اين اساس، تنها به لغو مجازات اعدام نبايد بسنده کرد. بايد از مسئولان خواست تا قانون برای همه به يک سان اجرا شود. مجازات، بر اساس قانون، و نه رضايت و عدم رضايت اوليای دم و شخص آسيب ديده اجرا شود. در جايی که امکان دارد، اوليای دم به خاطر چند ميليون پول و يا ترس از تهديد ِ خانواده ی مجرم به عدم مجازات رضايت دهند، قانون نبايد مجازات را به خواست اشخاص منوط و مشروط کند.

اما دوستان ارجمندی که با رنج بسيار در راه لغو مجازات اعدام تلاش می کنند، گاه با انگشت نهادن بر نمونه ها، به جای تشويق مردم به همراهی، موجب مخالفت آن ها با لغو مجازات اعدام می شوند. انگشت نهادن بر روی محکومی که سر ِ دو بچه را گوش تا گوش بريده، و بيان اين که او در زمان جنايت ۱۷ ساله بوده، نه تنها به همراهی مردم با لغو مجازات اعدام کمک نمی کند بل که باعث ايجاد واکنش منفی در مقابل اين حرکت اجتماعی می شود. بيان مکرر او طفل بود، او کودک بود، او بالغ نبود، به قصد تحريک احساسات مردم، نتيجه ی عکس دارد و حتی ممکن است اين گمان را به وجود آورد که از ديدگاه مخالفان مجازات اعدام، مجرم اصلا نبايد مجازات شود.

طرح شعار لغو مجازات اعدام، در جامعه ی آسيب ديده ی ما نبايد با تکيه بر مواردی که احساسات مردم نسبت به آن ها شديدا جريحه دار است صورت پذيرد. بايد خواست و اصرار داشت که مجازات اعدام به هر صورت و شکلی لغو شود، ولی مجرم هم برای جرمی که مرتکب شده، متناسب با جرم مجازات شود (مثلا مطابق قوانين کشورهای پيش‌رفته ی اروپايی که مجازات اعدام در آن ها اعمال نمی شود). مجازات کسی که سر دو کودک را گوش تا گوش بريده، حتی اگر مجازات اعدام لغو شود، قطعا مجازات سنگينی در حد زندانی شدن برای تمام عمر خواهد بود. ضمن فعاليت برای لغو مجازات اعدام، به مجازات هايی که در ساير کشورهای دنيا اعمال می شود نيز بايد اشاره کرد.

حکايت انسان های مقعد محور از زبان ِ محمد قائد
معمولا انسان وقتی به توالت می رود کاری جدی دارد، و اين جديت نمی تواند با لبخند و انبساط خاطر همراه باشد. لبخند و انبساط معمولا موقع خروج از توالت مشاهده می شود و اين نه به خاطر ماهيت توالت بل که به خاطر عمل انجام شده در آن است. اين مقدمه ی علمی را گفتيم که بگوييم بعيد است انسان با نگاه کردن به کاسه ی توالت (واحدش کاسه است، آبشار است، دستگاه است، نمی دانيم)، فرهنگ يک ملت پيش چشم اش بيايد و لبخند بر لبان اش بنشيند و خاطرش منبسط شود.

بعد از خواندن ِ طنز استادانه ی "شوينده ها و شويندگان" جناب محمد قائد، قطعا شما نيز به محض پا گذاشتن به توالت، به خصوص اگر در سرويس ها رنگ زرد و طلايی به کار رفته باشد دچار انبساط خاطر خواهيد شد و لبخند عالمانه ای بر لبان تان نقش خواهد بست. امتحان اش ضرری ندارد:
http://www.roozonline.com/archives/2007/11/post_4817.php

وب لاگ منتخب دويچه وله
می خواستيم انتخاب وب لاگ برتر دويچه وله را به نويسنده ی آن تبريک بگوييم ولی وقتی نه داورْ مسابقه را قبول دارد، نه نويسنده ی کانديد شده، و نه برنده ی اول، آدم بايد "چه" را به "که" تبريک بگويد؟ لذا مثل مجريان سيمای جمهوری اسلامی، يک خسته نباشيد به داور مسابقه -خانم فرناز سيفی-، يک خسته نباشيد به کانديداهای برتر، و يک خسته نباشيد به برنده ی اول مسابقه، يعنی نويسنده ی وب لاگ مدار ۳۵ درجه می گوييم و منتظر مسابقه ای می مانيم که بتوانيم با خيال راحت و بدون دغدغه، به دست اندرکاران و شرکت کنندگان اش تبريک و تهنيت عرض نماييم!

سهروردی و قلندر و قلعه
کلمه ی "سهروردی" را معمولا وقتی به زبان می آوريم که بخواهيم برای رفتن به مجلس ختمی در مسجد حجت ابن الحسن سوار تاکسی شويم، يا قصد کنيم يک پُرس چلوکباب هفتاد سانتی در چلوکبابی البرز نوش جان کنيم، يا در مسير هفت ِ تير به سيد خندان به راننده ی کرايه بگوييم: "من سهروردی پياده می شم" و او بگويد "کرايه کامل تا سيدخندان حساب می‌شود".

اما "سهروردی" ( يا همان فرح سابق) نام حکيمی ست که به نوشته ی فرهنگ معين به او شيخ اشراق و شيخ مقتول هم می گفته اند (اين شيخ با شيخ اصلاحات و شيخ اتمی دوران معاصر بسيار تفاوت دارد و اين ها را نبايد با هم خلط کرد).

حالا چرا ياد سهروردی و کباب هفتاد سانتی و مسجد حجت ابن الحسن و خيابان فرح شمالی و جنوبی افتاديم؟ از اين جهت که کتابی در دست داشتيم که زندگی سهروردی را به صورت داستان ِ قابل فهم نوشته و خواستيم خواندن آن را به اهل رمان های غيرفرماليستی توصيه کنيم تا هم با خواندن آن سرشان گرم شود و هم بدانند که سهروردی غير از نام خيابان، نام اين حکيم ايرانی نيز هست.

می دانيم که در کشور ما اسم آدم های عجيب را بر روی خيابان ها می گذارند که يا زندگی شان مثل آدم های معمولی نبوده، يا مرگ شان (مثلا کی فکر می کند که فردوسی و سعدی و خيام و مولوی يا مدرس و مطهری و چمران آدم های معمولی در زمان های خود بوده اند؟) اما اين شهاب الدين خان سهروردی، نه زندگی اش مثل يک آدم معمولی بوده، نه مرگ اش. مثلا در جايی که همه، مثل همين حالا، در مقابل صاحبان قدرت سر خم می کردند، و سعی داشتند تا هر چه بيشتر از اصطلاحات اسلامی در کلام و نوشته های خود بهره گيرند، و ريخت و قيافه شان را هر چه بيشتر اسلاميزه کنند، اين جناب، از اصطلاحات دين زردشتی برای بيان آرای خود استفاده می کرده و در مقابل ارباب قدرت و مکنت و علم هم نه تنها سر خم نمی کرده بل‌که آن ها را مردمی در حد مردم ديگر می دانسته است. خب؛ در مقابل چنين کسی، صاحبان قدرت امروز در آغاز قرن بيست و يکم چه می کنند که انتظار داشته باشيم صلاح الدين ايوبی در سال ۵۸۷ هجری قمری با او نکند؟ معلوم است: می گيرند و می زنند و می کُشند. جناب سهروردی هم به اين مصيبت تاريخی (که فکر می کنم تا آغاز قرن بيست و دوم و شايد بيست وسوم هم گرفتارش باشيم -بستگی به اين دارد که اصلاح طلبان در انتخابات دور هشتم مجلس پيروز بشوند يا نشوند-) تن در داد و به حکم علمای متحجر (همان آمران امروزی)، به دست ماموران معذور حکومتی (همان عاملان امروزی) در سن سی و شش هفت سالگی کشته شد.

و اما کتاب. کتاب ِ "قلندر و قلعه" را جناب دکتر سيد يحيی يثربی بر اساس آثار عربی و فارسی سهروردی، در قالب داستانی ساده و خواندنی به رشته ی تحرير در آورده اند. کم اند استادان دانشگاهی که در لباس داستان نويس يا شاعر، داستان يا شعری خواندنی و مردم پسند بنويسند، اما چاپ های متعدد قلندر و قلعه (که تا چاپ چهارم اش را اطلاع دارم) نشان می دهد که دست‌کم دوازده سيزده هزار نفری اين کتاب را خريده و خوانده و با زندگی و افکار سهروردی آشنا شده اند و همين تعدادْ خواننده را بايد به فال نيک گرفت.

اگر چه به قول استاد يثربی، خيال هم در اين داستان مجالی داشته، اما تکنيک های داستان نويسی و روايت نتوانسته پا به پای خيال اعتلا يابد و از ضعف ها بری شود. اما چه باک! مگر دوازده هزار خواننده، برای لذت بردن از تکنيک، کتاب داستان می خرند؟ همين قدر که زبان، زبان نرم و شيوايی ست و خواننده سعی می کند پا به پای شيخ اشراق از دامنه کوه و صحرا بگذرد و در محضر اساتيد بنشيند و با سيندخت به آسمان پر کشد کافی ست. اگر عامل سرگرمی و لذت را از رمان و داستان حذف کنيم، آن رمان و داستان، پشيزی نمی ارزد.

چهارسالگی وب نوشت آقای ابطحی
معمولا وقتی می گويند اعتياد به اينترنت، اعتياد به چت و ای ميل پرانی و بازی های گروهی و اين گونه قضايا مد نظر است. اما اين که اعتياد به خواندن "وب نوشت" هم اعتياد به اينترنت حساب می شود يا نه، ميان علما اختلاف است. اصولا کلمه ی اعتياد زمانی به کار برده می شود که بخواهی کاری را انجام ندهی و نتوانی. مثلا به اينترنت وصل شوی و به ده پانزده سايت و وب لاگ سر بزنی و بعد بگويی سايت آقای ابطحی بماند برای بعد. اگر توانستی، طبق تست های علمی دانشگاهی -که در مجلات سبز و صورتی خانوادگی منتشر می شود-، معتاد نمی باشی، ولی اگر نتوانستی، اعتيادت صد در صد است و بايد فکر چاره کنی. من گمان می کنم آقای ابطحی توانسته طی چهار سال، به تدريج ما را معتاد کند. امان از رفيق بد و زغال خوب.

اما وب نوشت چرا خوب است؟ هر کسی روی يک نکته ی مثبت آن می تواند انگشت بگذارد. مثلا برای من از نظر شکلی، نظم کم نظير آقای ابطحی در به روز کردن و هر روز نوشتن پست ها، و از نظر محتوايی، داشتن حرف حساب برای زدن و آميختگی اين حرف ها با طنز مهم است. کاش مجالی بود برای نشان دادن طنز پنهان و لطيفی که در اکثر نوشته های آقای ابطحی جاری ست. به جنبه های مثبت ديگر هم، مثل کوتاه نويسی و درست نويسی می توان اشاره کرد.

وب لاگ آقای ابطحی می تواند الگوی خوبی برای دولت‌مردانی که هوس وب لاگ نويسی به سرشان می زند باشد. برخی گمان می کنند، وب لاگ مثل مقدمه ی کتاب است؛ يک بار يک چيز عالمانه، می نويسند و روی سايت شان منتشر می کنند و اسم اين کار را وب لاگ نويسی می گذارند. برخی گمان می کنند، وب لاگ مثل ستون روزنامه است؛ ماهی يک بار يک مطلب بلند پنج شش هزار کلمه ای می نويسند و به خيال خودشان وب لاگ نويس می شوند. برخی ديگر گمان می کنند، وب لاگ سالن سخنرانی است؛ گاه و بی گاه، ميکروفون را دست شان می گيرند و اتو کشيده و آکادميک، با مراجعه ی مداوم به آمار و ارقام و جدول ها، سخنرانی ملال آوری ايراد می کنند که شنونده روی صندلی خواب‌ش می بَرَد. مراجعه به وب لاگ آقای ابطحی و مشاهده ی ظرايف کار وب لاگ نويسی می تواند درس خوبی برای شروع کار آقايان باشد.

برای آقای ابطحی و وب لاگ اش عمر طولانی آرزو می کنيم.

مارکز در تاکسی
آقام که شوما باشی، دو تا مسافر تيتيش مامانی خورده بود به پُستم، دربستی. پسره داشت ليسانس به بالا صحبت می کرد و ما زياد تو نخ حرفاش نبوديم. دختره ولی صم بکم نشسته بود و چشم به دهن پسره دوخته بود، درست مثل فيلم رضا موتوری که دختره محو جمال ِ آق بهروز شده بود. پسره از جلو دانشگاه شروع کرد به نطق. آقا يه ريز حرف می زد. می گفت:
"وقتی اين نويسنده ی مشهور رو توقيف کنند، فردا ديگه به کی رحم می کنند؟ پيرمرد نود ساله رفته با يه دختر چارده ساله بخوابه، عشق و عاشقی به سرش زده. اين مگه عيبه؟ يه خورده پيشش خوابيده و به بدن اش دست کشيده. اين مگه عيبه؟"

آقا ما رو بگی، انگاری گُل ِ سيگار رو شلوارمون افتاده باشه، يهو از جا جَستيم. ماجرا هيجانی بود. يه پيرمرد نود ساله رو به خاطر خوابيدن با يه دختر چارده ساله دستگير کردن. پسره ی عنتر می گه مگه عيبه؟ پس چيه؟ عيب نيست؟ مگه خودت خوار مادر نداری؟ يارو رو بگو، ۹۰ سال سن داشته. گوش خوابوندم ببينم ماجرا از چه قراره:
"فکر کن پيرمرده نويسنده است. برای روزنامه ها مقاله می نويسه. بعد روز جشن تولدش هوس يک دختر چهارده ساله ی باکره می کنه. می خواد بگه من زنده ام. من نمرده ام. به قول اسدالله ميرزا، طبيعت ام داير هه."

ای بی ناموس. ای عوضی. ببين روزنامه چی های ما کيا هستند. همين هان که بچه های ما رو فاسد می کنند. حقته. بايد هم دستگيرت کنند. بايد هم شلاق ات بزنند. بذار ببينم چی می گه:
"تا پنجاه سالگی دقيقا با پانصد و چهارده فاحشه می خوابه و به همه شون هم پول می ده. به اون هايی هم که پول نمی گرفتند، به زور پول می ده. حتی وقتی مستخدم جوون ِ خودش رو تصاحب می کنه، حقوق اش رو زياد می کنه."

آقا پيش خودم گفتم تو مملکت اسلام، چه اوضاع و احواليه ما خبر نداريم. رسيدم سر خط، بايد واسه عباس و هادی و جعفر تعريف کنم. ماها دولوکس ترين چيزی که ديده بوديم ، فيلم نرگس ۲ بود، ولی اين چيزی که اين پسره داره از اين روزنامه نگاره تعريف می کنه، جداً حکايتيه:
"برای پيدا کردن يک دختر چهارده ساله ی باکره، با خانم رئيس يکی از فاحشه خونه های خصوصی تماس می گيره و اين خانم دختره رو واسه ی اون جور می کنه. زنه يک مغازه داشته که پشت اون اين جور برنامه ها رو ترتيب می داده. روزنامه نگاره می ره اون جا دختره رو لخت مادرزاد، توی خواب می بينه و عاشق اش می شه. براش گوشواره های زمرد مادرش رو می بره. براش دوچرخه می خره. عشق واقعی تمام وجودش رو تسخير می کنه. آيا اينو بايد جلوش رو گرفت؟"

آقا ديگه نتونستيم طاقت بياريم. ديديم اگه حرف نزنيم دختر مردم از راه به در می شه. صدامون رو کمی کلفت کرديم و يه نيم نگاه خونی به پسره که عقب نشسته بود انداختيم و گفتيم:
"معلومه که بايد جلوش رو گرفت. اگه نگيرند که امثال ِ اين پيرمردها ناموس دخترای مردم رو به باد می دن. اين ها رو من باشم وسط خيابون اعدام می کنم. به جون يه دونه بچه ام، دست ام به يه همچين جونوری برسه تيکه تيکه اش می کنم. شما هم سنگ اين آدم های آشغال رو به سينه نزن داش. تو هنوز جوونی حالی ات نيست. اين همشيره که بغل دستت نشسته بايد تو اين خراب شده امنيت داشته باشه. گول روزنامه نويس بودن و پيرمرد بودن آدم ها رو نخور. آقا بد زمونه ای شده. اِ اِ اِ! مرتيکه با نود سال سن، دختر چارده ساله ی باکره می خواد. شما نبودين پياده می شدم سرم رو می کوبيدم به ديفال.

آقا نطق ام که تموم شد تو آينه نيگاه کردم ببينم واکنش پسره چيه. ديدم پسره و دختره از خنده ريسه رفتن و افتادن روی هم. همين خنده کافی بود بفهمم چه سوتی بزرگی دادم. آخه مرد ِ حسابی به تو چه وارد معقولات می شی و لحيه می جنبونی...

بهشت قطعه قطعه شده
برگی از دفتر يادداشت ِ يک نويسنده ی عاصی:
کلاردشت سر سبز. ولشت رويايی. با اين کلمات زيبا قرار است من از پشت ميز کارم بلند شوم و جاده ی پر پيچ و خم چالوس را طی کنم. چه چيز تازه ای قرار است ببينم؟ جاده همان جاده ی چهل سال پيش است، با آسفالت بهتر و تونل های بيشتر. اين همان جاده ای ست که قهرمان فيلم های فارسی در دره های عميق آن سقوط می کرد و ماشين قراضه اش مثل يک تانکر بزرگ بنزين به طرز مهيبی منفجر می شد. اين همان جاده ای ست که ده دوازده سال پيش قدم به قدم روی تابلوهايش نوشته بودند در اين‌جا خانواده ای کشته شده است؛ در اين‌جا اتومبيلی به صخره خورده است؛ در اين‌جا اتوبوسی به درياچه سقوط کرده است. و آدم که به مقصد می رسيد، از فجايعی که در طول راه با آن ها آشنا شده بود دچار افسردگی می شد و مدت ها خواب دره و صخره و سقوط می ديد. حالا قرار است از همين جاده، به کلاردشت زيبا برويم...

... به سر جاده ی کلاردشت می رسيم. راه هی پيچ می خورد و بالا می رود. در سمت راست، درياچه ی زيبا در عمق دره پيداست. تا اينجا چيزی نديده ام که بخواهم غر بزنم و ايراد بگيرم. بالاخره نويسنده ی عاصی که نمی تواند غر نزند؛ غر زدن در ذات اوست. رستوران وسط راه تميز بود. چای اش تازه و داغ بود. قليان اش چاق بود. هوای‌اش لطيف و منظره اش دل‌انگيز و رودخانه اش پر آب و خروشان بود. ما هم کلاه سياحی بر سر و عينک دودی بر چشم، تيپ گردشگری مان کامل بود. تا اين جا طبع عصيانی مان آرام بود...

اما با مشاهده ی اولين تپه در وسط راه، آرامش مان به هم خورد و دچار افسردگی شديم؛ تپه ای ديوار کشی شده و چهل تکه. تپه ای که معلوم نيست فردا چه بر روی آن سبز خواهد شد.

کلاردشت

به منطقه ی پر درخت و سبز می رسم اما از درخت و سبزه هيچ نمی بينم. جلوی چشمم فقط ديوار است، ديوار. جلوی چشمم فقط تپه ای ست زشت که معلوم نيست فردا چه بر روی آن سبز خواهد شد.

بر سر دوراهی زندگی
اين هفته به دليل حجم زياد مطالب بر سر دوراهی زندگی منتشر نمی شود.

وب لاگ هفته؛ وب لاگ ملکوت
وب لاگ خوب وب لاگی ست که مطالب اش سرسری و خواننده اش سرسری خوان نباشد. وب لاگ خوب وب لاگی ست که نويسنده اش به درستی املای کلمات اهميت دهد. وب لاگ خوب وب لاگی ست که نويسنده اش اگر تلفظ کلمه ای سخت است، و احتمال دارد خواننده آن را اشتباه بخواند زحمت بکشد و برای آن کلمه زير و زبر بگذارد و در مواردی که زير و زبر کارساز نيست، تلفظ آن را به خط لاتين بنويسد.

نويسنده ی وب لاگ "ملکوت"، اين هفته به قول خودش به صحرای کربلا زده و سوالی از خوانندگان اش کرده که بد نيست هر يک از ما، گه گاه اين پرسش را مطرح کنيم: "از اين کوچه که رد می شويد، روح تان آفتابی می شود يا خاکستری؟" شايد من بعضی از نوشته های داريوش خان را به خاطر طول و عرض و وزنی که دارد مناسب وب لاگ ندانم، اما برخی مقالات ايشان را که فرياد حق خواهی ست بسيار دوست دارم. مثل اين مقاله که در باره ی تعطيل نشريه "مدرسه" نوشته است:
http://blog.malakut.org/archives/2007/11/post_351.shtml

تفسير خبر
* به رغم اجرای سهميه بندی بنزين، حجم ترافيک تهران نسبت به سال گذشته ۱۰ درصد افزايش يافت «مهر»
** حتی پرفسور لطفی با منطق فازی اش نمی تواند منطقی را که در اين کشور حکم می رانَد توضيح دهد.
* زندان اوين، مثل خانه ی مجردی «همشهری»
** زن- باز کجا ساک ات رو بستی داری می ری؟
مرد- می رم اوين از دست تو يک نفس راحت بکشم. می رم توی اون محوطه بزرگ و سرسبز سرم رو هوا بدم. می رم اون‌جا با رفقام گل کوچيک بازی کنم و توی استخر شنا کنم. خدايا، اوين رو از ما نگير!
* رئيس کتابخانه ملی ايران: سرانه مطالعه کمتر از ۱۰ دقيقه در روز توجيه پذير نيست «مهر»
** ای بابا! حالام که يه عده مثل آدم زندگی شون رو می کنن و به کار و کاسبی شون می رسند اين آقای رئيس راحت شون نمی ذاره. شما فعلا بذار نيروی انتظامی همين کتابخون های موجود رو از صحنه های اعتراضی جمع کنه و کتاب خوندن و فهميدن رو از سرشون بندازه، بعد يه عده ديگه رو با تبليغ ِ کتابخونی بدبخت کن.

گفت و شنود کشکولی (به سبک گفت و شنود کيهان)؛ تبرج
گفتم- تبرج رو ديدی؟
گفت- کجا؟
گفتم- موقع کوبيدن آبشار تو زمين حريف.
گفت- کدوم آبشار؟ کدوم حريف؟
گفتم- تو هم که از مرحله پرتی. توی مسابقه ی واليبال، دختره رو نديدی موقع آبشار زدن تبرج کرد؟
گفت- اين اسم يه جور فُول‌ه؟
گفتم- فول چی چيه عزيز من؟! گناهه، گناه.
گفت- آهان. خب از اول می گفتی تم صحبت ورزشی نيست و سياسيه تا من هم شروع کنم فحش دادن به هر چی تبرج ِ بی ناموسه. حالا اين تبرج يعنی چی؟
گفتم- تو چه جوری توی گزينش روزنامه قبول شدی؟! مگه مسلمون نيستی؟
گفت- چرا. ولی يادم رفته. من معنی استبراء و استنجاء و استنکاح و استمتاع رو يادمه. استکمال رو هم چند بار تو مقاله های داريوش سجادی تو سايت های عنکبوتی خوندم. ولی تبرج يادم رفته. حالا چی هست؟
گفتم- يعنی قرار دادن برجستگی های بدن در برابر ديدگان ديگران. علمايی‌ش می شه قرار دادن خوبی ها در برابر ديدگان ديگران.
گفت- آهان. تازه تازه داره می افته.
گفتم- چی؟
گفت- دوزاری. خب بذار ببينم چه ضرب المثل يا داستانی در اين مورد يادم می آد.
گفتم- يه جوک امروز از بچه های تحريريه شنيدم خيلی مستهجنه. نمی شه چاپ اش کرد. چيزی به ذهنت نيومد؟
گفت- چرا. داستان اين جوری شروع می شه که:

"يه روز يه يارو تو خونه اش نشسته بود پای تلويزيون داشت از ماهواره مسابقات دو و ميدانی زنان جهان را تماشا می کرد. زنش اومد براش چايی بياره، ديد نگاه ياروئه، پنج درجه پايين تر از حد معمول و تو لنگ و پاچه ی زن های شرکت کننده است. دو بامبی کوبيد تو سر مَرده که از خود بی‌خود شده بود. با عصبانيت بهش گفت:
- داری چی چی نگاه می کنی؟ رکورد پرش يا پر و پاچه ی دختر مردم؟
يارو که به خودش اومده بود، دست‌پاچه شد و گفت:
- استغفرالله ربی و اتوب اليه. اين شياطين مصداق تبرج اند! تمام خوبی هاشون رو انداختند بيرون، آدم رو گمراه می کنند.
- آهان. تبرج فقط واسه ی توئه. پس اون سی هزار نفری که اون جا نشستند و دارند مثل آدم ورزش اين ها رو تماشا می کنند، لابد معنی تبرج رو نمی دونند؟
- آی گل گفتی. اين کافرها چه می دونند تبرج چيه. اگه می دونستند مثل ما ورزش رو ول می کردند می چسبيدند به برجستگی و خوبی. به قول عبيد زاکانی: اين [...] و اين کفل که تو داری و اين ميان / هر جا که بگذرد همه چشمی بر او بُوَد...
و زن در حالی که گلدان را برای کوبيدن به سر مرد بدبخت در دست گرفته بود شعر را اين طور ادامه داد:
- اين چشم و اين گوش و اين سر که تو داری بر بدن / لايق در آمدن و بريدن و شکستن بُوَد!"

گفتم- با اين مثال زدنت! اگه دوست تو باشی، ديگه دشمن می خوايم چه کار؟! حالا عليه روحانيت مضمون کوک می کنی؟
گفت- من غلط بکنم. فقط بلايی رو که سر خودم اومده بود، بازگو کردم!

جناب استاد، فرهنگ ات کو؟
روز شنبه برنامه ی "ميزگردی با شما" را زير عنوان "گزينه های جامعه بين المللی در برابر جمهوری اسلامی" با اجرای بيژن فرهودی نگاه می کردم. ميهمانان اين برنامه آقايان م.س.، استاد دانشگاه يو.اس.سی، و ح.د. نويسنده و پژوهشگر مسائل سياسی بودند.

کاری به محتوای بحث که از هر نظر سطحی بود و هر دو طرف تنها به قصد مقابله، رو در روی هم قرار گرفته بودند ندارم. از اين بحث های بی فايده و عبث که حتی دقيقه ای نبايد برای آن وقت تلف کرد، تلويزيون های ماهواره ای بسيار پخش می کنند.

اما اتفاق جالبی در اين ميزگرد افتاد که ارزش انعکاس دارد. آقای استاد دانشگاه، که قصد پاسخ‌گويی به طرف مقابل اش را داشت، در لحظه ای که بايد طبق زمان بندی صدای آمريکا، "گزيده ی اخبار" پخش می شد، بدون توجه به تذکر آقای فرهودی، هم چنان به سخنان اش ادامه داد و ضمن تکان دادن انگشت اشاره، تهديد کرد که يا می گذاريد حرف ام را همين الان بزنم يا از اين‌جا می روم! کارگردان برنامه هم با چند ثانيه تاخير مجبور شد حرف استاد را ببُرَد و دوربين را به استوديوی ديگر سوئيچ کند.

به راستی حاصل اين همه تحصيل و تدريس و زندگی در جامعه ی متمدن چيست وقتی حاضر نشويم نظم يک برنامه ی تلويزيونی را که هر ثانيه اش حساب شده است رعايت کنيم؟ اين عدم توجه به زمان بندی برنامه ها، در تلويزيون های داخل و خارج به کرات مشاهده می شود. بسيار پيش می آيد که مجری اعلام می کند، تنها سی ثانيه وقت داريم و مهمان برنامه آن قدر حرف می زند که کارگردان مجبور به نيمه تمام گذاشتن صحبت های او می شود. در اين ميزگرد چيزی که جالب بود اين بود که ميهمان برنامه حتی حاضر نبود، يک دقيقه برای پخش خبر صبر کند و دوباره ميکروفون را در دست بگيرد.

واقعا کی می خواهيم به اين مسائل ظريف که نشان دهنده ی فرهنگ ماست بها دهيم؟

نمايشگاه عکس مريم زندی
مريم زندی را با کتاب "چهره ها"يش می شناسيم. کتابی که در زمان انتشار خود، حادثه ای بود و امروز بخشی از تاريخ فرهنگ معاصر ماست.

chehrehaa1.jpg

"چهره ها" از سيمای ادبيات معاصر ايران آغاز کرد و بعد از گذر از نقاشان و سينماگران معاصر، در جلد چهارم اش دوباره به ادبيات معاصر رسيد. آن چه چهره ها را چهره ها کرد نگاه مريم خانم بود به دنيای اطراف اش و ثبت يک صد و بيست و پنجم تا يک هزارم ثانيه از آن. در اين يک صد و بيست و پنجم تا يک هزارم ثانيه، دنيايی نهفته است که می توان سال ها آن را ديد و حظ بصری برد. يک صد و بيست و پنجم تا يک هزارم ثانيه ای که ميليون ها از آن را از جلوی چشمان شتاب زده مان عبور می دهيم و متوجه شان نمی شويم. عکاس هنرمند، اين لحظات را می بيند، ده ها عکس از آن بر می دارد، و يکی را که از همه گوياتر است انتخاب می کند و در معرض ديد ما قرار می دهد. انتخاب، با حذف معنا پيدا می کند. کار عکاس نه تنها انتخاب لحظه ی مناسب برای فشار دادن دکلانشور، بل که انتخاب از ميان صدها لحظه ی ثبت شده است. کار او نه تنها حذف عناصر مخل در کادربندی، بل که حذف خوب ها برای رسيدن به خوب ترهاست. عکاس چه در حياط خانه، سوژه را بر روی تاب بنشاند، چه در استوديو، به سياه و سفيد و پرده های خاکستری بينديشد، کارش انتخاب و حذف مداوم است؛ انتخاب و حذفی که تکنيسين عکاسی را به عکاس هنرمند تبديل می کند.

مريم زندی چنين هنرمندی ست؛ خلاق و آفريننده. نمايشگاه اخير او اين خلاقيت و آفرينش را به خوبی نشان می داد. اين که چگونه می توان از صفحات کتاب در يک صحافی، يا يک تکه زمين قهوه ای و سبزه ی تازه رسته، يا گلبرگ های صورتی و زرد و بنفش، يا چند ميز و صندلی چوبی غنوده در آفتاب، يا جعبه ای انگور و سيب، يا چند بنفشه زرد، يا دامنی پر گل و رنگين، اثری هنری خلق کرد، بايد از هنرمند پرسيد. آيا کنتراست رنگ هاست که بيننده را مبهوت می کند؟ يا ريتم خطوط؟ يا تکرار موتيف؟ آيا کادربندی عکس است که بيننده را به درون قاب می کشد؟ يا بازی نور؟ يا تلقين حجم؟ همه ی اين‌هاست يا هيچ کدام اين‌ها؟ نکند دوربين نيکون D200 يا D70 معجزه می کند؟ نکند جاذبه ای در ديوار سفيد و قاب سياه و نور مستقيم هالوژن بر روی تصاوير هست؟ نه! همه ی اينها هست و هيچ کدام اين ها نيست.

مريم زندی
مريم زندی - عکس از روزنامه اعتماد/ مهدی حسنی



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 




اصل، عشقی ست که در تک تک اين تصاوير جاری ست. عشقی که ديده نمی شود، اما حس می شود. بايد عاشق بود تا عشق را شناخت والا اين‌ها از ديدگاه بازديدکننده ی بی تجربه يک مشت عکس است مثل هزاران عکس ديگر؛ يک مشت عکس است که اگر يک IRAN و يک سازمان جهانگردی زيرش بچسبانی می شود پوستر؛ يک مشت عکس است که در نمايشگاه دوسالانه گرافيک می توان آن را به در و ديوار کوبيد، برای معرفی صنعت چاپ ايران. اما هيچ يک از اين‌ها نيست اگر حرارت عشقی را که در بطن اين عکس ها موج می زند حس کنی؛ و اين را اهل دل در می يابند. آن ها که از لنز شيشه ای و سنسور حساس به نور و کارت ذخيره ی الکترونيکی و چاپ ديجيتال می گذرند و در دريای نور و شکل و رنگ غرق می شوند. عکس های خانم زندی در اين نمايشگاه چنين احساسی را در من به وجود آورد.

اين نمايشگاه چند روز پيش به پايان رسيد، ولی قرار است ۴۳ قطعه عکس نمايش داده شده در آن، همراه با هفتاد هشتاد قطعه عکس ديگر، در کتابی به زودی منتشر شود. هر چند ديدن عکس ها در قطع بزرگ بر روی ديوار لذتی ديگر دارد، اما ديدن همين عکس ها به صورت کتاب، برای کسانی که نمايشگاه را نديده اند مغتنم خواهد بود.

[وبلاگ ف. م. سخن]


Copyright: gooya.com 2010

Served by C#1 Server #1 in 0.013 seconds